uz
Feedback
نیست‌همتا

نیست‌همتا

Kanalga Telegram’da o‘tish

در تاریخِ بیهقی، «نیست‌همتا» به معنای بی‌همتا‌ست. این‌جا، گاهی از پشتِ پنجره‌ی ادبیات به بودن نگاه می‌کنیم.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
267
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
📚 شاهنامه به نثر ✍ کاوه گوهرین قسمت چهارم، پادشاهی جمشید 🪶🪶🪶 #شاهنامه_به_نثر

رقصِ نور در آستانه ایستاده‌ام. آستانه‌ی سی‌وشش سالگی. و اگر بخواهم نامی بر این عدد مبارک و میمون بگذارم، «فصل کم‌کم‌ها»ست. برای خودم هم جالب است. دارم کم‌کم‌ تجربه می‌کنم. نمی‌خواهم ناگهان آدم دیگری شوم. می‌خواهم کم‌کم، بهتر پیاده‌روی کنم. کم‌کم سفر رفتن را بیشتر تجربه کنم. کم‌کم مطالعه‌م را در روز افزایش دهم. کم‌کم، کمتر بترسم. می‌خواهم کم‌کم بیشتر زندگی کنم. می‌خواهم خودم را در معرض زندگی قرار دهم همچون گیاهی تازه رسته در برابر آفتاب. تا کم‌کم رشد کنم. «کم‌کم» مجالی‌ست برای بروزِ آهستگی، برای بدون شتاب بودن. آهسته رفتن و پیوسته در راه باقی ماندن. «کم‌کم» مجالی‌ست برای «در دست گرفتن زندگی همچون یک نان گرم». می‌خواهم کم‌کم رقصیدن را شروع کنم. رقصیدن به‌سانِ ذرات زندگی در نور ملایمِ عصرگاهی...

والا دیگه سریالای ایرانی رو نمی‌شه با خانواده دید😕😂 ال‌ای شده ما بی‌خبریم؟😂 آقاااا داشتم همین‌ رو می‌نوشتم پست کنم که اداره‌ی برق یادمون آورد نع‌خیر اینجا ال‌ای نشده 😂 وسط یه سکانس عاشقانه برقا رفت! 😕😂

اگر قرار باشه برای باقی عمر به یک جزیره‌ی دورافتاده برم، تنهای تنها، دوست دارم یک کتاب با خودم ببرم و اون شاهنامه‌ست. و اگر قرار باشه فقط یک موسیقی رو انتخاب کنم برای همیشه شنیدن، این قطعه‌ست. هر روز و هر شب، بشنوم. بی‌این‌که خسته بشم.

«تعمیرکار کتابی است که به اخلاقیات می‌پردازد. به این معنا که به جای ارائه‌ی یک پندنامه‌ی بی‌اساس، خواننده را در مواجهه با این
«تعمیرکار کتابی است که به اخلاقیات می‌پردازد. به این معنا که به جای ارائه‌ی یک پندنامه‌ی بی‌اساس، خواننده را در مواجهه با این پرسش قرار می‌دهد: چرا کاری نمی‌کنیم؟ مالامود برای پدید آوردن فضای فانتزی چند بن‌مایه‌ی ثابت را در آثارش به کار می‌برد، که در این‌جا مهم‌ترین آن‌ها زندان است. خود او در یکی از مصاحبه‌هایش در این باره می‌گوید: زندان استعاره‌ای برای مخمصه‌ای است که انسان در طول تاریخ به آن دچار است. جبر اولین زندان بشری است. هرچند میله‌هایش به چشم همگان نمی‌آید...» این نوشته‌ی کوتاه از مقدمه‌ی مترجم انتخاب شده. می‌تونم به‌جرأت بگم یکی از بهترین رمان‌هاییه که خوندم. کمتر کتابی این‌طوری تمامِ آدم رو درگیر خودش می‌کنه. امیدوارم تجربه‌ی خوندنش رو از خودتون دریغ نکنید. 📚 تعمیرکار ✍ برنارد مالامود ترجمه‌ی شیما الهی نشر چشمه #یک_کتاب_بیشتر

