uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

هِیـوا

هِیـوا

Kanalga Telegram’da o‘tish

اندیشه‌های پریشانِ دلی هایی آرزومند ؛ 🦋(Henas&Nahal) هیوا یعنی ؛ امید✨ آرزو✨فریاد بلند.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
463
Obunachilar
-424 soatlar
-157 kun
-13430 kun
Postlar arxiv
کتاب‌های کودکی‌ام یادم نیست و فایده‌شان را نمی‌دانم، اما در ۱۴ سالگی جمله‌ای در کتابی دیدم که مسیر فکری‌ام را تغییر داد: «نمی‌خواهم باور تو را تغییر دهم یا باور مرا بپذیری؛ فقط بپذیر که در هر باوری امکان خطا وجود دارد.»🙂

نمی‌دونم بقیه خیلی بی‌ذوقن، یا من زیادی برای چیزهای هر چند کوچولویی ذوق می‌کنم.

تو ایران حتی برای خوابت هم نمی‌تونی برنامه‌ریزی کنی.

صبح آخر هفتتون بخیر ☕️☀️

اُميدوارم رنج‌ت به پايان رسد جانِ من؛ كه زندگی با تو چه ها كه نكرد و تو هر بار جوانه زدی 🌱

آرام باش نه برایِ این‌که درد نیست بلکه چون تقلا این درد را درمان نمی‌کند...

اینکه میگید؛ آدما تو محدودیت‌ها ستاره میشن چه جمله چرندیه باز ! محدودیت‌ها بیشتر باعث پایین امدن آگاهی و توانایی می‌شن تا رشد آدمی. :( کمتر سسشعر بگین اخه.

بزرگ‌ترین حرمتِ دوست‌داشتن اینه که توو اوجِ جنگ‌وجدال هم، نذاری تیرِ حرف‌هات به هردوتون بخوره.

دنیا پر از آدم های خوبه؛ به‌خودتون فرصت بدید و با آدم های درست زندگی کنید؛ گور بابای کسی که فرصت با شما بودنو داشت ولی قدر ندونست.

گریه کردن قلبمو دارم با تموم وجود حس میکنم...

قلبم گرفت....

من سرِ جایش نبود …

من هنوز معتقدم آدمی که واقعا دوستت داشته باشه بین شلوغ ترین روزهاشم یه دقیقه میتونه برات وقت بزاره.

کاش میشد همونقد که بهت فکر میکنم، باهات وقت بگذرونم قربونت چشات برم 🫠

الهی زندگیتون پر بشه از بهونه‌های کوچیکی که خوشحالی‌های بزرگ می‌سازند.

یه وقتایی فقط باید بذاری زندگی خودش راهشو پیدا کنه. -از صبح -صبحتونم بخیر🌱🤝

شبت بخیر وَ غَمت نیز بگذرد‌.

بگیر بخواب اون حتی بهت فکرم نمیکنه رهاش کن بره عزیز من رهاش کن 🫂

و گاهی شب تنها چیزیست که آدم را میفهمد.

این روزها بیشتر از هر چیز، از ذهنم می‌ترسم. از اینکه هر اتفاق کوچکی، هزار شاخه می‌شود و در تمام وجودم می‌دود. انگار هیچ فکری بلد نیست همان‌قدر که هست بماند. همه‌چیز بزرگ می‌شود. همه‌چیز سنگین می‌شود. همه‌چیز تا استخوانم پایین می‌رود. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید آدم از یک درد بزرگ نمی‌شکند؛ از هزار درد کوچکی می‌شکند که هیچ‌وقت فرصت نمی‌کنند تمام شوند. عجیب‌تر از همه این است که دیگر حتی غمگین هم نیستم. غم، حداقل آدم را وادار به گریه می‌کند. اما این حال… نه اشکی دارد، نه فریادی. فقط سکوت است. سکوتی که آرام‌آرام تمام اتاق‌های وجود آدم را پُر می‌کند. و من نمی‌دانم این سکوت، پایان خستگی است یا آغازش. @Heiyva