uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

𝔽𝕂 𝔽𝕚𝕔𝕥𝕚𝕠𝕟 𝕎𝕠𝕣𝕝𝕕(ƁŁ)

𝔽𝕂 𝔽𝕚𝕔𝕥𝕚𝕠𝕟 𝕎𝕠𝕣𝕝𝕕(ƁŁ)

Kanalga Telegram’da o‘tish

اینجا میتونی توی دنیای تخیلاتت زندگی کنی؛ دنیایی از فیک های سرگرم کننده و متفاوت از فرست‌خائو🐈‍⬛🫶🏼🐈 🪷پیام ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7025293666 🪷 چنل اصلی : https://t.me/D2SHCrIMau9mMTM8 🪷 چنل محافظ : https://t.me/FirstKhaoWorld

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
316
Obunachilar
+424 soatlar
+127 kun
+2730 kun
Postlar arxiv
_ آسمون خوشحاله _ رفتی و انگار آسمون تو شب زندونی شد حتی چشمک زدن ستارها ممنوع شد اخرین روز زمستون‌ بود که دیگه موندنی شد اخرین فنجون چای روی میز توی ایوون سرد شد اخرین نور نگاهت تو حواسم ثبت شد اخرین خنده‌ی شیرین و صداتم توی گوشام ضبط شد اخرین لبخندم تو شیشه‌ی‌قاب عکست محو شد ولی لبخند تو نه ، تو نگاهم ثبت شد اخرین دست خطت که نوشتی برام‌ رو میخونم اخرین شعری که خودت خوندی برام رو میخونم لباسات در هم و بر هم ریخته اون کتابی که می‌خوندی هنوزم بازه در اون عطری که نبستی هنوزم بازه عجله میکردی،،کجا میرفتی..؟ چطوری رفتی و یادم نبودی وقتی میدونی که من میترسم چطوری تنهام گذاشتی تو خونه خونه بدون تو برام از درد و ماتم میخونه چطوری یادت نبود بدون تو خونه برام تاریکه چطوری یادت نبود، میترسم چطوری اون لحظه رو خودخواه شدی چطوری دستاتو باز کردی پریدی ،مگه تو کبوتری!! حالا اون خوشحاله ، آسمون خوشحاله همیشه وقتی میدید ماهشو من دزدیدم غمگین بود.. حالا من غمگینم ، آسمون خوشحاله.. •☆.Hana.☆•

رفتی و انگار تمام چیزهایی که بعد از تو مانده بود دیگر دلیلی برای ماندن نداشت. عطرَت، گرمیِ دستانَت و بوسه های مِهربانَت... رفتی و تقویم را با خودت بردی، عقربه های ساعت را کشاندی و خورشید را دزدیدی. رفتی و انگار، شهر نامم را از یاد برد. بعد از تو قهوه دگر گرم نشد، زمستانَم بهار نشد و ماه دیگر حتی ثانیه ای بر پنجره ام ننشست... تو رفتی، و من هر سال شمعی را به یاد کسی که دیگر راه خانه را بلد نیست میسوزانم. برو! دلواپسی نکن. برو که حتی اگر بادی شعله‌ی بی جانِ شمعت را ببلعد، من در را مشتاقانه برای خاطراتِ آلوده‌ات باز نگه میدارم.

رفتی و انگار... تِمِس نسق و قاعده را در فرجامِ ودیعه‌ی حافظه رها کرد. دگر نه اختری از عرش افتاد و نه صدای ناقوسی از کلیسا آمد. تمام راه هایی که تو را انتها میخواندند، به بیراهه های تقدیس بدل شدند، معابر همه نامت را در سنگ‌ها در گور سپردند تا هر بار که قدم بردارم، مغفول نمانم. باد بی صدا می‌وزید و ذهنم ماضیات را مشحون از ماهیت و انیتِ تو کرد. غروب، هر آنِ فانی را مشعشع از لمس‌های تو بر تنم گذاشت. گویی الوه تکاپو میکرد تا بمهماند خلایق چشم به من دوختند، سوایِ تو. بعد تو ریاحین از انگبین محجور شدند، بعد از تو طلوع مطرود شد و غروب از دوری گریست. بعد از تو آفتاب مهرگون نبود، بعد از تو خاور هم بارید. نوای چنگِ اپولو دگر شنیده نشد،  آفرودیت دگر کسی را به عشق نخواند، شرح برای دیونیسوس مبغض شد و مسیح یک سطر از انجیلِ آفرینش را پاک کرد. رفتی و تمام داعیان از پیِ آیین مایوس ماندند. رفتی و انگار، رفتنت به تلخی اخرین بوسه‌ بر جامِ شراب بود. رفتنت اخرین کتابی بود که طلب داشتم بخوانم. رفتنت واپسین وثن برای پرستش و قدسم بود. تو رفتی و انگار؛ موسمِ گل برایم خزان شد، گلبرگهایم به خاشاک کشیده شدند و مردادم به دی.

