نیستهمتا
Kanalga Telegram’da o‘tish
در تاریخِ بیهقی، «نیستهمتا» به معنای بیهمتاست. اینجا، گاهی از پشتِ پنجرهی ادبیات به بودن نگاه میکنیم.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
267
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
267
تهمینه [گیج]: گویند رودهای جهان -این روزها- سرخ میرَوَد
مگر وِی دست در آنها شُستی؟
#سهرابکشی #بهرام_بیضایی
267
این پست علی باعث شد یادم بیاد که دیشب داشتم فکر میکردم تولید محتوا چه کار دشواریه! بابت مسئولیتی که روی دوش تولیدکنندهی محتوا میذاره. چون چنین فردی داره برای مخاطب خودش خوراک فکری فراهم میکنه.
وقتی محتوایی رو منتشر میکنیم، از شیوهی نگارش ما، تا نگرشمون میتونه تا حد قابلملاحظهیی برای مخاطب جهت فکری به وجود بیاره. جهتی که میتونه بار دانش و آگاهی داشته باشه، یا بار روانی ویرانکننده. به هر تقدیر اثرگذاری داره.
بماند که اگر کمی مثل من حساستر هم باشید، به این فکر میکنید که خودتون چهقدر شبیه نوشتههاتوناید؟ و این مسئولیت بزرگتریه.
میخوام بگم افرادی که در کانال من حضور دارن (حال هرقدر این جمع کوچیک باشه)، صرفاً عدد نیستن. و من با محتوایی که تولید و منتشر میکنم در قبالشون مسئولم.
امید دارم «که جانِ پاکتون با خرَد جفت» باشه.
۶ اسفند ۱۴۰۴
267
Repost from (مهدیار)
آیینِ اسفندگان یا اسپَندارمذگان یا سپندارمذگان (با سکون روی سین) در روز اسفند از ماه اسفند برگزار میشده که اگه تقویم باستانی رو در نظر بگیریم ۵ اسفنده و اگه تقویم جلالی یا خیامی (هجری خورشیدی) رو در نظر بگیریم، ۲۹ بهمن میشه؛ خیلی هم تفاوتی نداره کدوم رو معیار بگیریم، مهم اینه که بشناسیم و گرامی بداریم: (۱) در برابر ولنتاینی که ربطی به ما نداره (۲) در این زمانه بیشتر از هر زمان دیگهای نیازه که به فرهنگمون و مناسبتهاش بیشتر از همیشه اهمیت بدیم؛ چون ایران با تأکید به همینها بوده که هنوز سرپا مونده و برعکسِ بیشترِ تمدنهای همجوارش، توسط مهاجمین نابود نشده.
یک تفاوت بزرگی با ولنتاین داره که آیین «زمین و زن»ـه؛ یعنی ستایش زایش، فروتنی و صبر. تفاوت بعدی اینه که نمیشه با دو تا چیز قرمز و صورتی سروتهش رو هم آورد. بلکه یه سری آیین خوشگل (و به شدت ساده) داره که اول دربارهٔ روزگار قدیمش صحبت میکنیم و بعد میگیم که امروز چه کارایی میشه انجام داد:
۱. آیین «مزدگیران»: این روز متعلق به زنان بوده. ولی نه که یک شاخه گل بدن از سر باز بشه، بلکه با جابهجایی واقعی قدرت:
* استراحت مطلق زنان: امروز زنان از کارِ خونه و مسئولیت معاف بودن.
* فرمانروایی موقت: مردان و پسران باید همهٔ کارای خونه رو انجام میدادن و کاملاً مطیع دستور زنان بودن.
* هدیه دادن (مزد): مردان به پاسداشتِ زحمات یکسال اخیرِ زنان، به اونا هدیه میدادن. این کار یعنی منِ مرد، ارزش کار و حضور زن رو به رسمیت میشناسم.
۲. زمین: مثل همهٔ مناسبتای ایرانی، طبیعت در تاروپود سپندارمذگان بوده و نیمی از مراسم امروز رو به خودش اختصاص میداده. برای گرامیداشتِ ایزدبانو «سپنتا آرمیتی» که نماد زمینه این کارا انجام میشده:
* پاکسازی محیط زندگی و محیط زیست.
* کاشتن نهال یا رسیدگی به گیاهان.
۳. دفع آفات: در این روز حشرات و جانوران موذی رو از خونه دور میکردن. در واقع، نمادی بود از پاکسازی زندگی از زشتیها و موانع.
حالا ما امروز، سپندارمذگان رو چه جوری میتونیم برگزار کنیم؟
۱- قدردانیِ عملی، نه زبانی:
* هر زنی که در زندگیتونه (مادر، همسر، خواهر، دختر و...) به جای حرفای باد هوای قشنگ، باری از دوشش بردارید که همیشه نادیده گرفته میشه؛ بهویژه کارایی که ازش بیزارن.
