uz
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

Kanalga Telegram’da o‘tish

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
303
Obunachilar
+124 soatlar
-27 kunlar
+2330 kunlar
Postlar arxiv
‏صبح، مثل هر روز از پشت پنجره‌ها سرریز می‌کند. نور آرام به دیوارها می‌خزد و آدم‌ها از خواب می‌جهند. گویی که زندگی بی‌آن‌ها معطل مانده باشد... ‏خیابان‌ها پر می‌شوند از گام‌های شتاب‌زده، لبخندهای تصنعی و سلام‌هایی که بیشتر از آنکه معنا داشته باشند، رسم‌اند. ‏من… هنوز به بستر خود خزیده‌ام. شبیه‌ای سنگی در بستر رودخانه، که آب بر او می‌گذرد بی‌آن‌که تکانش دهد... ‏نه اشتیاقی برای دیدن جهان دارم و نه توانی برای تحمل چهره‌هایی که جهانم را احاطه کرده‌اند. هم‌چنان امید، مثل رشته‌ای باریک از دستم لغزیده و در رفته است... ‏ساعت که از نه می‌گذرد، به زحمت بندهای نامرئی‌ای را که مرا به رختخواب بسته، پاره می‌کنم. و این‌جاست که «برخاستن»… این واژه‌ای ساده، وقتی پرهایت را بریده‌اند و بر پاهایت زنجیر اندیشه‌های پوسیده بسته‌اند، به عملی قهرمانانه بدل می‌شود! ‏دقیقاً شبیه‌ای هر صبح دیگری، سرم سنگین است و چشم‌هایم، این دو گوی خسته، از نور تند خورشید می‌سوزند. دستی به موهایم می‌کشم؛ به رگه‌های سپید که در میان بیست‌سالگی‌ام زودتر از موعد شکفته‌اند. ‏آبی به دست و صورتم می‌پاشم، چیزی از یخچال برمی‌دارم‌. (البته اگر باشد...)و سپس خود را به آینه می‌رسانم؛ آینه‌ای که پسرعمه‌ای مرحومم برایم از کندهار آورده بود. خودم را که نگاه می‌کنم، حس می‌کنم در حقیقت، دختری در آن سوی آینه، من نیستم؛ غریبه‌ای است که فقط نام مرا دارد.... ‏کم کم، حجاب را بر تن می‌کنم و از خانه بیرون می‌روم. همین که پایم به کوچه می‌رسد، نگاه‌های سنگین آغاز می‌شوند؛ هرچند به کل این نمایش‌ها بی‌میل‌ام.... ‏بلاخره کوچه منتهی به جاده‌ای عمومی می‌شود و آنجا، منتظر موتر می‌ایستم. و بعد با خود فکر می‌کنم: این چرخه‌ی بیدارشدن، شستن، پوشیدن، رفتن… آیا واقعاً زندگی است یا فقط تمرین مرگ در قالبی آهسته؟ اگر اختیار با من بود که در بستر می‌ماندم، لقمه‌ای بی‌تکلف می‌خوردم، کتابی برمی‌داشتم و در میان سطرها گم می‌شدم. بعد، سیگاری روشن می‌کردم، موسیقی‌هایی از سبک‌های مختلف را گوش می‌سپاریدم و آرام به خواب بازمی‌گشتم. (اکثراً، می‌خواهم آن‌قدر بخوابم که خوابیدن معنای خود را از دست بدهد.) ‏عصر که بازمی‌گردم، تنم از بودن خسته است. در گوشه‌ای می‌نشینم و چشم‌هایم را می‌بندم. لحظه‌ها می‌گذرند و من روزم را، زندگی‌ام را، تکه‌تکه مرور می‌کنم؛ هرچند به تماشاگر تئاتری می‌مانم که نقش اولش را نمی‌خواهد... ‏با شنیدن صدای پدر برای حاضر شدن در سفره، از خلسه بیرون می‌آیم و بعد از غذا، خواب صدایم می‌کند. اما درس‌ها، قرص‌ها، روتین شبانه و شبکه‌های اجتماعی مثل شکارچیانی حریص، از چهار سو می‌جهند و سرانجام، در خوابی بی‌اشتیاق فرو می‌روم.... ‏ ‏زندگی من همین شده: برخاستن در حالی که نمی‌خواهم، لبخندزدن وقتی که نمی‌توانم، و ادامه دادن وقتی که معنا را از دست داده‌ام. و شاید، در اعماق این بی‌معنایی، حقیقتی نهفته باشد که جرات دیدنش را ندارم... ‏ ‏ ‏