رفتی و انگار... منی از من رفت و من از هیچ تهی... بی صدا، بی سخن و حرف و حدیث رفتنت را به تماشا ماندم حالِ آن لحظه‌ی من طوری بود که تو گویی ناگاه زندگی با همه‌ی بی‌رحمی، شاهرگ روحم را زد و از ریشه برید تیغی آلوده به زهر، آلتِ جرمش بود سم آن مهلک بود نه مجالی که بمیرم، نه توانی که بمانم بر پا... بر زمین افتادم و تو حتی برنگشتی منِ ویران شده را نیم نگاهی بکنی و نه حتی به تمنای دلم که به اصرار، میگفت نرو، هیچ جوابی دادی چه شبی بود! گویی اکسیژن را از هوای ریه‌ام، دزدیدی و با خود بردی روزها از پی هم آمد و رفت خبری از تو نبود تا که یک شب... آمدی! نه برای ماندن، یا که دلجویی از این قلبِ ترک افتاده که برای توجیه رفتنت را به گناهِ هوسی تازه، نسبت دادی! که دلت شیفته‌ی جلوه‌ی اوست و چقدر... دوستش داری و قلبش حالا خانه‌‌ای امن برای تو شده تلخ خندی محزون، بر لبم جاری شد چه به تو می‌گفتم؟! تو که از عاطفه بویی به مشامت نرسد... زیر لب، زمزمه وار شعر خود را خواندم: ″آمدی قصه ببافی که موجه بروی؟! در نزن، رفته‌ام از خویش... کسی منزل نیست!″ . ֶָ֢ 𝑴𝒂𝒗𝒊 𝒗𝒆 ö𝒕𝒆𝒔𝒊 ֶָ֢ .

رفتی و انگار نفهمیده بودم این سال‌ها چقدر بسته‌ی وجودت بودم. رفتی و مهتاب شب‌هایم را دزدیدی؛ آن‌قدر ساده رفتی که انگار هیچوقت نبودی. رفتی و زندگی‌ام شبیه ایستادن پشت پنجره‌ای‌ شد که سال‌هاست باران می‌بارد؛ آن‌قدر که دیگر نمی‌دانستم منظره‌ی بیرون واقعاً همین است یا فقط تصویری محو پشت شیشه‌های خیس. ما درکنار هم قد کشیدیم و شب‌های زیادی به زمزمه‌های درون وجود همدیگر گوش دادیم؛ اما هرچه جلوتر رفتیم، انگار فاصله‌ی میان ما و آن چیزی که همیشه منتظرش بودیم بیشتر شد. رفتی و تمامِ من را ناتمام رها کردی؛ اما هنوز بعداز این سال‌های طولانی، نوری در وجودم می‌تابد و آرام می‌گوید که می‌آیی؛ تا وقتی هنوز جرئت دارم برای فردایی بهتر آرزو کنم، چیزی در دلم کاملاً نمرده است.

Repost from N/a
1- رفتی و انگار روشنایی روز را با خودت بردی. حال این آسمان تاریک هم رنگ قلبم شده است. قلبی که هنوز نور های کوچکی از خاطرات تو را در خود نگه داشته است. 2- رفتی و انگار هیچوقت وجود نداشتی. چگونه بودنت را ثابت کنم وقتی تصمیم گرفتی از قلبم بروی!؟ 3- رفتی و انگار من تنها کسی هستم که هنوز منتظر است. مگر آسمان میتواند خورشید را فراموش کند؟ 4- رفتی و انگار بیشتر میتوانم بودنت را احساس کنم. حالا دیگر تو را در همه جا میبینم، در همه جا بهت فکر میکنم، در همه جا احساست میکنم و در همه جا جوری که اسمم را میگفتی،می شنوم.

