uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

Z

Z

Kanalga Telegram’da o‘tish

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
913
Obunachilar
-1024 soatlar
-787 kun
-15430 kun
Postlar arxiv
Z
913
رود‌ ۵ بهمن ۱۳۴۴
رود‌ ۵ بهمن ۱۳۴۴

Z
913
علی‌الاصول

Z
913
photo content

Z
913

Z
913
(بیداری زمان را با من بخوان به فریاد ور مرد خواب و خفتی، رو سر بنه به بالین، تنها مرا رهاکن.)

Z
913
(آبی‌تر از آنیم که بی‌رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد در غیرت ما نیست که در ننگ بمیریم)

Z
913
(کسی چه می‌دونه که چی می‌شه حکم؟)

Z
913
تا تورا نور یقین است ، ز شک واهمه نیست...

Z
913
photo content

Z
913
Repost from N/a
🔥Rise from the ashes🔥
🔥Rise from the ashes🔥

Z
913
Memento Mori

Z
913
چگونه و چرا؟

Z
913
درد، در عمق این خاک ریشه‌ دارد...
درد، در عمق این خاک ریشه‌ دارد...

Z
913
روزگار ما چنان بود که حکمِ محاربه را برای حربی که هرگز درنگرفته بود، آسان‌تر از شنیدن آواز جیرجیرک‌ها صادر می‌کردند؛ ما نیز هرچه اندیشیدیم، نفهمیدیم با کدام خدا و کدام پیامبر در جنگ بوده‌ایم. تنها دانستیم که این اتهام را بر دوش ما نهادند تا ردِّ گناه خویش را مستور سازند؛ باشد که در میان ویرانه‌هایی که خود برپا کرده‌اند، اندک زمانی بیشتر بر تخت پوسیدهٔ خویش تکیه زنند... #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
913
مادربزرگ، کجایی که ببینی؛ از همان آغاز، آن «یکی که بود» هرگز نبود. کلاغ هم هیچ‌وقت به خانه نرسید. انگار از اول قرار نبود کسی برسد؛ همان‌طور که بالا و پایین قصه، همه دروغ بود.

Z
913
(به دنبال لیوان‌های نیمه پر بودیم که تمام ظرف‌های زندگی شکست...)

Z
913
photo content

Z
913
_اما زمین، گردتر از آن بود که پنداشتیم..._ #نامه‌ای_به_آینده‌ی_نامعلوم

Z
913
ضحاک اگر زهر به زخمی فشاند برخاست کاوه ، قیامت رساند...

Z
913
قسم خورده ام من ، به شعله به خون که راهی جز آتش ندارم ، کنون قلم را گرفتم ورق شد جهان حقیقت شکفت از میان فغان جهنم بسا ساختم با سخن به واژه زدم آتشی بر کهن نه ترس از شبان و نه وهم از سحر من از درد نوشتم ، شدم بی خبر ورق خورد تقدیر ، جهان فرق کرد ز توفان گذشتم ، فلک غرق کرد شنیدم دروغی که دیروز گفت گذشتم ز آن ، عالمی نو شکفت ندانند که اندیشه زنجیر نیست که عقل و خرد بندِ شمشیر نیست نبردم ز باور ، نشد پایِ بند قلم ساخت از درد ، جهانی بلند چه باکی ز شب؟ صبح در جان ماست طلوعی در آتش ، که ایمان ماست چون شب تیره گردد نترسم ز درد که پایان ظلمت سحر باز کرد به هرجا که تاریک شد راه من طلوعی دگر خفته در ماه من ضد