uz
Feedback
نیست‌همتا

نیست‌همتا

Kanalga Telegram’da o‘tish

در تاریخِ بیهقی، «نیست‌همتا» به معنای بی‌همتا‌ست. این‌جا، گاهی از پشتِ پنجره‌ی ادبیات به بودن نگاه می‌کنیم.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
267
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
آمدن‌ات، به تماشا نشستن بود، آشنایی را...

هنگام که حق باریدن می‌گیرد! :))

Repost from N/a
تلگرام مثل یه شهر می‌مونه اوایل که اثاث‌کشی می‌کنی و میای توی این شهر، همه‌چی برات غریبه‌ست؛ از آدماش بگیر تا خیابون و محله و کوچه‌هاش. یه خونه‌ی نقلی اجاره می‌کنی و سعی می‌کنی همه‌چیزو مطابق سلیقه‌ت تغییر بدی. وقتایی که از خونه‌ت می‌ری بیرون، می‌بینی خیلی از خونه‌ها در حیاطشون بازه و سردرشون نوشتن: «بفرمایید چایی». گاهی هم از قشنگی یه خونه خوشت میاد و تعریف صاحب‌خونه رو از بقیه می‌شنوی و می‌ری داخل تا یه چایی بخوری. صاحب‌خونه رو هم می‌بینی و یه گپ‌وگفتی باهاش می‌کنی. بعضی از خونه‌ها هم حیاطشون اون‌قدر شلوغه که صدا به صدا نمی‌رسه؛ این‌قدر که همه دارن با صاحب‌خونه یا باهم صحبت می‌کنن! بعضی از خونه‌ها هم طوری‌ان که از بیرون به نظر میاد کسی اونجا زندگی نمی‌کنه. ولی گاهی که می‌ری توی محله بچرخی، می‌بینی یه نفر زنگ یکی از این خونه‌ها رو می‌زنه و یه کارت دعوت نشون می‌ده و برای یه لحظه در اون خونه باز می‌شه. تازه وقتی نگاهت به داخل خونه می‌افته، می‌بینی این خونه‌ها بعضی‌هاشون حسابی هم شلوغن؛ فقط مهمونی‌هاشون خصوصیه و همه نمی‌تونن وارد بشن. می‌گذره و می‌گذره و تازه می‌فهمی سرشناس‌های محله کیا هستن و با کدوم همسایه‌ها راحت‌تری و خوش‌وبش داری. با بعضی‌ها هم این‌قدر صمیمی هستی که هروقت نون می‌گیری، می‌ری بهشون نونِ تازه تعارف می‌کنی. بعضی‌ها کیک و شیرینی یا حلوا درست می‌کنن و می‌رن خونه‌ی دوست یا همسایه... خلاصه که می‌فهمی تو هم کم‌کم توی این محله جا افتادی و بقیه می‌شناسنت و دوست‌هایی هم داری. تا یه روز که یه آدم جدید میاد خونه‌تون تا یه چایی بخوره و یه گپ‌وگفتی باهاتون داشته باشه. می‌بینی عه، چه آدم خوش‌مشرب و باحالی هم هست! اما وقتی از خونه‌ت می‌ره بیرون و بدرقه‌ش می‌کنی، می‌بینی همه‌ی همسایه‌ها دارن چپ‌چپ نگاهش می‌کنن! یادت می‌افته چند وقت پیش، توی یکی از مهمونی‌های خصوصی، صاحب‌خونه به حاضران می‌گفت: «اگه فلانی بیاد خونه‌تون چایی بخوره، من پام‌و توی خونه‌تون نمی‌ذارم.» بعد با خودت می‌گی: «این شخص تازه‌وارد که اون نیست.» و بی‌خیالش می‌شی. تازه‌وارد خیلی زود جاشو توی خونه‌ت باز می‌کنه و تو همچنان به نگاه‌های چپ‌چپی که بهش می‌کنن اعتنایی نمی‌کنی. تا اینکه یه روز می‌بینی مست‌وخراب میاد خونه‌تون و اصلاً نمی‌فهمی چی می‌گه. دستش می‌خوره به سینیِ چایی و می‌افته و قوری و استکانت هم می‌شکنه. بعد یه سیگار روشن می‌کنه که بوی خیلی بدی هم داره و تو می‌مونی و شرمندگی از بقیه‌ی آدم‌هایی که توی خونه‌ت رفت‌وآمد دارن. تازه اون موقع‌ست که می‌فهمی چرا همسایه‌ها از اول اون‌طوری نگاهش می‌کردن... #محله‌ی_قشنگ_نو

این قطعه موسیقی برای من یادآورِ روزهای آخر شهریور و اتاقم در خانه‌ی پدری‌ست. اتاقی که در آن با خودم و جهانم خلوت کرده بودم. امروز که به پشت سر نگاه می‌کنم، بیش از آن‌چه همیشه تصور می‌کردم، خودم را مدیون آن خلوت و تنهایی می‌دانم.

