uz
Feedback
نوشین شادفام

نوشین شادفام

Kanalga Telegram’da o‘tish

روز نوشته‌های من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
302
Obunachilar
-224 soatlar
-57 kunlar
+2130 kunlar
Postlar arxiv
در حویلی مان به جز ما، یک تا پشک و دوتا گنجشک با بچه هایشان نیز زندگی میکنند.یکی از گنجشک ها سر دروازه حویلی خانه دارد و دیگرش در یک شینگ بام. امروز صبح وقتی میخاستم بروم بیرون، صدای چیوع چیوع بچه آن گنجشک که در شینگ بام خانه دارد را شنیدم و دیدم که چوچه اش با یک تار باریک سیاه از بالا به پایین آویزان شده و نزدیک است بیوفتد. مادرش هم این طرف و آن طرف میدوید وصدا های از خودش در می آورد. منم بلافاصله دویدم به پشت بام،و خودم را خم کردم و به یک زحمتی دستم را به گنجشک رساندم و تاری که با آن اویزان شده بود را بریدم.. به احتمال زیاد اگر از آن بالا میافتاد پایین، پاهایش میشکست یاهم میمیرد و یا...ولی گرفتمش و آوردم خانه. شیربرنج که از دیشب اضافه کرده بود را هم برایش دادم دو یا سه دانه برنج زیاد نخورد و به شدتت میلرزد. دوباره بوردمیش بیرون و هرکاری کردم نتوانستم دوباره سرجایش بگذارم و اگر هم در لبه خانه اش میگذاشتم دوباره میفتاد پایین. برای همین نیز بوردم و خانه آن گنجشک سر دروازه گذاشتم خود گنجشک نبود. ولی امیدوارم وقتم آمد پناه بدهد به آن چوچه گنجشک که در خانه اش گذاشتم. امیدوارم آوارگی و لرزش و ترسی که امروز داشت را ببنید و به پناه بدهد. و امیدوارم دوباره برای بچه گنجشک مان هرگز این اتفاق امروز تکرار نشود و همیشه در بلندای زندگی اش در حال پرواز باشد.

photo content
+1

photo content
+5

یکی از دوستانم از فاریاب به تنهایی آمده بامیان. ازش میپرسم چطوری این کار کردی و به تنهایی تا به اینجا آمدی؟ می گوید نپرس زینو جان من از فاریاب تا اینجا در هر پوسته و ایستادگاهی که میرسیدیم خودم را به مریضی میزدم و به نفر کناری ام میگفتم بگو این مریض است و نمیتواند حرف بزند... و چیزی که دعا و سوره های قرآنی یاد داشتم فکر میکنم تمامشان در این راه خلاص شد و امکان ندارد با آن دعا ها دیگر از پس کارهای دیگه ام بر بیایم... نیمه جان شدیم تا اینجه آمدیم مره تیر ازی رقم چکر آمدن😃 خدا مره عافیت بخیر بگردانه با ای رقم دوست ها😅