آخر شبا می‌ریم پیاده‌روی. این عکس هم برای دیشبه. نشسته بودیم کمی خستگی در کنیم. راستش من سال‌های سال نسبت به ازدواج گارد داشت
آخر شبا می‌ریم پیاده‌روی. این عکس هم برای دیشبه. نشسته بودیم کمی خستگی در کنیم. راستش من سال‌های سال نسبت به ازدواج گارد داشتم. اما درست به‌موقع با کسی آشنا شدم که تجربه‌ی امنیتِ عاطفی کنارش، برام بزرگ‌ترین مصداق محبت و صمیمیته. و از این بابت قدردان و شکرگزارم... امیدوارم هریک از شما هم مشتاق تجربه‌ی چنین حسیه، به‌زودی زندگی‌ش کنه.🙂‍↔️

«شب، لطافتِ جهان... روزهایی هست که جهان دروغ می‌گوید و روزهایی که حقیقت را. امشب حقیقت را می‌گوید و با چه اصرار و زیباییِ غمگنانه‌ای...» ✍ کامو

امید برای نوشتن دیر شده‌ام. از دهان واژه‌ها افتاده‌ام. استخوانِ افکارم شکسته و هیچ شکسته‌بند ماهری نیست که بند بزندَم. همان‌طور که پشت میز نشسته و سرم را به دستم تکیه داده‌ام یک واژه از پنجره‌ی اتاق سرک می‌کشد: من این‌جام! سر برمی‌گردانم، «انتظار» است. نگاهِ متعجبم را که می‌بیند می‌پرسد مگر مرا صدا نکردی؟ یک نمی‌دانمِ بی‌حوصله سمتش پرتاب می‌کنم! سرش را با سرعتی قابل‌‌توجه می‌دزدد. دوست داشتم سنگِ «نمی‌دانم» بخورد بر فرق سرش تا گم‌وگور شود. لب‌برچیده راهش را می‌کشد و می‌رود. سرم را روی دستانم می‌گذارم و چشمانم را می‌بندم. کمی بعد یکی دو تَقّه به در می‌خورد و لای در باز می‌شود. صورتِ «امید» به لبخندی می‌درخشد. با صدایی که انگار عامدانه سعی می‌کند بلند نباشد می‌گوید: «دیدم انتظار را چگونه ترساندی. آمدم بگویم نگران نباش، من هستم!» نگاهم را از او می‌گیرم. دلم می‌خواهد از همان بی‌حوصلگی‌ها سمتش پرت کنم. اما معصومیت چهره‌اش دست‌وبالم را می‌بندد. می‌گویم: «نمی‌دانم چه‌طور می‌شود از تو نوشت وقتی تاریکی آمده و چنان جا خوش کرده که به‌سختی می‌توانم حتا برای خودم جایی نگه دارم!» لبخندش پهن‌تر و دندان‌هایش پیدا می‌شود و بی‌آنکه من بخواهم نزدیک‌تر می‌آید، نمی‌پرسد و دست روی شانه‌ام می‌گذارد، دهانش را به گوشم نزدیک می‌کند و با صدایی که می‌لرزد می‌گوید: «برگرد! آن نور کم‌سو را می‌بینی روی تاقچه‌ی اتاق؟ منم!» برمی‌گردم و می‌بینم درست پشت سرم روی تاقچه چراغی‌ست که سوسو می‌زند. «امید» همچنان مادرانه لبخند می‌زند: «روزهاست که چراغت را روشن کرده‌ام.» و همان‌طور با صدایی آهسته برایم تعریف می‌کند روزها بوده که می‌آمده و کنار «تنهایی» و «اندوه» می‌نشسته و می‌خواسته با من سخن بگوید. تعریف می‌کند که در تمام این روزها کنار «انتظار»، «دلتنگی»، «ترس»، «کلافگی» و «نیاز» می‌نشسته ولی هربار که برایم دست تکان می‌داده من نمی‌دیدم‌اش. می‌گوید: «نمی‌‌دانستم چه‌گونه جهتِ توجهت را به سمت خودم برگردانم وقتی پشت کرده بودی به چراغ.» روبه‌رویش می‌‌نشینم و از او می‌خواهم: «بار بعد که آمدی بلندتر با من حرف بزن. دستت را بالاتر بگیر.» می‌گویم: «بار بعد که آمدی محکم‌تر در بزن...»