* به جای کارای ظاهری و کم/بیارزش، بهشون «شخصیت» و «قدرت» بدید. بذارید در این روز برای خونه یا برای شما اونا تصمیمگیر نهایی باشن؛ بهشون بفهمونید که «زن بودن» یعنی قدرتِ ساختن و نگهداری.
* اگر به هر دلیلی از هم دورید، از این فرصت برای نشون دادنِ «وفاداری» استفاده کنید، چون امروز نمادِ «پایداری» هم هست؛ میتونید با یک حرکتِ درست (نه لزوماً گرونقیمت) نشون بدید که پشتوپناهشون هستید.
۲- ارتباط با ریشه: مطالعه کنید که اصلاً «سپنتا آرمیتی» یعنی چی و چه فلسفهای داره. یاد بگیرید که چطور میشه مثل زمین، هم بخشنده بود و هم محکم.
۳- یه کار برای زمین: به جای مصرفگرایی و تولید زبالهٔ بیشتر (کاغذِ کادو و پلاستیک و عروسک و...) یک قدم برای محیط زیست اطرافتون بردارید.
(سپندارمذگان روزِ «ادا» نیست؛ روزِ «به رسمیت شناختنِ» رنج و تلاشِ کسیه که زندگی رو نگه داشته: زن و زمین)
#ایرانیش_بهتره
(@mahdyartian)
267
چند شبه اصلاً خوب نمیخوابم. با اینکه تمام تمهیدات پیش از خوابم رو رعایت میکنم، اما خواب عمیقی ندارم. دستکم ۱۰-۱۵بار از خواب میپرم، گاهی وحشتزده. اما یادم نمیآد که مثلاً چه خواب یا کابوسی میدیدم! چند دقیقهیی بیدارم و به سقف زُل میزنم، بعد دوباره خوابم میبره. چند دقیقه بعد همین چرخه تکرار میشه!!! ذهنم بیش از حد خسته شده؟ ممکنه! نگرانم؟ لابد!
این چند وقت پیش اومده به «پا در هوا» فکر کنید؟ من فکر کردم و فهمیدم که این عبارت، بهترین وصفِ حال ماست..!
۵ اسفند ۱۴۰۴
267
من همیشه دانشجوها رو دوست داشتم. اما این روزها دوست دارم قربون شکلِ ماهِ دانشجوهامون برم.
۴ اسفند ۱۴۰۴
267
گُردآفرید دخترِ گَژدَهَم، پهلوان ایرانیست. در داستان رستم و سهراب، وقتی هُجیر پسرِ گودرز به دست سهراب اسیر میشه، خبرش به دژ سپید میرسه، گُردآفرید هم:
چُنان ننگش آمد ز کارِ هُجیر
که شد لالهبرگش به کردارِ قیر
و خب تصمیم میگیره که به جنگ با سهراب بره:
بپوشید دِرع سوارانِ جنگ
ندید اندر آن کار جایِ درنگ!
هردو به جنگیدن با هم ادامه میدن تا اینکه در حین جنگ، سهراب:
چُن آمد خروشان به تنگاندرش
بخمّید و برداشت خُود از سرش
و بله! کلاهخودِ گُردآفریدِ قشنگم از سرش میفته:
رها شد ز بندِ زِره موی اوی
درفشان چو خورشید شد روی اوی
و سهراب متوجه میشه کسی که باهاش میجنگید یک دختره. همین موقع گردآفرید که میبینه هر لحظه ممکنه به دست سهراب اسیر بشه، به سهراب میگه:
بِدو روی بنمود و گفت: ای دلیر
میانِ دِلیران بهکردارِ شیر
دو لشگر نَظاره بر این جنگِ ماست
بر این گرز و شمشیر و آهنگِ ماست
کنون من گشاده چنین روی و موی
سپاهِ تو گردد پُر از گفتوگوی
آره! گردآفرید میگه بهتره اینجا در مقابل نگاه همه با هم نجنگیم که مایهی شرمساریست برای تو که با دختری در رزمی. به همین دلیل با من تا دژ بیا و اصلاً دژ در اختیار تو. (به نوعی اظهار تسلیمشدن میکنه!)
کنون لشگر و دز به فرمانِ توست
نباید گهِ آشتی جنگ جُست!
سهراب و گردآفرید تا دژ سپید میتازن، اما وقتی به سپیددژ میرسن گردآفرید بهسرعت میره داخل و در دژ رو میبندن! و خب تازه سهراب اینجاست که متوجه میشه که بله! فریب خورده!