میدونم خوب نیست دوستا ناقص هست منم میفهمم ولی اینجا به اشتراگ میگذارم بدون هیچ ویرایش و تاییدی کسی...! و من به درخشش این ناقص ها ایمان دارم!

من زنم، یک نیمه‌ی پنهان تاریخ جهان با دل پرخون،ولی لب بسته در زیر فغان من خدا را با دلم،با عقل روشن دیده‌ام نه در آن برقع که
من زنم، یک نیمه‌ی پنهان تاریخ جهان با دل پرخون،ولی لب بسته در زیر فغان من خدا را با دلم،با عقل روشن دیده‌ام نه در آن برقع که بر چشمم سیاهی دوخته‌ان من زنم،پوشانده‌ام روی خود از ترس زمان نه ز ایمان،بلکه از اجبار و تحمیل جهان حق نداریم تا بگویم، تا ببنیم، تا شویم مرگ بر قانون از سطر شریعت تا زبان قرن ها رقصیده‌ام در حلقه تحقیر و درد بس که بر گردن زده تاریخ کور،طوق گران بس کنید این قفس ها را،تنم زندان نشد روح من را خلق کردند از نسیم بی کران مشت بر دیوار می کوبم،نمی ترسم ز جان بر تنم حک گشته صد فرمان بی نام و نشان لیک فریادم اگر خاموش باشد مرگ من زنده‌ام با شور فکر ،شعله‌ی حق در زبان زینب.ا.پ

چیزی است در درونم! که میخواهم اُق اش بزنم،میخواهم بالا بیارمش،میخواهم تُف اش کنم‌ و بریزمش بیرون. اما میترسم،آنچه بالا میارمیش چیزی نباشد جز حسرت و آه،ناامیدی و زجر، بدبختی و بیچارگی، منت و تنهایی، افسوس و بی کسی، شکست و اندوه. آن وقت چگونه به صورت خودم نگاه کنم که این همه وقت این همه درد را در خودش جا داده.عمری را هدر داده و حتی نتوانسته خودش را تسلا دهد. نمیتوانم بالا بیارمیش از چهره معصوم خود میترسم از نگاه های اندوهگینم.از طعنه مردم،از شادی دنیا.

Zainab.mp33.53 MB

اگر آن دخت بامیانی بدست آرد دل ما را به خال لب‌اش بخشم تمام این غزل ها را به یک لبخند شیرینش،دهم صد ملک دلها را که دل بی او نمی خواهد نه دنیا را،نه عقبا را بیاید شاد و بازیگوش،به رقص آرد دل ما را به تار موی او بندم،تمام عقد و رنج ها را بخندد،شهر روشن‌تر،بخوابد ماه خاموش است که او بخشیده با لبخند،به دل ها نور و رویا را نگاهش خنجر وشیرین،سکوتش موج بی‌پایان نگیرد کس چنین آسان،دل صد‌ مرد شیدا را به چشمش گر دمی افتم،بگو با اشک پنهانی که عشقش از دلم برده،قرار و صبر و پروا را زینب احمدی پاینده

سرشت تلخ،غرور اصیل،چشمان لجوج،طغیان مهارناشدنی،بی التفات بر افکار مضحک دیگران در بابت صفان مذکور... و بلاخر خود جان ستیزه کیش،یک دنده،صریح،قاطع،جدی و غریب احوال... من این دخترک دمق را نه ترغیم می کنم،نه تقبیح و نه کتمان!