احساس می‌کنم تعداد اعضای کانال علی زیادتره چون چند شب یک بار تو دورهمی‌‌هاش هی ریخت‌وپاش می‌کنه😂😂 والا من این یک هفته‌ی اخیر فقط لفتی داشتم، دیگه دارم کم‌کم ناراحت می‌شم! 😂😂😂

هنوز هم معتقدم حتا در سخت‌ترین روزها ورزش می‌تونه نجات‌بخش باشه... وقتی وزنه می‌زنی، بدنت رو احساس می‌کنی و می‌فهمی زنده‌ای و مهم‌تر، می‌فهمی «می‌تونی».

در اين باغ کوچک چرا چرا صدای تبر قطع نمی‌شود..؟ ✍ منوچهر آتشی

چه‌قدر دوست داشتم در یک کشور معمولی با شرایطی معمولی یک زندگی معمولی رو تجربه می‌کردم.

📚 شاهنامه به نثر ✍ کاوه گوهرین قسمت سوم، پادشاهی تهمورس دیوبند (طهمورث) 🪶🪶🪶 #شاهنامه_به_نثر

موقع پرسیدن سوال چه خطاب به خودتون، چه خطاب به دیگری، لازم نیست بپرسید «چرا؟!» کافیه بپرسید «چه‌طور شد که..؟» معمولاً پرسشی که با «چرا؟!» شروع می‌شه اغلب دنبال پاسخ نیست دنبال محکوم کردنه که راه رو به گفت‌وگو می‌بنده. در حالی که دومی لحنی‌ست در پیِ کشف فرایندِ چگونگیِ به وجود اومدن یه اتفاق. و البته که به نظرم کارآمدتر و گشوده‌تره به گفت‌وگو. #دریافت‌ها

بیشترِ نگرانی‌هات دربارهٔ چیزهائیه که هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتن. ذهنت برای بقا، سناریوهای تهدیدآمیز رو شبیه‌سازی می‌کنه، با این تصور که براش آماده باشه. اما به جای آمادگی، فقط باعث اضطراب بیشترت می‌شه.

صمیمیت تا حد بسیار زیادی حاصل نمایان‌ کردن زخم‌های خود برای دیگری‌ست. حاصلِ باز کردن پانسمان از روی زخم‌های شخصی و نهانی، تنها برای یک نفر. زخم‌هایی که از دیگران پنهان کرده‌ایم. و اندوهناک این که، در این مسیر، آسیب‌پذیری نیز به موازات صمیمیت رشد می‌کند. به میزانی که از زخم‌های خود برای یک دیگری سخن می‌گوییم، در کنار صمیمیت، هم‌زمان تجربه‌یی کم‌نظیر را زیست می‌کنیم: جسارتِ آسیب‌پذیربودن!

هفته‌ی گذشته این کتاب رو این‌جا معرفی کردم. حالا که در مطالعه‌ش پیش‌تر رفتم هرقدر مطالب کتاب مفیده، متأسفانه ترجمه خوب نیست. و کتاب تا این‌جا که من خوندم به طور چشمگیری اشتباهات ویرایشی داره. ممکنه در جمله یک یا دو کلمه جا افتاده باشه! یا حتا در یک کلمه یک یا دو حرف! از حیث ترجمه گاهی جمله‌ها به‌درستی ترجمه نشدن، مشکل مفهومی دارن و ازین دست ایرادات. مطمئنم کتاب ویراستاری نشده! چراکه اگر یه ویراستار پیش از چاپ این کتاب رو خونده بود قطعاً اوضاع کتاب بهتر بود. من جست‌وجو کردم اما ازین کتاب ترجمه‌ی دیگری ندیدم. گفتم این موضوع رو با شما مطرح کنم که اگر قصد خرید کتاب رو داشتید این نکات رو در نظر بگیرید.