راستش در داستان رستم و سهراب دلم برا بیتجربگی و خامی سهراب میسوزه. بهقدری این بچه در رزم بیتجربهست که هرکسی حتا رستم او رو فریب میدن! و باز هم اینکه همه حتا خودِ رستم! هم نشانی پدرش رو بهش نمیگن تا بتونه رستم رو بشناسه، با وجود اینکه بارها هرکدوم از پهلوانان ایرانی اشاره میکنن که بَر و بالای سهراب یادآور سام، پدربزرگِ رستمه. حتا سهرابِ طفلی به رستم میگه من در دلم نسبت به تو یک مهر و محبتی احساس میکنم... اما خب هیچیک از اینها باعث نمیشه، مرگ سهراب رقم نخوره... چراکه:
یکی زود سازد، یکی دیرتر
سرانجام بر مرگ باشد گذر
به هر حال سهراب به دست پدر خودش کُشته میشه.
و من هم با فردوسی همنظرم:
یکی داستانیست پُر آبِ چشم
دلِ نازک از رستم آید به خشم
دلِ نازکِ من هم از رستم عصبانی شد! ☺️🤭
#شاهنامهی_فردوسی
267
دیگری: [با خندهای گستاخ] راستی را، ایستادگی کردی؟
گردآفرید: [غُرّان] جز ایستادگی چه باید میکردم؟
سپیددِژ میسپردم به گوشهی اَبروی دشمن؟
چنین گوید به شما گُردآفرید
که منم و ایستادگی!
#سهرابکشی #بهرام_بیضایی
267
سه دوست جدید به جمعمون اضافه شدن، خیلی خوشحالم که اینجایید.❤️
امیدوارم اینجا فضای امنی رو برای گفتوگو در کنار هم تجربه کنیم.
267
تا میآم احساس ناامیدی کنم، علی میگه این آخرِ داستان ما نیست، صبح میشه این شب! و من دوباره امیددار میشم. 😁 شوهرِ خوب داشتن هم، نعمتیه!😂😎
۳ اسفند ۱۴۰۴
267
ممکنه برخی از شما دوستانِ خوبم با خودتون فکر کنید در شرایطی که هر لحظه اخبار مربوط به نزدیکشدن زمان جنگ بیرون میآد، زهرا چهقدر خجستهست که کتاب معرفی میکنه!
راستش رو بخواید میتونم بگم اینجا کانال خودمه، هرکاری هم دوست داشته باشم میکنم!😄 اما خب، شما دوستان مناید و میتونم براتون مختصر توضیحی بدم! :))
واقعیتِ امر اینه که از صبح داریم با علی احتمالات رو بررسی میکنیم!🤦♀😁 و یه لیست خرید نوشتیم! (حالا میگم لیست نه اینکه ۱۰-۲۰تا مورد باشهها! چند قلم اساسی مثلاً.) که لازمه تهیه کنیم. (منتظر بودیم حقوق علی رو بریزن ولی خب چارهیی نیست، نمیشه منتظر موند، فکر کنم لازمه یهسری خریدها رو زودتر انجام بدیم.)
حتا دارم به پر کردن چندین بطری آب فکر میکنم که بذارم یخچال!!!
در کنار اینها، چندتا کتاب مشخص کردم برای روزهای آتی، به علی گفتم فیلم و سریال دانلود کنه، حتا دون برای طوطو هم گفتم دیروز گرفت!!! جالبه که روانپزشکم این بار پایین نسخهم نوشت قابلتکرار و خب الان منظورش رو فهمیدم!!
عرضم به حضورتون که ذهنم در این حد در حالت آمادهباش قرار گرفته!! هرچند دارم تلاش میکنم «تنظیم هیجانی» و «توانایی تحمل ابهام» یا همون «تابآوری» رو در خودم بالا ببرم.
امیدوارم بتونیم از هم باخبر بمونیم اما اگر اینترنت رو قطع کردن که خیلی از خودتون مراقبت کنید. 🫂
(چرا یهجوری شده زندگیمون که هر پستی که مینویسیم انگار داریم خداحافظی میکنیم؟🤦♀ چرا چیه؟! جوابش واضحه!)
۳۰ بهمن ۱۴۰۴
267
این پست مائده رو که خوندم، دلم خواست یهسری فکرهام رو سرازیر کنم اینجا! کانال زدم برا همین دیگه! :))
من، کمتر زمانی رو از خودم به یاد دارم که دربارهی تصمیمهام، راه، روش، منشم و انتخابهام برای کسی «بیشازحد» توضیحی داده باشم. یا بخوام درستی انتخابم رو به کسی اثبات کنم. مگر برای کسی که خیلی براش احترام و ارزش قائلم و خودم و او رو «همصحبت» بدونم.