دیروز بود که مهدیار عزیز بهم اطلاع داد شاهنامه‌ی مصور نشر سایان منتشر شده. و این‌که دیجی‌کالا هم تخفیف خیلی خوبی براش گذاشته. ممکن نبود بتونم ازش بگذرم. سفارش دادم و امروز به دستم رسید. وقتی ورق می‌زدم به‌قدری عواطفم رقیق شده بود که می‌تونم بگم این احساس رو فقط چند جا از زندگی‌م تجربه کردم. نمی‌تونم به‌سادگی پیشنهاد کنم خریداری کنید چون قیمتش با تخفیف هم کم نیست. اما خب اگر اولویت‌تون هست تهیه کنید؛ ارزشش رو داره. من هم از این به بعد فرصتش پیش بیاد براتون عکس‌هایی ازش می‌ذارم😍

نمی‌دونم چرا ولی این وقت شب به سرم زده که با برادرم و خواهرم، گفت‌وگو کنم و یه‌جورایی زندگی‌نامه‌شون رو بنویسم. به‌نوعی برام جالب و جذابه که زندگی‌شون رو از پشت نگاه و کلمات خودشون ببینم. برای این کار لازمه اول پرسش‌ها رو طراحی کنم. البته الان فقط یه ایده‌ی خامه‌.

امروز چنان دچار عصر جمعه بودم که‌ مپرس. نمی‌دانم شاید هم درگیر احساسی شدم که پیش از این نام‌گذاری‌ آن برایم ساده‌تر بود. حالا بین چندین اسم، گیج و سردرگم مانده‌ام که آن‌چه درونم قل‌قل می‌جوشد نامش چیست؟ اندوه، بی‌حوصلگی، خستگی، ترس، دلشوره‌ یا دلتنگی؟ یا دلتنگی...؟ برای چه کسی؟ برای چه چیزی؟ آن‌چه قلبم را گرفته و می‌فشارد کدام‌ یک این‌هاست؟ با فاصله از خودم ایستاده‌ام. چیزی که این روزها بیشتر تمرینش می‌کنم: ایستادن در فاصله‌. گاه از خودم و اغلب از دیگران. برای مشاهده‌ی خودم نیاز به فاصله‌ست‌. عقب می‌ایستم و در نگاه خودم خیره می‌شوم. گاهی لبخندی بر لب، گاه چروکی گوشه‌ی چشمم نقش می‌بندد... نمی‌دانم قلاب کدام‌ یک ازین نام‌ها به احساسم گیر می‌کند. چه پراکنده‌ست رشته‌ی افکارم... می‌خواستم بگویم نگاه کردن به خودم برایم لذت‌بخش است. گاه طفره می‌روم، گاه نه.. جسارت رویارویی پیدا می‌کنم و می‌ایستم به تماشا. گفتم تماشا! و جانم تازه شد. تماشای روزها و شب‌های زندگی‌ام جزو یکی از کارهایی‌ست که مثل دعا برای جان یک مؤمن، روشنم می‌دارد. راستی را... آدمی‌ چیست، جز تَلّی از مواجهه؟ و کدام مواجهه ناگزیرتر از رویارویی آدمی با خودش در فاصله‌یی نه‌چندان دور..؟

از اون‌جا که «روح را صحبت ناجنس عذابی‌ست الیم»، من در سال‌های اخیرِ عمرم، اغلب انتخاب کردم با ادبیات معاشر و هم‌صحبت باشم. و چه‌بسا در روزهایی که تندبادِ بلا سامانِ عافیت برمی‌چید، همین ادبیات روان‌پناه من بوده. به عنوان کسی که خودش رو برای همیشه دانشجوی ادبیات فارسی می‌دونه، خوش ندارم روز بزرگداشت شهریار، روز شعر و ادب فارسی باشه، با این حال امروز به شکل دیگری قدردان این دارایی‌ام. ۲۷ شهریور ۱۴۰۵

اومدیم بوستان، یه خانواده‌ی پرجمعیت ـ‌می‌شه گفت یه خاندان‌ـ روبه‌روی ما هستن که یه باند بزرگ آوردن و موسیقی داره ازش پخش می‌شه. در همین حین دختراشون که اغلب نوجوون بودن همگی بلند شدن و دارن می‌رقصن. حالا درسته اصلاً هماهنگ نیستن :)) اما خب، در این‌که تصویر زیبایی رو خلق کردن شکی نیست. چشم‌هامون نوازش شد.