که گفتی: ز بهرِ تنی گَشته‌خاک نشاید سِتَد زنده را جانِ پاک تو بشناس کین زشت‌کردارها به دل‌در ز هر گونه آزارها که با شهرِ ایران شما کرده‌اید چه مایه کَیان را بیازَرده‌اید چه پیمان شکستن، چه کین ساختن همیشه به سوی بدی تاختن چو یاد آید آن، چون کنم آشتی که نیکی سراسر بَدی گاشتی! این ابیات بخشی از پاسخ گودرز؛ پهلوان و سپه‌سالارِ ایرانی به پیران؛ یکی از بزرگ‌ترین پهلوانان تورانی‌ست. و قضیه برمی‌گرده به اون‌جایی که همچنان در پیِ کین‌خواهی از خون سیاوش کی‌خسرو پادشاه ایران، گودرز رو با لشگری به سمت توران می‌فرسته برای جنگ با تورانیان که حالا فرماندهی لشگرشون به عهده‌ی پیرانِ ویسه‌ست. هر دو لشگر به مدت یک هفته از پیش‌قدم شدن برای آغاز نبرد، پرهیز می‌کنن. بعد از مدتی انتظار، نهایتاً بیژن و هومان با هم می‌جنگن و هومان به دست بیژن به خاک می‌افته. بعد از این، پیرانِ داغدار از برادر دیگه‌ش نستیهَن می‌خواد که به نبردِ بیژن بره. اما این بار هم بیژن پیروز میدان می‌شه. بعد از این‌که پیران دو برادرش رو از دست می‌ده، نامه‌یی طولانی به گودرز می‌نویسه که یک بخشش اینه: به‌خاطر یک نفر که مُرده (سیاوش) نباید چندین‌وچند نفر از افراد لشگر رو به کُشتن بدی. و ازش درخواست صلح می‌کنه. و گودرز در جواب این بخش از نامه‌ی پیران ـ‌که انصافاً شخصیت‌پردازی فردوسی برای این فرد کم‌نظیره‌ـ ابیات بالا رو می‌گه... بهش می‌گه ما اون‌چه شما با ایران کردید رو فراموش نمی‌کنیم... و براش در طول نامه‌ش از کشتنِ ایرج به دست تور و سلم گرفته تا کشتن سیاوش یک به یک نام می‌بره و می‌گه وقتی این آزارها و کین‌توزیِ شما رو به یاد می‌آریم دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونیم پیشنهاد صلح و آشتی شما رو بپذیریم... [کین در مصرع سوم: که این کین در مصرع هفتم: کینه گاشتی: جبران کردن] #شاهنامه‌ی_فردوسی

تا زمانی که خودت رو قربانی بدونی حتماً علت‌هایی برای تثبیت و تأیید این احساس پیدا خواهی کرد. غرولند می‌کنی، همه رو مقصر می‌دونی، فرافکنی می‌کنی، به عالم و آدم فحش می‌دی... کافیه واقعیت رو بپذیری. بعد از جات بلند می‌شی و اولین و کوچک‌ترین قدم رو برمی‌داری. اون کاری رو می‌کنی که مدت‌ها بود قصد داشتی انجام بدی. تا مدتی همین‌طوری تاتی‌تاتی پیش می‌ری. اون‌وقت یک روز به خودت می‌آی و می‌بینی با صد تا قدم کوچیک موفق شدی از خودت مراقبت کنی و مسئولیت زندگی و رفتار خودت رو بپذیری. و این‌جاست که لازمه این موفقیتت رو جشن بگیری. آدمی که شروع می‌کنه مسئولیت‌پذیر بشه، آدمی که شروع می‌کنه از خودش مراقبت کنه ممکنه کمی تنها بشه. چون داره یه جور دیگه‌یی که غالباً بقیه‌ی آدم‌ها دوست ندارن زندگی می‌کنه! چون داره پوست می‌ندازه و از نقش قربانی درمی‌آد. بنابراین شاید از نظر دایره‌ی آدم‌های اطرافش عجیب به نظر برسه. اما خب، چه باک؟ این‌طوری دست‌کم با خودت روراستی! و این زندگی جدید بیشتر ارزش زیستن داره‌. هوم؟ ۶ مرداد ۱۴۰۵

طوطو بعد از این‌که سیم تلفن رو جویید و یه برق ریزی هم گرفتش(!!) بعدش هم هندزفری علی رو جویید(!!) اومد نشست لب سینک ظرفشویی یعنی آب می‌خواد. آب بهش دادم نخورد. فهمیدم دوست داره آبتنی کنه. براش ظرف گذاشتم سریع رفت داخل آب. و حدس می‌زنید چی‌کار داره می‌کنه؟ هیچی، تو ظرف آب داره چرت می‌زنه😐😂 #طوطو