از نظر من انسان بعد از جون و زندگیش یک دارایی خیلی مهم داره؛ زمان و وقتش. باز هم از دیدگاه من بهشدت مهمه که این وقت کجا صرف میشه. گاهی حرفزدن با برخی از افراد، اسرافِ وقته. شما هیچوقت آگاهانه پولت رو نمیبری بریزی تُو چاه! ولی وقتی با این افراد همصحبت میشیم یعنی داریم آگاهانه وقتمون رو که دارایی بزرگ ماست، میریزیم تُو توالت و سیفون رو هم میکشیم. شأنیتِ «هم» در همصحبت دقیقاً نشون میده که اگر با کسی حتا برای چند دقیقه همکلام شدیم خودمون و او رو همشأن دونستیم. گذشته از اینکه ما میدونیم چنین افرادی دقیقاً برای برانگیختن خشم ما میآن و صحبت میکنن! تنزلِ اثرگذاریشون در اینحد واضح شده قربون شکل ماهتون برم. من با صحبتکردن با این افراد احساس کسرشأن میکنم، ممکنه دیگری چنین احساسی نداشته باشه و من میتونم بپذیرم.
سالهاست که حتا در کوچکترین تصمیمهام، باور به درستی مسیری که انتخاب کردم، من رو مصمم کرده به حواشی کنارِ جاده (شما میتونی بخونی پارس سگهای گلّه، صدای کفتارهای گرسنه، واقواق سگهای ولگرد) حتا نگاه هم نکنم. باور به درستی منش و نگاهی که «انتخاب» کردیم چهطور نمیتونه به ما اطمینان خاطری بده که به هر محرکی، واکنش ندیم؟
علی میگه هیت گرفتم. آخه من چهطور بگم که کامنت برخی از این عزیزان که معتقدن ما اشتباه میکنیم حتا در حد هیت هم نیست؟ چهطور میتونم بگم اطمینان به درستیِ مسیر میتونه باعث بشه ما آروم باشیم؟
یه چیز دیگه هم بگم؟ من سالهاست از اندیشهی مذهبی و دینی فاصله گرفتم، و خودم رو ایرانی میدونم برخاسته از طرز تفکری که به «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» باور داشته و داره. میخوام بگم وقتی من خودم رو نمایندهی چنین طرز فکری بدونم به شکلی رفتار میکنم که «تمایز»م با طرز فکر مقابلم بهوضوح دیده بشه. حتا این رو مسئولیت خودم میدونم.
نادیدهگرفتن و نشنیدن واقواق سگهای ولگردِ حاشیهی جاده از نظر من یکی از ستونهای عزت نفسه. خودتون رو عزیز بدارید و از همکلامی با این پسماندهای آفرینش، حذر کنید. به خودتون احترام بذارید.
«ما» خیلی زیادیم! اونقدر زیاد که حتا اگر به پچپچ با هم حرف بزنیم صدای پارس سگهای گرسنهی اطراف جاده در گفتوگومون محو میشه! مسیر و چشمانداز زیباش رو در نظر داشته باشیم که این چشم دوختن در این چشمانداز زیبا، تمام قلب ما رو آروم میکنه. تفکری که من در خودم ساختهام، به من یاد داده صدای پولخردها رو هیچوقت جدّی نگیرم خصوصاً زمانی که میدونم اون کارت بانکی که در دستم دارم پر از داراییهای هنگفت منه. پولخردها با سروصداشون شناخته میشن، ما اما آهسته و پیوسته داریم رشد میکنیم.
#دریافتها
۲۹ بهمن ۱۴۰۴
267
این نوشتهی کوتاه، دومین پست کانالمه. خودم هر روز میخونماش! چون فکر میکنم یک چیزی در این نوشته پررنگ به نظر میرسه: «ضرورتِ گفتوگو». میشه گفت، راه نجات آدمی همین حرفزدن با دیگریست. دیگریِ همدل، همراه. پنجرهیی که رو به برهوت نباشه، رو به دریا و دشت باشه و بشه ازش افق رو تماشا کرد. «چشمانداز» رو سرکشید.
۲۸ بهمن ۱۴۰۴
267
Repost from نیستهمتا
گفتوگو با دیگری مثل اینه که پنجرهیی رو به یک دشتِ بیانتها باز کردی. وسیع! با چشماندازی دور، پر از انواع درختها، گلها و خارها. پرندهها و صداهای متفاوت. و صدای باد که گاهی منجر به گمشدنِ کلماتی مهم میشه. با این وجود چهقدر خوبه که آدمی امکانِ گفتوگوکردن با دیگری رو داره. چهبسا، دیگری همون دشتِ نیستانتها باشه! شاید بیراه نباشه که بگیم پنجره خودِ دیگریست.
#دریافتها
۱۴ مهر ۱۴۰۴
@Zahraminevisad
267
چرا هوا اینطوری شده؟! انگار مثلاً کارای خونهتکونیم هنوز تموم نشده و چند ساعت دیگه تحویل ساله! 😕 امسال یهکم زود اینطوری نشده؟ من دوست ندارم استرسِ خونهتکونی هم داشته باشم این وسط! 🤦♀😅
