393
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+19630 kun
Postlar arxiv
393
چی بگم دیگه خوش نی حالم؛
با خودم حرف میزنم تا صبح بیدارم.
چند وقتیه خش داره صدامم گرفته؛
شب قبلش به زمین و زمان فوش میدادم.
393
هیچوقت نگران این نباشید که ارزشتون رو فهمیدن یا نه ،
آدمها به وقتش میدونن چی رو از دست دادن .
393
میدونی چیه؟
من سردی رو با تموم وجودم تو بدنم حس میکنم…
نه از بیرون، از استخونهام.
انگار احساساتم جمع کردن رفتن،فرار کردن،یه جای خیلی دور از من، جایی که دستم بهشون نرسه.
میخندم ولی هیچی جز یخ توی خودم نمیبینم.
نه ذوق، نه دردِ درستوحسابی،
فقط یه سردیِ لعنتی که ولکن نیست.
یه حسیه که انگار معلقم،نه میافتم، نه میتونم فرود بیام.
معلقِ معلق،وسطِ ناکجاآباد.
نه زمین زیر پام هست،نه آسمون بالا سرم.
فقط منم و این خلأ…
و یه قهقهه که میاد روش،که نفهمن چقدر خالی شدم.