Repost from fujin^^shi^^
رفتی و انگار از یاد بردی آنچه با خود حمل میکردی قلب من بود:)

🤩رفتی و انگار تمام مرا هم با خود بردی… انگار از یاد برده بودی که روزی به تو گفته بودم اگر بروی، تمام من نابود می‌شود. از یاد
🤩رفتی و انگار تمام مرا هم با خود بردی… انگار از یاد برده بودی که روزی به تو گفته بودم اگر بروی، تمام من نابود می‌شود. از یاد برده بودی که گفته بودم تو جان و جهان منی؛ که تمام دنیایم را به بودن تو گره زده‌ام و اگر روزی نباشی، دیگر چیزی از آن دنیا برایم باقی نمی‌ماند. یا شاید هم یادت بود… شاید همه‌ی حرف‌هایم را به خاطر داشتی و با این حال، رفتی:) شاید می‌دانستی نبودنت با من چه خواهد کرد و با این حال، دستانت را از دستانم کشیدی و مرا میان تمام خاطراتی که با تو ساخته بودم، تنها گذاشتی. آه، ای دلبرکم… تو فقط از کنار من نرفتی؛ انگار بخشی از وجودم را با خودت بردی. بعد از تو، اینجا هنوز همان خانه است، همان کوچه‌ و همان آسمان و همان من… اما هیچ‌کدام دیگر شبیه به قبل نیستند. رفتی و تمام دنیای مرا با خود بردی؛ حتی چیزی هم برایم نگذاشتی که به آن دل خوش کنم… نه آغوشی برای برگشتن، نه حتی امیدی برای اینکه یک روز دوباره صدایت را بشنوم. و من مانده‌ام با جهانی که هنوز سر جایش ایستاده، اما دیگر برای من، هیچ معنایی ندارد. کاش فقط می‌دانستی… آدم گاهی با رفتنِ یک نفر، تنها یک آدم را از دست نمی‌دهد؛ تمام زندگی‌ای را از دست می‌دهد که با او ساخته بود. و تو… تمام زندگیِ من بودی.🤩

رفتی و انگار در دنیایی رها شدم که تو همه‌چیزهای خوبش رو با خودت بردی . طعم بستنی شکلاتی ، آخرین برگ نارنجی پاییز ، عطر خاک بارون خورده و انعکاس شبنم‌ها روی چهار برگ یک شبدر ، نرمی موهای گربه سیاه و چشمک زدن ستاره‌ها ‌. حالا طعمی بجز خنثی نیست و رنگی بجز خاکستری . ابرها دیوانه‌وار میبارن و سیل تمام باغچه رو عطر و بوی خاطره انگیزش و شبدرِ چهار برگِ شانس رو با خودش میبره . سیاهی شب چشمِ ستاره‌ها رو میبنده و هرچقدر صبر میکنم گربه‌ای برای نوازش کردن نیست .

رفتی و انگار همه قلبم رو با خودت بردی این چند ماهی که نبودی نفهمیدم چطوری برام گذشت همه سعی کردن آرومم کنن همه سعی کردن که غصه نخورم ولی نشد هنوز جای خالیت همه جا حس میشه میدونی اوج دردناکش چی بود این بود که همه داشتن زندگی عادیشونو میکردن ولی فقط من بودم که حس میکردم قلبم خالی شده دیگه نتونستم مثل قبل شاد باشم اگه هم بودم همش مصنوعی بودهیچ وقت فکر نمیکردم یه روز نباشی کاراملی جونم نباید دختر لوستو تنها میزاشتی مگه من چندسالم بود که باید داغ از دست دادن عشقم رو تجربه میکردم من هنوز بهت فکر میکنم بااینکه به خودم قول دادم قوی باشم ولی هنوزم بهت فکر میکنم به صدات به چشمات به نگاهت به تک تک اجزای صورتت از چال گونت تا خال کوچولوت خیلی دلم واست تنگ شده ولی چی میشه کرد قبلا فاصله ما اندازه یک شهر بود الان شده اندازه یک دنیا حسرت همه چی تو قلبم موند اولین دست گرفتن اولین بوسه عشق 🩷اولین خجالتی که بعداز اولین بوسه تجربه میشه اولین آغوش اولین قدم زدنمون👫همه چی موند هربار بهت فکر میکنم چشمام بارونی میشه همون چشم هایی که تو عاشقشون بودی هرشب از دلتنگی نبودت دارن مثل بارون میبارن 💔هرشب به قولات فکر میکنم قول داده بودی تا همیشه باهمیم باهم ازپس همه چی برمیایم حالا کجایی که من دارم تنهایی از پس همه چی برمیام هرشب دارم به اون شبی فکر میکنم که تازه فهمیدم تو برای همیشه رفتی و اون شب بخشی از قلب من هم با تو رفت نمیدونم دنیایی دیگه ای هست یا نه ولی منو پیدا کن جای دیگه دنیایی دیگه جسمی دیگه چون روح من توی هر دنیایی منتظر تو میمونه و میدونم یه روزی دوباره همو می‌بینیم میام پیشت 🫀شاید اون روز این سرمای شدیدی که به خاطر نبودت تجربه میکنم رو برای همیشه فراموش میکنم دوستت دارم عشق قشنگم عشق جاودان من تاابد اسم تو توی قلب من میمونه و تو تاابد توی نوشته های من زنده ای هیچ وقت فراموشت نمیکنم اگه عشقی که بهم دادی فقط یه خواب شیرین بود همونم برای من زیباترین خواب بود 🤍🫀🖤 یکم آخراش بغضم گرفت ببشید🤍🫀😭

