سفره خونه برادران یک جهت🥂✨
Kanalga Telegram’da o‘tish
بفرمایید داخل دور هم یه چای و قلیون میزنیم 🤌🔥 جهت صحبتتت با سفره دارتوننن @Itsfatii_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
337
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
فقط اینو بگم که
داستان شما با داستان کسی که اخر نامه براتون تگ کردم شبیه همه و برای هم نوشته بودمتون.
یعنی شما هم نامه ی خودتون و بخونین و هم نامه ای که اون پایین برای زوج دیگتون نوشتم🎀
💌و آخرین نامهی گمشده.... پریا:
آخرین نامه، هیچ اسمی نداشت. فقط یک نقاشی روی آن بود؛ یک دایناسور کوچک با همان علامتی که در گوشهی بعضی از نامههای قبلی دیده بودیم. وقتی نامهها را کنار هم گذاشتیم، فهمیدیم هرکدامشان یک تکه از همان علامت را داشتند؛ انگار از اول، همهی داستانها به یک جا میرسیدند. پایین صفحه نوشته بود: «اگر این نامه را پیدا کردی، یعنی آرشیو به آخرش رسیده.» اما پشت نامه، با همان دستخط اولین پیام، یک جملهی دیگر بود: «حالا نوبت توست که داستان را تمام کنی.» و پریا... شاید برای همین بود که آخرین نامه به تو رسید... 🗝️ سرنخ: دایناسوری با نشانی که در نامههای قبلی پنهان شده بود."🦖+💌" @Paria...🕯: آخرین نامه ی گمشده
💌نامه ای برای آلا:
لئو هر شب جلوی همان در مینشست. گربهی سفیدی بود با یک قلادهی قدیمی دور گردنش و عادتی عجیب: هیچوقت قبل از شنیدن صدای یک پشه از آنجا دور نمیشد. شبها، وقتی چراغ بالای در روشن میشد، پشهای کوچک ظاهر میشد و سه بار دور زنگولهی قدیمی میچرخید. بعد ناپدید میشد. لئو هم بلند میشد و پشت سرش میرفت. یک شب، پشه وارد خانه شد. گربه برای اولین بار از آستانهی در گذشت. داخل خانه، روی میز، یک کاسهی کوچک آب قرار داشت؛ انگار کسی هنوز منتظر بود لئو برگردد. کنارش کاغذی بود که روی آن نوشته شده بود: «او همیشه پشه را دنبال میکرد. میگفت یک روز، همین پشه او را به خانه برمیگرداند.» لئو آرام کنار کاغذ نشست. و برای اولین بار، دیگر دنبال پشه نرفت. شاید بالاخره فهمیده بود چیزی که تمام این مدت دنبالش میگشت، پشه نبود؛ نشانی از کسی بود که گم کرده بود. و فکر میکنم... رویا، شاید تو همون کسی باشی که این نشونهی کوچک رو پیدا کردی و باعث شد لئو بالاخره راهش رو به خونه پیدا کنه!! 🗝️ سرنخ: گربهی سفید + قلادهی لئو + پشهای که هر شب راه را نشان میدهد."🦟+🐾" @Roya... 🕯:این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای مبینا:
نامهات از یک جزیرهی کوچک در یونان رسید؛ جایی که خانههای سفید روی تپهها نشسته بودند و دریا تا جایی که چشم میدید ادامه داشت. روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود: «بعضی مکانها را نمیشود ترک کرد؛ چون بخشی از خاطرهات را آنجا جا گذاشتهای.» پایینش، نقشهی کوچکی کشیده شده بود که به یک کوچهی باریک کنار دریا میرسید. در انتهای کوچه، خانهای آبیرنگ قرار داشت. درِ خانه باز بود. داخلش هیچکس نبود، جز یک میز چوبی و قاب عکسی که رو به دریا گذاشته شده بود. عکس داخل قاب، منظرهی همان خانه بود؛ اما در عکس، کسی کنار پنجره ایستاده بود. پشت قاب نوشته بودند: «اگر روزی به اینجا رسیدی، عکس را با خودت ببر. او هنوز منتظر کسیست که آن را پیدا کند.» نمیدانم آن عکس چه کسی را نشان میداد. اما حس میکنم... اوا، شاید این همون قابی باشه که مدتها دنبال صاحبش میگشتی!!! 