وَتـن!
Kanalga Telegram’da o‘tish
احاطہ شده با واژھ ھا:(
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
242
Obunachilar
+124 soatlar
-37 kun
-1230 kun
Postlar arxiv
242
امروز بعد از سه و نیم سال دوباره به محلی رفتم که تمامِ خاطرات قشنگِ کودکی ام را آنجا برایم به بهترین شکل ممکن رقم زده…
وقتی اولین قدمم را آنجا گذاشتم حسِ ناشناخته ای سراغم را گرفت، در صحن مکتب معلم نگرانم ایستاده بود، نا خود آگاه مثل طفلی که که منتظر بود مادرش از بازار بیاید سمت استاد دویدم، به آغوش کشیدمش و دستش را بوسیدم، برای چند لحظه بغض گلویم را گرفت…. کوشش کردم آرام شوم… ولی نشد
خانم صدیقی دوباره مرا به آغوشش گرفت و گفت: باورم نمیشه نامخدا بزرگ شدی و با همراهانم نیز یکایک احوال پرسی کرد
اندکی بعد رفتیم سمت اداره، اوه راه رفتن در دهلیز مکتب چی حس خوبی داشت، حسی که چند سال قبل درکش برایمان سخت بود، درست روبروی اداره میزی قرار داشت که حاضری و ترقی تعلیم ها باید گذاشته میشد، روزهایی یادم آمد که بخاطر امضا کردن موضوع استاد باید صنف به صنف دنبال استاد میرفتم که مبادا تایم درسی ای امضا نشده باقی بماند، خب در همین اثنا چشمم به خالهٔ مکتب افتاد، ای خدااا هنوز همان بانو بود،با همان عادتی که داشت بلی چوبی در دست داشت ولی رفتم به آغوش گرفتمش، حس راحتی داشتم همراهش…
بعد با اخذِ اجازه وارد اداره شدم، ترس عمیقی در وجودم رخنه کرده بود ولی نگذاشتم بالایم غالب شود، یک یک با تمام اساتید احوال پرسی کردم بعضی هایشان برایم بیگانه بودند و اما خیلی هایشان آشنا، با دیدنم بعضی هایشان اسمم را گرفتند و از چند سال پیش گفتند… چند دقیقه ای بودیم و باز هم با همه خداحافظی کردم، اما نمِ چشمانم قابل مشاهده شده بود…
وقت خروج از مکتب وارد چند صنف شدم و برای شان یاد آوری کردم که در حال سپری کردن چی روز های نابی هستند((
خلاصه حیف نیست که چنین عاجزیم؟؟💭🫠
242
سرابگیرم فراموش شود یک روز این روز و حال ما گیرم با دروغ و لاف، قشنگ نویسم تاریخ را اما عمر ما چی؟ رویا و زندگی چی؟ شرمندگی نزد خود، پاشیدن اهداف چی؟ ما نسلِ آزردهٔ این مملکتیم، با هیچ ساختیم، باختیم و دوباره برخاستیم دستگیری نداشتیم و نداریم تا فعل الحال درِ بسته ز هر سو برای ما شد مجال کامیابی را خواب بینم، یا باز رویا ببافم؟ در هر صورت عزیزم ، حقیقتش شد محال
#بهشته_نوری