⎯⎯‌‌✦ ر؋ـتے...
رفتی و انگار، دنیا یه تمرینه که من دیگه بلد نیستم چطور توش بازی کنم؛ دستام هنوز زندگی رو ادامه می‌دن، پاهام هنوز منو از خیابونی به خیابون دیگه می‌برن، ولی نمی‌دونم این همه ادامه دادن قراره منو به کجا برسونه وقتی دیگه کسی نیست که رسیدنم براش مهم باشه. رفتی و من موندم با یه عالمه جمله‌ی نصفه که قرار بود یه روز بهت بگم؛ آخرین بار که صدات کردم، هیچ جوابی نشنیدم و از اون روز خیلی سعی کردم فراموشت کنم، اما هرچی بیشتر گذشت، حرفای نگفته بیشتر توی سرم تکرار شدن؛ انگار بعضی حرفا وقتی صاحبشون دیگه نیست، تازه شروع می‌کنن به درد گرفتن. رفتی و هر چیزی که قبل از تو فقط یه اتفاق ساده بود، حالا شده امتحانی که هر روز یه شکل تازه پیدا می‌کنه؛ حتی وسط همون کارایی که هزار بار انجامشون دادم، یه‌دفعه یادم می‌افته دیگه قرار نیست بعدش بشینم و برات تعریفشون کنم. انگار رفتنت فقط تو رو از زندگی من نبرد، یه تکه از دلیلِ خیلی از کارای کوچیکم رو هم با خودش برد. رفتی و انگار طبیعت دیگه بلد نیست خودش رو واقعی نشونم بده؛ گل‌ها دیگه عطری ندارن که بشه بو کرد، رنگ‌ها زیر یه لایه غبار خاکستری اسیر شدن، باد می‌وزه ولی خنکیش روی پوستم نمی‌شینه، بارون می‌باره ولی بوی خاکش دیگه به من نمی‌رسه، آفتاب می‌تابه ولی گرماش تنمو پیدا نمی‌کنه، برف سرد نیست و پاییز هرچی برگ زیر پام بریزه، دیگه صدای خش‌خششون رو نمی‌شنوم. رفتی و من هنوز دارم با این حقیقت کنار میام که قرار نیست به نبودنت عادت کنم؛ هر بار که جای خالیت از یه گوشه‌ی دیگه‌ی زندگیم خودش رو نشون می‌ده، می‌فهمم رفتنت چیزی نیست که بشه یه بار فهمید و تمومش کرد و هر دم، سلول به سلول تنم، دوباره و دوباره برای رفتنت خون می‌ریزه.

