شامِ آخر
Kanalga Telegram’da o‘tish
Azadchehr | they/them | Writer A young person trying to better understand philosophy. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
328
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+507 kun
+5630 kun
Postlar arxiv
330
ای کاش من نیز میتوانستم کسی را دوست بدارم، برایش شاخه گلی ببرم، موهایش را نوازش کنم، دستانش را ببوسم، وجودش را هر لحظه که احساس تنهایی میکنم به یاد آورم و تأثیرش را بر دیدگاهم به زندگی حس کنم.
ای کاش من هم میتوانستم با معشوق زندگیام یک فنجان قهوه بنوشم، مانند کودکان بر روی برگ های خشک افتاده بر روی زمین در فصل پاییز پای بگذاریم و از صدای آن لذت ببریم و سرشان دعوا کنیم، ای کاش میتوانستم برای عزیزترینم بخوانم و بنوازم. از هر گفتهٔ او یک شعر بنویسم و از چهرهٔ او چند پرتره نقاشی کنم.
آه ای کاش، ای کاش من هم میتوانستم کسی را دوست بدارم.
از گفته های مجسمه ای خاک گرفته و دور افتاده
330
ای کاش من نیز میتوانستم کسی را دوست بدارم، برایش شاخه گلی ببرم، موهایش را نوازش کنم، دستانش را ببوسم، وجودش را هر لحظه که احساس تنهایی میکنم به یاد آورم و تأثیرش را بر دیدگاهم به زندگی حس کنم.
ای کاش من هم میتوانستم با معشوق زندگیام یک فنجان قهوه بنوشم، مانند کودکان بر روی برگ های خشک افتاده بر روی زمین در فصل پاییز پای بگذاریم و از صدای آن لذت ببریم و سرشان دعوا کنیم، ای کاش میتوانستم برای عزیزترینم بخوانم و بنوازم. از هر گفتهٔ او یک شعر بنویسم و از چهرهٔ او چند پرتره نقاشی کنم.
ای کاش من هم میتوانستم کسی را دوست بدارم.
از گفته های مجسمه ای خاک گرفته و دور افتاده
330
ای کاش من نیز میتوانستم کسی را دوست بدارم، برایش شاخه گلی ببرم، موهایش را نوازش کنم، دستانش را ببوسم، وجودش را هر لحظه که احساس تنهایی میکنم به یاد آورمو تأثیرش را بر دیدگاهم به زندگی حس کنم.
ای کاش من هم میتوانستم با معشوق زندگیام یک فنجان قهوه بنوشم، مانند کودکان بر روی برگ های خشک افتاده بر روی زمین در فصل پاییز پای بگذاریم و از صدای آن لذت ببریم و سرشان دعوا کنیم، ای کاش میتوانستم برای عزیزترینم بخوانم و بنوازم. ای کاش من هم میتوانستم کسی را دوست بدارم.
از گفته های مجسمه ای خاک گرفته و دور افتاده
