uz
Feedback
عصفورة قلبي🕊

عصفورة قلبي🕊

Kanalga Telegram’da o‘tish

[گنجشکک دل من] -دفتری مجازی برای آن زمان که خاطرات و واژه‌هایم مانده‌اند و من رفته‌ام. لینک ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=c7274f32c2eb کانال ترجمه‌ها: https://t.me/loqatalqalb

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
241
Obunachilar
-124 soatlar
-47 kun
+1030 kun
Postlar arxiv
درس بسه دیگه بریم پیاده‌روی که غروب جمعه رو بدتر کنیم.

درد قلبم زده به دست و پشت کتفم مبارک دشمنام.

از آدم کپی‌کار بدم میاد. بابا دیگه یه نیم‌خط چیه که کپی می‌کنی؟ مغز نداری؟ می‌خوای همونو بگی می‌میری فوروارد کنی؟

در وضعیت مشابهی هستیم. اولا که حتما از خونه خارج شو برو کتابخونه یا فضای کار اشتراکی‌ای چیزی. دوما اولش شده یه کم بخون کلی استراحت کن و کم‌کم زمان خوندن رو زیاد کن. سوما اگه دیدی نمی‌تونی برو بیرون وسطش گریه کن بیا.

‌ چطوری با دلشکستگی و ذهن خیلی مشغول درس بخونیم؟

فلانی خیانت کرد به زنش، من غصه می‌خورم. فلانی مریض شد، من غصه می‌خورم. فلانی ورشکست شد، من غصه می‌خورم. فلان حیوون کوره، غذا نداره، من غصه می‌خورم.

با یکی عاشق‌تر از من می‌نشستی لااقل!

آقای چاووشی کاش سال ۹۵ بود و اینو منتشر کرده بودی و ۱۵ سال‌م بود و هیچی از عشق و بدبختی‌هاش نمی‌فهمیدم.

زخم زبونا رو به جون خریدم... از همه حتی از خودم بریدم...

مامان نمی‌دونم این چی بود تربیت کردی ولی واقعا این‌که برای هر موجودی تو این دنیا دلم می‌سوزه و غصه می‌خورم چیز خوبی نیست. غصه‌دونم پر شده‌.

برای من که پُرم از قفس پری بفرست اگرنه... یک‌دو نفس بال باوری بفرست برای مشق جنون، شهر جای محدودی‌ست برایم از ورق دشت دفتری بفرست دو بغض چشم مرا میزبان باران کن تر است دامن من... دیده‌ی تری بفرست! تو تا «عزیز» منی راه و چاه هردو یکی‌ست هنوز منتظرم، نابرادری بفرست! خیال خانه‌ام از نور و پنجره خالی‌ست میان«بسته‌ی دیوارها» دری بفرست دلم گرفته از این آسمان بی‌پیغام دلم گرفته... برایم کبوتری بفرست! #سیدوحید_سمنانی

روز‌های جمعه اینجا در اتاق کوچکم گوشه‌ای با چای مهمان می‌کنم یادِ تورا... -زهرا ایزدی‌نیا
روز‌های جمعه اینجا در اتاق کوچکم گوشه‌ای با چای مهمان می‌کنم یادِ تورا... -زهرا ایزدی‌نیا

رها کردن کسی که مدت‌هاست تو را رها کرده، دقیقاً شبیه آخرین لحظه‌ی اسباب‌کشی است. یک دور، تمام خاطرات و روزهای گذشته را مرور می‌کنی. گوشه‌به‌گوشه‌ی این رابطه را با دقت نگاه می‌کنی؛ دنبال بهانه‌ای می‌گردی برای برگشتن، اما چیزی پیدا نمی‌کنی. مطمئن می‌شوی دیگر چیزی برای نگه‌داشتنت نمانده. نفس عمیقی می‌کشی، در را می‌بندی و برای همیشه می‌روی. این لحظه، تلخ و سنگین است؛ اما بعد از بستن در، راه رفتن آسان‌تر می‌شود. و شاید زیباترین بخش ماجرا همین باشد: وقتی از جایی که دیگر سهم تو نیست بیرون می‌آیی، جا برای آدم‌های درست‌تر و روزهای تازه‌تر باز می‌شود.

می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهی دورترین گوشه‌ی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق، خودت می‌دانی من زمین‌گیر شدم تا تو مبادا بشوی آی! مثل خوره این فکر عذابم می‌داد چوب ما را بخوری، ورد زبان‌ها بشوی من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی دانه‌ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه تماشا بشوی گره‌ای بود که تا باز شود فهمیدم تو خودت خواسته بودی که معما بشوی در جهانی که پُر از وامق و مجنون شده است می‌توانی عذرا باشی، لیلا بشوی می‌توانی فقط از زاویه‌ی یک لبخند در دلِ سنگ‌ترین آدم‌ها جا بشوی بعد از این، مرگ نفس‌های مرا می‌شمرد فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی... #مهدی_فرجی

نه تورو هیچ‌وقت بن نمی‌کنم بن فقط پسرا

الان بن میکنی منو.

خودم برات می‌فرستم

محیااااا 😂😂😂😂😂

ببین من چقدر بدبختم که زرتی سیو کردم.

آقایون یادداشت کنن جهت استفاده