رفتی و انگار تنها بندی را که مرا به این جهان وصل میکرد، بریدی… آخر من که تکه‌پاره بودم… آن روز را به یاد داری؟ همان روزی که تنم را روی زمین میکشیدم و خونم، روی سرامیک‌های سفید و چرک کف خانه پخش می‌شد؟ یادت می‌آید دستم را به پایت قفل کرده بودم و با آخرین ذره‌ی جانی که برایم مانده بود، التماس می‌کردم مرا به هر شکلی که میتوانی از این زندگی خلاص کنی؟ آن روز منظورم این بود که چاقو را برداری و گلویم را گوش تا گوش ببری یا در سینه‌ام ، درست جایی که قلبم هنوز لجوجانه می‌تپید فرو کنی که بالاخره ساکت شود و نفسم بند بیاید. تا شاید برای نخستین بار، خوابیدن دیگر شبیه جنگیدن نباشد. اما تو… به یکباره نشستی و دست‌هایت را به دورم حلقه کردی. و من چقدر در آغوشت کوچک شدم…آن‌قدر کوچک که دلم میخواست ذره‌ذره میان بازوهایت حل شوم؛ تا دیگر هیچ تکه‌ای از من باقی نماند که مجبور باشد درد کشیدن را به یاد بیاورد. و چه ساده‌لوحانه باور کردم روحِ ازهم‌گسیخته‌ام، در آغوش تو دوباره شکل آدم به خودش می‌گیرد. کاش آن روز لمسم نمیکردی. وقتی پوستت به زخم‌هایم خورد، برای نخستین بار باور کردم شاید درد هم میتواند خسته شود و دست از سرم بردارد. باور کردم شاید برای اولین بار، کسی پیدا شده که لمسش زخمی به همراه ندارد. عزیزقلبم… من حاضر بودم همان‌جا جلویت زانو بزنم و حتی اگر میخواستی گلویم را پاره کنی، تمام حواسم به این باشد که مبادا دست‌هایت زخمی شوند. من که تکه‌پاره بودم… من که استخوانم از شکاف مچ دستم بیرون زده بود و روحم، دست‌هایش را دور گلوی خودش حلقه کرده بود و داشت از درون خفه‌ام می‌کرد. تو چرا نجاتم دادی؟ می‌دانی شبیه چه بود؟ شبیه آدمی که هنگام سقوط از پرتگاه، دستت را به سمتش دراز می‌کنی، مچش را میگیری و ساعت‌ها نگهش می‌داری. ‌آن‌قدر که برای نخستین بار جرئت میکند سرش را بالا بیاورد و به آسمان نگاه کند. به او یاد می‌دهی که هنوز می‌شود نجات پیدا کرد. هنوز میشود برگشت و هنوز شاید زندگی،ارزش نفس کشیدن را داشته باشد و درست وقتی تمام وزنش را به دست‌های تو می‌سپارد… رهایش می‌کنی و او دوباره سقوط می‌کند. اما چه سقوط دردناکیست برای کسی که فهمیده نجات پیدا کردن تا چه حد می‌تواند زیبا باشد. آخر من که تکه‌پاره بودم… تو چرا تکه‌هایم را وصله‌پینه کردی تا با دردی بیشتر دوباره از همان‌جا بشکافی‌؟ چرا مرا تبدیل به کسی کردی که دیگر نه جرئت مردن دارد و نه شوق زندگی؟ کاش نشانم نمی‌دادی عشق چقدر میتواند زیبا باشد. کاش نمی‌گذاشتی بفهمم زندگی می‌تواند کنار یک نفر، برای چند لحظه، شبیه رؤیا شود. کاش هر شب مرا در خیال خودت به پرواز درنمی‌آوردی، آن هم وقتی قرار بود صبح‌ها، با نبودنت، محکم‌تر از همیشه به زمینم بکوبی. حالا کابوس‌هایم دارند مرا می‌بلعند و من حتی جرئت ندارم دست از جنگیدن با آن‌ها بکشم. من دستم را روی شانه‌هایت گذاشته بودم؛ به تو تکیه داده بودم و قدم‌به‌قدم، با پاهایی که هنوز از درد می‌لرزیدند، کنار تو راه رفتن را یاد گرفته بودم. ولی تو بی‌آنکه حتی یک بار پشت سرت را نگاه کنی تا ببینی هنوز ایستاده‌ام یا نه…فقط رفتی حالا من دوباره باید خودم را روی زمین بکشم…تا شاید به جایی برسم که صدای قدم‌هایت را بشنوم تو رفتی و انگار… چیزی از خودت را در من جا گذاشتی.. تکه‌ای از آن آدمی که وقتی سرم را روی سینه‌اش می‌گذاشتم، برای چند ثانیه باور میکردم که زندگی را میان تپش‌های قلبش پیدا کرده‌ام. کاش میشد یک صبح از خواب بیدار شوم و هیچ‌چیز به یاد نیاورم. اما با تمام نفرتی که از تو دارم هنوز احمقانه منتظرم دوباره در را باز کنی، نزدیک شوی و دوباره دستت را به سمتم دراز کنی. فقط این‌بار خواهش میکنم دستم را نگیر چون من توان سقوط دیگری را ندارم..دیگر نمیتوانم یک بار دیگر به دستهای کسی ایمان بیاورم. اخر من به اندازه‌ی کافی.. تکه‌پاره شده‌ام… -Oneiros-