دارم به این فکر میکنم که نوزده سالگیم چندماه بعد تمام می شود و من دیگر هیچ گاه به این عمر بر نمی گردم. به روز ها سخت،به شرایط دشوار، به کارهای که این روز ها برای دوام آوردن میکنیم و نمیکنیم، فکر نمی کنم. به این فکر میکنم که اگر زندگی، جامعه، فامیل و آدم ها میگذاشتن که فقط زندگی خودم را کنم حالا در کجا بودم؟ شاید هم اگر به دل من میبود حالا مثل قبل ها در یکی از کلپ های مشهور ورزشی بوکسم را ادامه میدادم و در کنارش سال سوم دانشگاهم را میرفتم و برای خودم کار میکردم و شب ها در خانه که فقط و فقط مال خودم بود میرفتم تا نیمه های شب کتاب های مورد علاقه ام را میخواندم و صبح ها وقتی از خواب بیدار میشوم به گل گیاه های که خودم کاشته بودم آب میدادم و دوباره به کارهای روزانه ام رسیدگی میکردم. یا هم شاید آن کافه رویایی ام را در اینجا در وسط شهر بودا میساختم. راستش میخاستم کافه ام جای خاصی میبود لطافت، اصالت و آرامش خاصی میداشت میز و چوکی های چوبی، قهوه ارگانیک، بابونه تازه، دارچین و هل و چای.. میخاستم همه این ها فضا را به حدی امن کند که همه عاشقان شهر را مجذوب خودش کند و میخاهم در کافه ام بوی گل های تازه به حدی بیپیچد که دیگر بوی ادکلن های تلخ و شیرین آدم ها به مشام نرسد و چای باشد که آدم ها نه فقط به خاطر قهوه، بلکه برای حس خوب شان بیاید و شاید بعد ها نظرم عوض شود و در کنار کافه ام یک گل فروشی و کتابفرشی نیز اضافه کردم نمیدانم. گاهی هم میخواهم داستان های بلند و کوتاهی هم در کافه ام بنویسم مثلا تصورم این است که در حال نوشتن اولین داستانم هستم ظاهرا پاییز است و کمی ابری و سرد. عابران پشت سر هم چتر به دست در گذرند. و من در کافه ام نشستم و در حالیکه موزیک ملایمی از کافه ام پخش می شود و عطر غذا های خوش مزه و خنده آدم ها تمام کافه ام را پر کرده، داستانم را مینویسم.. و اما بعد از اما و اگر ها و کاش های زیاد... اما گاهی من برای زندگی کردن، هیچ گاه دختر بودن را دوست نداشتم و ندارم.

از چشمانش خستگی برق میزد با سرعت زیاد طرف پیتاب لغمان روان بود در دستان پر از خاکش نان خشک نیز در دست داشت چادر گل سیب به سرش نمایندگی از هزاره بودنش میکرد. صدای به گوشم رسید مرا وادار کرد تا پشت سرم را ببینم زنی با چشمان بادامی که در آن هزار حسرت نهفته بود نفس زنان گفت دخترم ساعت چند است گفتم ساعت پنج بجه بعد از ظهر است. لبخند زد گفت دخترم سواد خیلی خوب است از کورس آمدی؟ گفتم بلی مادرجان. با گفتن جمله یی که سواد خیلی خوب است گویا مرا نصحیتی میکرد که به حال و روز خودش گرفتار نشوم. گفت من سواد ندارم اگر سواد میداشتم شاید حالا نان خشک به دست و به این ناوقتی اینجا نبودم از اول صبح است که از خانه به قصد کچالو لاشی برآمدم آخرش هم یک و نیم صد کار کردم. صد افغانی آن را برای فامیلم نان خشک گرفتم حالا هم فامیلم منتظر من است. گفت دخترم هنوز جوان استی با سواد شو تا روزی مثل مه مجبور به کچالو لاشی نشوی. من هم زبانم بند شده بود نتوانستم چیزی برای تسلای دلش بگویم فقط به لبخند برایش گفتم درست است مادرجان قول میدهم که با سواد میشوم. گفت دخترم خودیت خانه ات کجاست میشه که همسایه باشیم گفتم خانه من جگره خیل است گفت مه پیتاب لغمان میروم راهم دورتر است با سرعت زیاد راهش را ادامه داد و رفت. من در وجود آن زن یک زن بی سواد نمی دیدم بلکه یک زن هزاره یی قهرمان که ازصد ها زن باسواد بالاتر است را میدیدم که کوشش داشت روزی حلال به فرزندانش به خانه ببرد. اینجا وظیفه من و تو است که نه تنهابه جای خودیمان بلکه به جای صدها زن که برای کچالو لاشی میرود تا شکم فامیل شان را با چند نان خشک سیر کند با سواد شویم.