🗝️ سرنخ: خانهی سفید و آبی + دریای یونان + قاب عکسی رو به دریا. "📷+🌊" @Ava... 🕯:این گمشده ی تویه
💌 نامهای برای یاسمن:
دختری هر شب یک ستارهی خاص را از پشتبام خانهشان پیدا میکرد. میگفت این ستاره با بقیه فرق دارد؛ چون هر وقت به آن نگاه میکند، انگار کمی جابهجا میشود. یک شب، ستاره ناگهان پایینتر از همیشه دیده شد. دختر همان لحظه متوجه شد نورش روی چیزی در دوردست افتاده؛ یک ایستگاه قطار قدیمی. صبح روز بعد، به آنجا رفت و بین وسایل جا مانده، جعبهی کوچکی پیدا کرد. داخلش خنجری بود که روی دستهاش دقیقاً همان ستاره حک شده بود. کنارش فقط یک جمله نوشته بودند: «اگر ستاره راه را نشانت داد، دنبالش برو.» ویدا... من فکر میکنم تو همان کسی هستی که این ستاره از اول میخواسته پیدایت کند. شاید تمام این مدت، فقط داشته راهش را به سمت تو نشان میداده!!! 🗝️ سرنخ: ستارهای که هر شب جای خودش را عوض میکند."⭐️+🌫" @Vida... 🕯:این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای پریا:
در یک مغازهی اسباببازی قدیمی، تدیبری بود که میگفتند جادو شده. هیچکس نمیدانست چرا، اما هر شب وقتی مغازه تعطیل میشد، جای تدی عوض میشد؛ انگار خودش دنبال کسی میگشت. یک روز دختری وارد مغازه شد و همین که تدی را بغل کرد، یک تکه کاغذ از جیبش افتاد: «جادو همیشه خودش را نشان نمیدهد؛ گاهی فقط تو را به چیزی که دنبالش میگردی میرساند.» و نسیم... من فکر میکنم تو همان کسی هستی که این جادو ازاول میخواسته پیدات کنه... 🗝️ سرنخ: تدیبری که فقط وقتی صاحب واقعیاش نزدیک میشود، جادویش را نشان میدهد."🧸+✨" @Nasim... 🕯:این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای کیمیا:
نامهات از یک شهربازی قدیمی پیدا شد؛ جایی که چراغهایش هنوز روشن بودند، اما هیچکس آنجا نبود. روی صندلی کنار چرخوفلک، یک بستهی کوچک پشمک صورتی گذاشته بودند و روی آن فقط اسم تو نوشته شده بود. کنارش تکهکاغذی بود: «بعضی شیرینیها فقط برای این ساخته شدهاند که طعم یک خاطره را نگه دارند.» داخل بسته، یک عکس قدیمی پیدا شد؛ دو نفر جلوی یک غرفهی کوچک ایستاده بودند و یکی از آنها چیزی را پشت دستش پنهان کرده بود. پشت عکس نوشته بودند: «من قول داده بودم برگردم.» اما گوشهی عکس پاره شده بود و نمیشد فهمید آن دو نفر چه کسانی بودند. فقط یک نخ صورتی از کنار عکس بیرون زده بود؛ همان رنگی که روی پشمک مانده بود. نمیدانم کسی که این نامه را نوشته واقعاً برگشته یا نه... ولی حس میکنم... ترانه، اون قول هنوز دست توئه؛ همون قولی که سالها پیش کسی بین این چراغها جا گذاشت!! 🗝️ سرنخ: پشمک صورتی + عکس قدیمی + جملهی «من قول داده بودم برگردم»."🍧+💜" @Taraneh... 🕯 :این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای تیام:
