هِیـوا
Kanalga Telegram’da o‘tish
اندیشههای پریشانِ دلی هایی آرزومند ؛ 🦋(Henas&Nahal) هیوا یعنی ؛ امید✨ آرزو✨فریاد بلند.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
458
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
-12330 kun
Postlar arxiv
458
اما عزيز ترينم
اگر روزى من نبودم و دلت برايم تنگ شد؛
كافيست به آينه نگاه کنی،
بخشی از وجود من،
تا ابد در چشم هاى تو باقى مى ماند.💞💫
458
یک عمر باید بگذرد
تا بفهمیم بیشتر غصههایی که خوردیم
نه خوردنی بود نه پوشیدنی
فقط دور ریختنی بود
و چقدر دیر میفهمیم که
زندگی همین روزهاییاست که
منتظر گذشتنش هستیم🌱
458
تویی که همهش قلب شکسته میذاری کاش بیای بهم بگی قلبت از چی شکسته!
بوسش کنم خوب شه قربونت برم 🫂
458
تویی که همهش قلب شکسته میذاری کاش بیای بهم بگی قلبت از چی شکسته! بوسش کنم خوب شه قربونت برم 🫂
458
بین ماندن و رفتن.
بین امید و ناامیدی
بین اینکه دلم میخواهد هیچکس را نداشته باشم، و اینکه هنوز آرزو میکنم یک نفر، فقط یک نفر، جایی در این دنیا باشد که وقتی از همهچیز خسته شدم، بتوانم فقط سرم را روی شانهاش بگذارم و دیگر لازم نباشد وانمود کنم حالم خوب است.
و اگر روزی از من بپرسند بزرگترین تناقض زندگیات چه بود…
میگویم:
اینکه تمام عمر دنبال جایی گشتم که بتوانم خودم باشم، و هر بار که خودم شدم، ترسیدم دیگر کسی دوستم نداشته باشد.
نهال
458
آدمها میگویند زمان درمان میکند.
من فکر میکنم فقط گرد و خاک مینشاند.
زخم همان زخم است.
فقط کمتر دیده میشود.
بعضی آدمها میروند.
بعضی آدمها میمانند.
بدبختی اینجاست که هیچکدام تضمین نمیکنند فردا هم همان آدم دیروز باشند.
من از تغییر میترسم.
از ثابت ماندن هم.
از پیر شدن میترسم.
از جوان ماندن هم.
انگار تمام انتخابهای دنیا، فقط مدلهای مختلفی از رنجاند.
دنیا حتی نگاهم نکرد.
هیچوقت نفهمیدم چرا بعضی آدمها فقط باید وجود داشته باشند.
نه برای ماندن.
نه برای رسیدن.
فقط برای اینکه یک روز، تمام تعریف تو از دوست داشتن را عوض کنند و بروند.
چطور ممکن است یک نفر، بیشتر از آنکه در زندگیات حضور داشته باشد، در ذهنت زندگی کرده باشد؟
من از احمق بودن آدمها عصبانی میشوم.
بعد یادم میآید خودم سالها به امید چیزهایی زندگی کردم که هیچ تضمینی برایشان وجود نداشت.
شاید احمقترین آدم این داستان، خودم باشم.
هنوز خودم را نبخشیدهام.
گاهی دلم میخواهد برگردم.
بعد از خودم میپرسم: برگردم به کجا؟
به زمانی که دیگر وجود ندارد؟
به آدمی که دیگر همان آدم نیست؟
به خودی که دیگر آن آدم پنج سال پیش نیست؟
نه.
زمان فقط جلو میرود.
فقط دل آدم است که هنوز آدرس خانههای قدیمی را حفظ است.
عجیب است…
من از پایانها میترسم.
اما بیشتر عمرم را صرف خداحافظی کردهام.
از آدمها.از شهرها.از رؤیاها.
از نسخههای قدیمی خودم.
هر بار هم خیال کردم این آخرین خداحافظی است.
هر بار زندگی خندید و یکی دیگر را مقابلم گذاشت.
میگویند بالاخره آرام میشوی.
من نمیخواهم آرام شوم.
آرامش زیادی شبیه فراموشی است.
و من از فراموشی بیشتر از درد میترسم.
شاید تمام بدبختی من همین باشد…
اینکه همیشه بین دو حقیقت زندگی کردهام.