رفتی و انگار... هیچ اتفاقی نیفتاده بود. خورشید همان‌طور طلوع کرد، آدم‌ها همان‌طور خندیدند، خیابان‌ها همان‌قدر شلوغ ماندند. فقط من بودم که بعد از رفتنت، دیگر هیچ‌کدامشان را به خاطر نمی‌آوردم.. رفتی و انگار نه انگار که پیش از رفتنت، جایی از قلبم را به نام تو زده بودم؛ جایی که حالا هرچه می‌گردم، جز سکوت چیزی در آن پیدا نمی‌کنم. رفتی و من ماندم با هزاران جمله‌ای که هیچ‌وقت فرصت نکردند از لب‌هایم عبور کنند. با تمام "نرو"هایی که در گلویم پیر شدند و تمام "بمان"هایی که آن‌قدر نگهشان داشتم تا بغض خفه شان کرد. تو رفتی... اما من هنوز در همان آخرین لحظه مانده‌ام؛ همان‌جایی که پشت سرت را نگاه کردی و من، با تمام وجودم امیدوار بودم این بار برگردی. چه تلخ، وقتی کسی می‌رود و تازه بعد از رفتنش می‌فهمی چقدر از زندگی‌ت را با حضور او معنا کرده بودی. حالا هر چیزی که زمانی دوستش داشتم، شبیه خاطره‌ای از تو شده؛ و من از خاطره‌ها فرار می‌کنم، چون هیچ‌کدامشان بلد نیستند دیگرمثل بار اول من را با یاد تو خوشحال کنند. رفتی و انگار... من هم باید یاد می‌گرفتم چطور در خانه ای زندگی کنم که تو دیگر در آن، سهمی از ما نداری. و شاید غم‌انگیزترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه یک روز می‌رسد که دیگر منتظرت نیستم...نه چون فراموشت کرده‌ام بلکه چون آن‌قدر منتظرت مانده‌ام که دیگر چیزی از من برای انتظار کشیدن باقی نمانده...

مرسی از همه دوستان خوش ذوقی که شرکت کردن🫶 ساعت 3 همه رو فور میکنم💋

🖤 FanFic: Tumor 💏 Cuple: First, Khaotung 🎀 Every Monday 💐 Writer: Hayat( ناشناس) Part: 15 📆 Summary: همه‌چیز از یک تضادِ
🖤 FanFic: Tumor 💏 Cuple: First, Khaotung 🎀 Every Monday 💐 Writer: Hayat( ناشناس) Part: 15 📆 Summary:
همه‌چیز از یک تضادِ ساده شروع شد مثل سیاه و سفید ولی مرزی باریک میان این دو تضاد رخنه کرد، در بازیِ میانِ دیوار و نور، همیشه چیزی می‌شکند "تومور" داستانِ برخوردِ دو جهان است؛ جهانی که می‌خواهد تنها باشد و جهانی که یاد گرفته برای دیده شدن، باید تا مرزِ فروپاشی پیش رفت آیا این نفوذ، یک نجات‌دهنده است یا یک ویرانیِ حتمی؟
برای خواندن پارت شانزدهم کلیک کنید
#FirstKhaotung #Fiction #FirstKhao #Tumor

عشقا زمان چالش رو اصلاح کردم تا فردا ظهر میتونید فور کنید و متن رو بنویسید✨

🤍 FanFic: Asymmetrical Ash 🫧 Cuple: Firstkhao 🪽 part: 13 ☁️ Genre: Historical, War, Romance and smut 💭 Writer: Tenko (Unk
🤍 FanFic: Asymmetrical Ash 🫧 Cuple: Firstkhao 🪽 part: 13 ☁️ Genre: Historical, War, Romance and smut 💭 Writer: Tenko (Unknow)
 🔞 TAP HERE TO READ Part13 🔞 🐦‍🔥 Wattpad Link..
#Fiction #FirstKhao #Firstkhaotung #AsymmetricalAsh #Tenko

آماده این برای پارت جدید؟

بزار چنل خودت خب

سان منی که کارام تو همین چنل و اون چنله چییی🤣💔