uz
Feedback
دختر سرزمین بودا

دختر سرزمین بودا

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
208
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
+230 kun
Postlar arxiv
You say, “We’re leaving for Bamyan right now,” and my answer is already yes!

به عنوان شخصی که در دایره‌های ارتباطی متفاوتی بودم و توانستم از بعضی ارتباط‌هایم و روابط چه شخصی و کاری بیرون بیایم، باز هم می‌گویم: حذف روابط یا آدم‌هایی که به شما حس یا انرژی منفی می‌دهند، بهترین کاری است که در حق خودتان می‌کنید. به عنوان فردی که به خودش احترام می‌گذارد، از آدم‌هایی که حس منفی می‌دهند و بدتر از همه باعث ناامیدی‌تان می‌شوند دوری کنید و مطمئن باشید انسان‌هایی با سطح انرژی خودتان را به‌زودی ملاقات خواهید کرد؛ اما اول باید از شر انرژی‌های منفی خلاص شوید.

این روزها عجیب طولانی‌ست. حس می‌کنم تمام کارهای ممکن را انجام می‌دهم، اما باز هم تمام نمی‌شوند، از دیر بیدار شدن صبح، کتاب خواندن، آشپزی کردن، دستی به اتاق کشیدن، کلاس نقاشی رفتن، اصلاح مقاله‌هایم، تا زود به خواب رفتن. همه‌ی این‌ها را در یک روز انجام می‌دهم، ولی باز هم روزها تمام نمی‌شوند. قبل‌ترها وقتی کلاس‌های مکتب را می‌خواندم، ساعت‌ها آن‌قدر زود می‌گذشت که اصلاً متوجه نمی‌شدم. دلم لک می‌زد برای ده دقیقه کتاب خواندن، اما فرصت پیدا نمی‌کردم و روز تمام می‌شد. آدمیزاد هم عجیب است، شرایط هر طور باشد، حتی اگر خوب هم باشد، باز هم دلیلی برای شکایت کردن پیدا می‌کند. کی می‌شود که راضی شویم و کمتر غر بزنیم؟ همان‌طور که بالا ذکر کردم، کلاس نقاشی را بعد از سه چهار ماه وقفه از سر گرفتم. حس می‌کنم قلمم کندتر شده و به شکل خنده‌داری بعضی جاها گیج می‌شوم. مثلاً دیروز یک ساعت و نیم روی جزئیات ریز یکی از تابلوهایم کار کردم و تنها چیزی که نصیبم شد، رنگی شدن لباس گلابی‌ام بود. گاهی که به آن نتیجه‌ی دلخواهم در ترکیب رنگ‌ها نمی‌رسم، دلم می‌خواهد تابلو را از اول رنگ بزنم و طرح دیگری بکشم، اما باز هم مقاومت می‌کنم. بجایش تابلوی دیگری برمی‌دارم و روی آن کار می‌کنم. هرچند آن هم گاهی چیزی نمی‌شود که می‌خواستم، اما ناامید نمی‌شوم. حس می کنم گاهی عادت دارم که خیلی از چیزها مطابق میل من پیش نروند، اما باز هم ادامه بدهم و در آخر به میل خودم بچرخانم‌شان. از کتاب‌ها بگویم: جلد اول کتاب برادران کارامازوف در حال تمام شدن است. اینکه داستایوفسکی چقدر ماهرانه در یک داستان از بعد های مختلف به بحث کرده، برایم خیلی جالب است. امروز شاید تمامش کنم و دارم به این فکر می‌کنم که وقتی هر دو جلدش را تمام کردم، دیدگاهم را درباره‌اش خواهم نوشت. و یادم نرود که این روزها خیلی سخت خودم را راضی می‌کنم بنویسم، اما باز هم می‌نویسم چون درست مثل روزهای قبل که نوشتم، گذشتند و با نوشتن ثبت شدند، این روزها هم خواهند گذشت و دلم می‌خواهد ثبت‌شان کنم.

«می‌دانی آیدین، انسان وقتی تنها می‌شود، تصویر واقعی خودش را می‌بیند.»
عباس معروفی
سمفونی مردگان

فردا وعده‌ی همیشه بیدار، چند نسل را در خوابِ آمدنت پیر کردی؟
فردا وعده‌ی همیشه بیدار، چند نسل را در خوابِ آمدنت پیر کردی؟

اگر ‌زخم ها و تروما های خودت را درمان نکنی به کسی آسیب میرسانی که هیچ نقشی در دردهای تو نداشته...

The girl crying next to me reminds me of this song.

Emshab.m4a2.94 MB

دوباره به خانه برگشتم و سفر یک‌هفته‌ای‌ام به هرات تمام شد. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد اینجا بنویسم. خیلی مقاومت کردم که نیایم و با خودم می‌گفتم: «خب که چه شود؟ بیایی بنویسی که در زندگی خیلی شخصی‌ات چه اتفاقی افتاده؟ حتی برای دیگران چه سودی دارد که بخوانند تو چه کردی؟» اما همان‌طور که می‌بینم، آخر هم آمدم که بنویسم. من خوب می‌دانم که سفر، برایم خیلی بیشتر از کتاب‌ها درس دارد. هر از گاهی، بعد از مدتی، انگار به‌طور طبیعی باید سفری بروم، سفری که نگاهم را تازه کند و چیزی به من یاد بدهد. این سفر کوتاه پر بود از تجربه، تجربه عمیق گذراندن وقت با عزیزان دور، پیمودن مسیری طولانی، آشنا شدن با چند آدم جدید، و در نهایت، فاصله گرفتن موقتی از دوستان و خانواده. بگذریم… باشد که آرامش، همیشه و در همه جا ما را پیدا کند.

درسته آدمی خیلی تابستان دوستی هستم ولی سفر به قندهار و هرات آن هم وسط تابستان عجیب ترین تصمیمی بود که گرفتم. احتمالا من تابستان را در کابل و بامیان بیشتر دوست دارم.

🧡

4_5940562532035992949.mp34.34 MB

او هزار زن در یک بدن بود. هم‌زمان شکننده و قوی، شیرین و سرکش، طوفانی و آرام.
او هزار زن در یک بدن بود. هم‌زمان شکننده و قوی، شیرین و سرکش، طوفانی و آرام.

-تابستان هزار و چهار صد و پنج، هرات- گاهی میشینم و به زندگی فکر می کنم، بیشتر به صورت آگاهانه غرق افکارم میشوم، از این حالت مثل گذشته هراس ندارم و در کنار این افکار وقت میگذارم در زندگی کردن لحظه ها. آرامتر از قبل ام، از کسی انتظار نجات دادنم را ندارم. تمام اش را پذیرفته ام و مثل یک تماشاگر آرام تمام قسمت های زندگی ام را صبورانه تماشا می کنم. شاید امروز زندگیست، من امروز را دارم و از دیروز گذشته و به فرداها می نگرم..

بعد از دو ماه دوباره به هرات می‌روم. عجیب است که چقدر منِ امروز با منِ دو ماه پیش فرق کرده است. انگار آن روزها افکارم سنگین‌تر بود و شایدم خسته‌تر،اما حالا احساس می‌کنم سبک‌ترم، رها‌ترم و آرام‌تر.

Video xabar00:06

Shabaneh Alireza Eftekhari.m4a4.94 MB