هرچند زیبا نیست ولی اینجا به اشتراگ میگذارم تا بماند یادگار

کی میدانست که غم تنهایی اسیرت می‌کند در سکوت شب نفس خورد خمیرت می‌کند دل به دیوار می‌زنی شاید صدا پیدا شود بی کسی از هر طرف باران به تیرت می‌کند می نویسی شعر و اشک! در لابلای هر ورق شعر هم گاهی خودش بدجور تحقیرت ‌می‌کند دست به دیوار شب، گم گشته به دنبال نور نور پنهان پشت ابر! تاریکی گیرت می‌کند کی‌میدانست کی عمری با خودت هم صحبتی زندگی است گاهی این سان ناگزیرت می‌کند زینب احمدی پاینده

photo content

" دختر که عاشق نمی شود " بار اول این جمله را از زلیخا دختر همسایه ما شنیدم . ده ساله بودیم ، باهم یک فیلم عاشقانه می دیدیم که ناگهان پرسیدم : " تو چه وقت عاشق می شوی ؟" با نگاهی پر از حیرت بسویم دید و ثانیه ای مکث کرد تا دقیق متوجه حرفم شود . بعد ، گویا که بی خود شده باشد گفت :"دختر که عاشق نمی شود " تا خواستم بپرسم چرا ، صحنه بوسیدن فیلم آغاز شد .هر دو شرمیدیم و ترجیح دادیم دیگر حرف نزنیم ، زلیخا نگاهش را پایین انداخته بود و خود را مصروف نشان میداد تا آن صحنه فیلم بگذرد . من اما از روی صفحه تلویزیون ، صورت اورا می پاییدم . چشمهایش را گونه هایش را لب هایش را . دیگر بار زمانی این جمله را شنیدم که خانه ای زلیخا سر سفره بودیم .من بیشتر از خانه خودمان خانه ای کاکا اسلم ، همسایه ما ( پدر زلیخا ) بودم . چون پدرم صبح میرفت شفاخانه و مادرم بخاطر تدریس مکتب میرفت ، مرا به خانه کاکا اسلم روان می کرد. کاکا اسلم دکان خوراکه فروشی داشت . او سه فرزند داشت ؛ دو دختر و یک پسر ، زلیخا هم سن من بود و دو فرزندش بزرگتر از من بودند . وقتی سر سفره حرف از آباد کردن زندگی آینده شد ، کاکا اسلم به رمضان پسر بزرگ خود گفت :" جان پدر ، عاشق هر دختری شدی فقط بگو .میریم خاستگاری ، اگر موافقت کردند که خوب ، اگر نکردند ، فرارش میدهیم .تا آخرین دم همرایت استم ." بعد لقمه را در دهن اش گذاشت و در حال جوییدن لقمه به من اشاره کرد : " بچه داکتر ترا هم میگم .عاشق شدی ، به کاکا اسلم ات بگو . مسئله را حل می کنیم ." زانویم به زانوی زلیخا چسپیده بور . حس کردم گونه هایم آتش گرفته و بخاطر کتمان شرم خود . خواستم چیزی بگویم :" نه کاکا اسلم اول فرزانه عاشق شوه ، عروسی کنه بعد نوبت مه ." فرزانه بعد از رمضان میان ما بزرگتر بود . لقمه ای غذا در گلویش گیر کرد . نه تنها فرزانه ، لقمه در دست برادرش نیز خوشکیده بود ، حس کردم زلیخا هم خودش را جمع کرد و زانویش از زانویم کنده شد . سکوت مطلق دور دسترخوان را فرا گرفته بود . بعد از لحظه ای کاکا اسلم این سکوت را شکست : " دختر که عاشق نمی شود" و خانم اش فورا اضافه کرد : دخترای ما با نام نیکی میرن خانه شوهر خود .هر کسی را که ما برایش انتخاب کنیم ". ولی من خبر داشتم فرزانه یکی را دوست دارد و همیشه با او می گردد. چندی نگذشت فرزانه کاری را کرد که کسی هرگز فکرش را هم نمی کرد؛ با کسی که عاشق اش شده بود فرار کرد. شب بود که زن کاکا اسلم در خانه مارا کوباند. سراسیمه و رنگ تکیده پشت سر هم چیغ می زد " پدر علی، بیا که بالایش حمله قلبی امده. بیا که اسلم روی زمین افتاده " * * * بعد از آن اکثر روزها کاکا اسلم با خیلی مشتری هایش جنگ می کرد ، با آن های که در باره تربیت دخترانش بد می گفتند . چند بار شنیدم که زنش با مادرم شکایت می کرد : " خدا این دختر را از ما می گرفت که آبروی ما را برد ." مادر فقط گوش میداد اما بعد با پدرم می گفت : " اگر دختر شان را بهتر درک می کرد ، چنین روزی بالای شان نمی آمد ". یک صبح وقت بیدار شدیم ، دیدیم روی دروازه خانه کاکا اسلم یک قفل کلان آویخته است . معلوم شد که ازین شهر رفته اند ، یا شاید ازین سر زمین . بلاخره از دست طعنه های مردم و ترس این که زلیخا کار خواهرش را تکرار کند ، احتمالا به روستا رفته بودند یا پاکستان یا ایران . نمی دانم به کجا کوچیده بودند ، کاش میدانیستم . دیگر فهمیدم دختر چرا نباید عاشق شود . حالا از سر دیوار در خانه ی متروکه شان میروم ، بالای صفه حویلی شان می نشینم. تنها عکس زلیخا را که از گوشه آیینه شان دزدیده بودم ، در دست می گیرم و به آن نگاه می کنم . هر بار صدای خش خش برگ ها به گوشم می آید ، دلم خوش می شود که زلیخا آمده ولی فقط می بینم که باد سرد می وزد و برگ های خشک پاییز را از اینسو به آنسو می کشاند و روز های سرد ، دوری و تنهایی را روایت می کند . نمی دانم ، حتا اگر روزی این برگ های خش خشکنان تکان بخورند و در آن میان ببینم زلیخا آمده و برگ های خشک زیر پاهایش می شکند ، چه سود خواهد داشت دختر که عاشق نمی شود

