شامِ آخر
Kanalga Telegram’da o‘tish
Azadchehr | they/them | Writer A young person trying to better understand philosophy. Bot: @Azadchehrbotbot Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
342
Obunachilar
+1124 soatlar
+617 kun
+6930 kun
Postlar arxiv
338
Repost from Alien.🏳️🌈
اولین بار بود که به این شهر میآمدم. تازه از ظهر گذشته بود، سنگ فرش های ترک خورده هنوز خیس بودند. هوا آبی بود. داشتم فکر میکردم که چرا هنوز رنگین کمان درنیامده. صدای موسیقی عجیبی از کلیسای شهر میآمد. هیچکس توجهام را جلب نمیکرد، اما به گمانم شهر شلوغ بود. محو تماشای هنرمندان خیابانی شده بودم و اصلا حواسم نبود، نزدیک بود که پسر جوانی با دوچرخه با من برخورد کند. به پشت دوچرخهاش یک دسته گل بسته بود، و معلوم بود که چرا عجله داشت. خندهام گرفت و به قدم هایم ادامه دادم. انگار راه را بلد بودم و میدانستم باید کجا بروم. از کنار شیرینی فروشیای گذشتم، بوی شیرینی داشت دیوانهام میکرد.
چندبار خواستم برگردم و شیرینی هایش را امتحان کنم. اما انگار باید میرفتم. کوچه خلوتی بود، بعضی از دیوارها ترک بزرگی خورده بودند؛ دلم میخواست مثل بچگی ها از لای ترک به آن طرف نگاه کنم. آن طرف دریاست، مگر نه؟ بچه که بودم فکر میکردم آنطرف شکستگی ها دیوار دریاست... بالای سرم، انگار کسی از پنجره منتظر آمدن من بود. لبخند زدم و میخواستم با ذوق با او صحبت کنم. اما او مرا نمیشناخت. روی پله یکی از خانه ها نشستم، دلم نمیخواست بلند شوم. گربه مشکی رنگی مرا پیدا کرد و کنارم نشست. سرش را نوازش کردم. هوا داشت ابری میشد. از طرفی دلم میخواست باران ببارد. اما باران جان دفترچهام را میگرفت. سرم را تکیه دادم به دیوار. خواستم به آدم ها لبخند بزنم، به گربه لبخند زدم. امروز بهترین لباس هایم را پوشیده بودم، نمیدانم برای چه کسی از من تعریف نکرد. شاید آن سوی دیوارها کسی باشد. با دقت به دور و برم نگاه میکردم، تمام جزئیات را در ذهنم ثبت کردم. تو میدانی دنبال چه میگشتم؟ چه چیزی از من اینجا بود؟ باران نمنم شروع به فرود آمدن روی صورتم کرد. چشمانم را برای لحظهای بستم. همه داشتند به خانه هایشان برمیگشتند، نزدیک غروب بود. کودکان بادبادک آرزوهایش را از آسمان گرفته بودند، بزرگترها خسته از سرکار برمیگشتند. در خانه کسی منتظرشان بود؟ بلند شدم و با سکوتم از گربه خداحافظی کردم. مجبور بودم برگردم. دیرم شده بود؛ خورشید داشت غروب میکرد، دوباره از کنار همان شیرینی فروشی گذشتم. ارزش امتحان کردن داشت. اصلا دیر شده باشد، چه اهمیتی دارد؟ دست هایم میلرزید، اما سفارش را با لکنت زبانی دادم. فروشنده به سختی جلوی خندهاش را گرفته بود. آنجا محیط عجیبی داشت. وقتی سینی را روبهرویم گذاشت، روی میز کاغذی چسبانده بودند: "یادت نرود، آن بچه دارد نگاهت میکند." ناخودآگاه لبخند زدم. بالاخره شیرینی را در دهانم گذاشتم. شیرینی طمع شیرینی های مادربزرگم را میداد. آن کودک هنوز داشت نگاهم میکرد؛ بادباک آرزوهایش را به دست من داده بود. خندیدم و گفتم: اصلا هرچه که شد. من بازهم شیرینی میخواهم!
338
Repost from Alien.🏳️🌈
درود. این پیام رو فوروارد کنید تا من بگم وایب چه ایموجی هایی رو میدید.
همین حالا پاسخ میدم.
338
Repost from In The Flat Filed
جنینی دیوسرشت درون قلبم درحال رشد و نمو است. هر دم گمان میبرم که اینک دگر زمان زایمانش فرا رسیده؛ اما تنها چیزی که باقی میماند اندیشه است. تامل برای آنچه که نباید. اندیشیدن به گناهانی که والدشان قبل از لقاح مرتکب شده. به حتم یقین روزی آن فرزند متولد میشود. روزی قفسه سینهام شکافته میشود و از میانش نخالهای خونین تف.
338
Repost from In The Flat Filed
اگر متون چنلتون رو خودتون مینویسید، این پیام + یکی از پیامهای موردعلاقتون از اینجا رو فور کنید داخل چنل پابلیکتون تا به نوشتهای که از همه بیشتر نظرم رو جلب کرد استارز بزنم.
داخل بعضی چنلها هم جوین میشم.
• لطفاً جوین باشید و همچنین چک کنید خط نخورده باشه.