نامهات کوتاه بود؛ فقط یک پاکت مشکی که داخلش یک تکه کاغذ و طرح یک خنجر قدیمی کشیده شده بود. زیر خنجر نوشته بودند: «این را برای کشتن به تو نمیدهم؛ برای یادآوری میدهم.» پایینتر، نشانی خانهای قدیمی نوشته شده بود؛ همان خانهای که در انتهای یک خیابان سنگفرش قرار داشت و پنجرههایش همیشه تاریک بودند. وقتی به آنجا رسیدی، اولین چیزی که دیدی یک عکس خانوادگی بود. چند نفر کنار هم ایستاده بودند؛ ظاهراً یک خانوادهی معمولی... اما پشت عکس، با جوهر قرمز نوشته بودند: «اگر یکی از ما بیفتد، بقیه هنوز خانوادهاند.» خنجر را که برگرداندی، روی دستهاش یک حرف حک شده بود: M و ناگهان فهمیدی این خنجر فقط یک سلاح نیست؛ بخشی از داستان خانوادهایست که سالهاست بین عشق، وفاداری و انتقام گیر افتادهاند. اما یک نفر در آن عکس، از همه بیشتر به تو نگاه میکرد.. سولی.. شاید تو همون کسی بودی که این خنجر رو به من سپردی تا راز اون خانواده بالاخره پیدا بشه... 🗝️ سرنخ: خنجر با حرف M + عکس یک خانوادهی قدیمی. "M+🖼" @Soli...🕯 :این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای یاسی:
در خانهای قدیمی، تختی بود که میگفتند کوپید هر شب به آن سر میزند؛ چون هرکس روی آن بخوابد، خوابی دربارهی عشق آیندهاش میبیند. یک شب، دختری روی تخت خوابید و در خواب، کوپیدی را دید که کنار بالش ایستاده بود و یک تیر طلایی در دست داشت. کوپید تیر را روی بالش گذاشت و گفت: «وقتی صاحب این تیر را پیدا کنی، میفهمی چرا این خواب را دیدی.» صبح که دختر بیدار شد، تیر آنجا نبود؛ فقط یک پر کوچک طلایی روی بالش مانده بود... و پری ... من فکر میکنم شاید کوپید آن شب برای تو آمده بود؛ شاید کسی که قرار است تیرش تو را به سمت او ببرد، هنوز جایی منتظر است!! 🗝️ سرنخ: تختی رویایی+ یک پر طلایی و ردّ یک تیر. "🪽+💘" @Paria... :این گمشده ی تویه
💌نامه ای برای الگار:
در بازار قدیمی شهر، پیرمردی هر صبح بساط کوچکش را کنار خیابان پهن میکرد؛ پر از میوههای رنگارنگ. اما بین همهشان، همیشه فقط یک پرتقال وسط میز میگذاشت. نه برای فروش. هر روز آن را همانجا میگذاشت و عصر، وقتی مغازهها یکییکی بسته میشدند، پرتقال را با خودش میبرد. یک روز از او پرسیدند چرا. لبخند زد و گفت: «قرار است یک نفر بیاید که میداند چرا این پرتقال را نگه داشتهام.» فردای آن روز، پیرمرد نیامد. اما پرتقالش روی میز بود. کنارش یک تکه کاغذ: «اگر رسید، برایش چای بریز. خودش میداند.» هیچکس نمیدانست منظورش چه بوده. فقط روی پوست پرتقال، با نوک سوزن، یک علامت کوچک کشیده شده بود؛ شبیه فنجانی که بخار از آن بلند میشود. و فکر میکنم... بهاره، شاید تو همون کسی باشی که قرار بوده برای صاحب این پرتقال یک فنجان چای بریزی!! 🗝️ سرنخ: یک پرتقالِ تنها + علامت فنجان روی پوست آن."🍊+☕" @Bahareh... 🕯:این گمشده ی تویه