صدی سگی مرا مجروح می کند مرده ای پروانه یی مرا می ترساند من نازک تر از آنم که کسی مرا بیازارد مجروح تر از آنم تا بادی بیوزد یا شوری اشکی مرا بکشد یا که بفریبد سوسوی ستاره ای خطی ساده ام اسبی از غبار، نعلینی از ابر لعلی بیش نیستم یا استکان خون دلی

داشتم افسانه سیزیف می خواندم، با خود و کامو گلاویز میکردم که«معنای زندگی چیست؟ زندگی بدرد میخورد یا نه؟ باید خودکشی کرد یا چای دم کرد؟» که یک دفعه، یک ویدیو از یک دختر در حال لبسینگ آهنگ دیدم. حالا دیگر معنای زندگی را بیخیال! من ماندم و غم معنای لبسینگ! راستی این کار چه فلسفه یی دارد؟ یعنی لب آدم با آهنگ جور بیاید که چی؟ شاید هم قرار است آدم را از پوجی نجات دهد؟اگر سیزیف سنگ را هل نمیداد، شاید او هم لبسینگ می کرد؟ عجب دنیایی شده، کامو بیا کارت داریم برادر😕😀

زمان رفتن بود به سرزمین‌های جدید برای تکرار عادت‌های قدیم. آرزوهای جدید. سرخوردگی‌های جدید. امتحانات و شکست‌های جدید. سؤالات جدید. آیا خمیردندان همه‌جا یک طعم دارد؟ آیا تلخی تنهایی در رُم کمتر است؟ آیا ناکامی جنسی در ترکیه کمتر سراغ آدم می‌آید یا در اسپانیا؟ این افکار در سرم بود وقتی در سکوت شهر مرده راه می‌رفتم؛ شهر بی‌رؤیا، شهری که مثل نان تست سوخته سیاه شده بود. نمی‌خواهد آن را بتراشی! نجاتش نده! شهرم را پرت کن توی سطل آشغال. سرطانزاست... (جزء از کل، استیو تولتز)

همسایه مان از بالا ها میخواند؛ وای وای دنیایی دو روزه نه کوش دارم نه موزه😄

کوهستان
کوهستان

روزنامه گاردین گزارش داده‌است که طالبان در فاصله چندمتری صخره‌ای که مجسمه‌های بودای بامیان را در خود جای داده، کار ساخت و ساز یک بازار تاریخی را آغاز کرده اند که از دید باستان شناسان، این می تواند آسیب دایمی به یک سایت حساس میراث جهانی وارد کند. مبادا طالب بتراشد اندام نحیف اش را..

چه زیباست اندیشیدن به تو در میان اخبار مرگ و پیروزی.

اینا عکس های بدون ادیت هست و ساده. عکس های زیادی از این کتاب گرفتم و بعد در اینجا میگذارم. گل های آفتاب پرست را خودم گشت کرده بودم امسال، با چند گل و گیاه متفاوت دیگه، ولی هاجر خوارهر خوردم بالایشان کود حیوانی انداخته و تمام شان را سوزاند متسفانه، فقط همین آثاریش ده داخل آب د اتاقم مانده و بس..

کتابخانه نیمه شب
+2
کتابخانه نیمه شب

دوستی از کابل کتابی کتابخانه نیمه شب را روان کرده... 😍🥰

یکی از دوستان من در ایران عاشق شده و با آن دختر ایرانی ازدواج کرده.و حالا در قلعه نو کابل زندگی میکند... زیاد داریم از قصه هاااا

ما چندین میلیون انسان رنگارنگ با دیدگاه ها و اندیشه های رنگارنگ هستیم. طبیعتا هرکسی دیدگاه خودش را دارد. و زندگی انسان ها هم شبیه جنگل است تر و خشک زیاد داریم... ولی نظر من، من دوستانی ایرانی زیاد دارم و خیلی هم دوست شان دارم.شاید یک عده ای هم ایران را دوست نداشته باشند بخاطر این است که در ایران سختی ها زیادی کشیدن و این به این دلیل نیست که از مردم ایران خوش شان نیایند. همه ما پیش از دوست و رفیق و پارتنر بودن و قوم و ملیت انسان هستیم و این را باید در روابط مان مد نظر بگیریم.

سلام زینب یه سوال دارم دیدگاه ها در مورد جمهوری اسلامی و ایرانی توی افغانستان چطوره؟ (مردم افغانستان و حکومتش)