࿚᷒ ྀᩫ𝗿𝗮𝘀𝗽𝗯𝗲𝗿𝗿𝘆𖧧
Yopiq kanal
294
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kun
-830 kun
Postlar arxiv
"تو ستاره ها رو تماشا میکردی، با نور ستاره ها مسخ میشدی و من به این فکر میکردم که تنها ستاره ی این شهر روبه روم ایستاده، ستاره ی چشم های تو این شهر رو کازابلانکای من میکرد."
عزیز کرده قلبم؛ تو نشنیدی ولی صدات زدم که بازم بشنوی!
دور بودی، خواب بودی، خسته بودی، ولی صدات زدم...
اگه این چشم ها اولین و آخرین اقیانوس تیرهی دنیا باشه، قول میدم از غرق شدن داخلش نترسم
گفتم حالم خوبه؛ اما در واقع حس میکنم که دارم آروم آروم خودم رو از دست میدم!
دیدن خودم که همیشه تظاهر میکنم حالم خوبه ناراحت کننده و دردآوره.
داستان مارو جایی نمی نویسن
هیچ وقت روی پرده سینما نمیره
هیچکس برای کسی تعریفش نمیکنه
ولی... هنوز یه داستانه و هنوز قشنگه مگه نه؟