اشرف مخلوقات 🤨 به نظرم اشرف مخلوقات در صورتی درست بود که هر میزان از کیک، شکلات، بیسکوییت، نوشابه، بستنی و... رو که دوست داشتیم می‌تونستیم بخوریم بدون این‌که نگران چربی‌های دور شکم و دیابت و... باشیم! بیشتر به نظر می‌رسه گفتن اشرف مخلوقات تا دل‌مون نشکنه! ☹️

بچه‌ها، فکر می‌کنم شما هم مثل ما می‌دونید که خوندن شاهنامه اهمیت زیادی داره. اگر فکر می‌کنید دوستانی دارید که این روزها به خوندن و شنیدن این نامه‌ی باستان علاقه دارن، «شاهنامه به نثر» رو بهشون معرفی کنید. دوست دارم گوش‌های بیشتری با قصه‌های شاهنامه آشنا بشه. دم‌تون گرم و‌ گیرا🤝

شاهنامه به نثر، قسمت نهم عاشقانه‌ی زال و رودابه 🪶🪶🪶 چندتا از واژه‌ها که ممکنه در شنیدن نخست، دیریاب باشن: شاید: شایسته باش
شاهنامه به نثر، قسمت نهم عاشقانه‌ی زال و رودابه 🪶🪶🪶 چندتا از واژه‌ها که ممکنه در شنیدن نخست، دیریاب باشن: شاید: شایسته باشد. مَرغزار: دشت. دیدن‌گاه: پنجره. رُختاب: آینه. گُجستک: خبیث، پلید. آهنگ: قصد. دوژه‌زار: دوژه نوعی خار است و دوژه‌زار به معنای خارزار. 🪶🪶🪶 فهرست قسمت‌های منتشرشده تا امروز. #شاهنامه_به_نثر

📚 شاهنامه به نثر ✍ کاوه گوهرین قسمت نهم، زال و رودابه 🪶🪶🪶 #شاهنامه_به_نثر

بچه‌ها اگر کانال دارید و می‌نویسید، بهم اطلاع بدین، دوست دارم بخونم‌تون. مثلاً امروز از فورواردهای یکی دوتا از پست‌ها متوجه شدم بعضی‌هاتون کانال دارین. 😄

گویا جایی از زندگی لازمه کمی عقب‌تر بایستی، درست و دقیق ببینی که اطرافِ عمیق‌ترین مفاهیمِ زندگی‌ت چندین حفره و فقدان وجود داره. بعد همون‌طور که احساس می‌کنی جایی تو قفسه‌ی سینه‌ت تیر می‌کشه، بفهمی جز پذیرش، کاری از دستت برنمی‌آد برای برگردوندنِ ورقِ زندگی. پذیرفتنِ همین که گاهی نمی‌تونی کار خاصی انجام بدی. شاید حتا نیاز بشه هرازگاهی برای چیزی که هیچ‌وقت نداشتی، سوگواری کنی و کمی بعد دوباره بلند شی و به بقیه‌ی زندگی‌ت برسی. این همون‌قدر که دردناکه، رهایی‌بخشه.

می‌فرمان که «صحبتِ یارِ عزیز حاصلِ دورِ بقاست» و ما کی باشیم که از در مخالفت وارد شیم؟! 😎😍

کاش می‌شد رفت. از بعضی آدم‌ها، از بعضی اتفاق‌ها، از بعضی خاطره‌ها. رفتن که می‌گم یعنی برم و در رو هم پشت سر ببندم. کلید رو هم در عمیق‌ترینِ آب‌های جهان بندازم تا گم‌وگور بشه. و از راهی هم برم که پشت سرم مسیرها دود بشن و به هوا برن. چنین رفتنی!

راستش من هیچ‌وقت نفهمیدم توی اون صفحه دقیقاً چه اتفاقی داره میفته! :)) فقط می‌دونم برای سروکله زدن با اون‌همه کد، صبر، دقت و حوصله‌ی زیادی لازمه. از مزایای ازدواج با یه برنامه‌نویس یکی‌ش همینه! همین صبر و حوصله‌ی زیاد برای حل یه مسئله! :))) روزت مبارک! 🫂❤️

یه‌مدته تنها پادکستی که می‌شنوم، فردوسی‌خوانیه. اما دلم می‌خواد یه برنامه‌یی بریزم که بیشتر پادکست بشنوم. یه فهرست چندتایی دارم از پادکست‌هایی که پیش از این یکی دو اپیزود ازشون شنیدم و حالا مشتاقم ادامه بدم: سعدی نظامی گنجوی مِی انسانک خداحافظ آفریقا عصر حجر ماجرای مشروطه آذرخش مکری نیازه یه برنامه‌ی دقیق بریزم، که مبهم و گم‌وگور نباشه که بدونم می‌خوام چی‌کار کنم! :))

و این‌گونه ۳۶ ساله شدم. ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ (شبِ تولدم در اصل)
و این‌گونه ۳۶ ساله شدم. ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ (شبِ تولدم در اصل)