گفت:زنان افغان اگر رنگ بود،چه رنگی می بود به نظرت؟ گفتم:نارنجی گفت:چرا نارنجی؟ گفتم:رنگیست که می‌سوزد،ولی خاموش نمی شود... زی
گفت:زنان افغان اگر رنگ بود،چه رنگی می بود به نظرت؟ گفتم:نارنجی گفت:چرا نارنجی؟ گفتم:رنگیست که می‌سوزد،ولی خاموش نمی شود... زینب

دروغ چرا از اینکه هیچوقت یادم نره میترسم.

که بسوزی تو و دود از تو نخیزد هنر است…

محدث من او قشنگ می خندد، قشنگ حرف می زند و دلبرانه نگاه می کند، چشمان سیاهش جنون شب را در می آورد و گیسوان بلندش یلدا را به چ
محدث من او قشنگ می خندد، قشنگ حرف می زند و دلبرانه نگاه می کند، چشمان سیاهش جنون شب را در می آورد و گیسوان بلندش یلدا را به چالش می کشد. محدث من بی تردید نظیر ندارد...ها او نظیر است...کاملا بی نظیر... حساس است و همین سان دلسوز و مهربان،طرز تکلم‌اش هم شیرین است...شیرین تر از شهد و شکر. سوال های قشنگی هم دارد مثلا گاهی که من مطالعه می کنم از من می پرسد:‹‹زنبو›› آره او مرا زنبو صدا می زند.‹‹چه میکنی که کتاب می‌خوانی؟›› در می مانم که چگونه جوابی در مقابل سوالش داشته باشم؟ یقیناََ می توان جواب های مختلفی داشت؛ ولی خب محدٽ هنوز کودک است و نمی شود که جوابی فرافهم او یا فرا درکش داد. لذا در جواب برایش می‌گویم کتاب می‌خوانم که بیشتر بیاموزم و او نیز تکرار می کند: ‹‹یاد بگیری؟چه میکنی که یاد بگیری؟›› و من باز در مقابل این کنجکاوی‌اش حیران میمانم... و من نمی‌توانم محدث و مرسو را از خود جدا بدانم ما یکی هستیم بی تردید آنها گوشه های از قلبم هستند که بیرون از بدنم می تپند...

یک دوره جدید و پر از تجربه های جدید...
یک دوره جدید و پر از تجربه های جدید...