uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

ִֶָ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ៸៸ ᴅᴇᴀᴅ:ᴀʟɪᴠᴇ

ִֶָ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ៸៸ ᴅᴇᴀᴅ:ᴀʟɪᴠᴇ

Kanalga Telegram’da o‘tish

ᅠ 𑊩 𝗒𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾, 𝗍𝖺𝗄𝖾 𝗆𝗒 𝗁𝖺𝗇𝖽 ⭒ ᯤ 𝗓𝖻𝟣/𝖺𝗇𝖽𝟤𝖻𝗅𝖾 ،، t.me/BPlanetTeam 𐙚 ᅠᅠ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌   ‌ ‌ ꒰ t.me/zb1and2blebot ꒱

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
396
Obunachilar
+124 soatlar
+27 kun
-130 kun
Postlar arxiv
💬” حالا که خواننده شدی، فکر میکنی با خواننده‌ای که وقتی جوون‌تر بودی آرزوی تبدیل شدن بهش رو داشتی، فرق داری؟ 🐥” خواننده بودن... گاهی وقت‌ها پیش میاد که نمیتونم شرایط و وضعیت خودم رو کنترل کنم. عوامل روانی هم تاثیر دارن. به‌خاطر همین متوجه شدم که خواننده بودن شغل خیلی ظریفی محسوب میشه، مثل یک مهره‌ی شیشه‌ای. فهمیدم اگه قراره خواننده باشم، باید نسبت به خودم حساس و سخت‌گیر باشم. برای همین، هر وقت اسکجول مهمی داشته باشم که قراره توش بخونم، از یک ماه قبل خودم رو برای اون برنامه آماده میکنم، انگار که از همون موقع دبیو کردم. روی تکنیک‌های ووکال مخصوص همون آهنگ کار میکنم

💬 قبل از رفتن روی استیج، بیشتر از همه به چی فکر میکنی؟ 🐥” فکر کنم این اولین باره که دارم درموردش حرف میزنم! مثلا وقتی میرم روی استیج که اجرا کنم، احتمالا. فن‌ها از قبل تصویر خاصی از من توی ذهنشون دارن. ولی آرتیست‌ها و استف‌های دیگه‌ای هم هستن که دارن به خوندنم گوش میدن، برای همین واقعا تمام تلاشم رو میکنم، چون دوست دارم با خودشون بگن "آه، این پسره واقعا خوب میخونه".. وقتی صدام از میکروفون پخش میشه، همه‌ی استف‌ها و آرتیست‌هایی که پشت‌صحنه منتظرن، میتونن صدام رو بشنون. برای همین هر وقت اجرا میکنم، با تمام توانم میخونم. ولی احتمالا خودتون از قبل اینو میدونین~

+1
💬” ته‌ره! به‌نظر میاد تو و گربه‌ی متیو، گیا، خیلی به هم نزدیک‌تر شدین. کنجکاوم بدونم رتبه‌بندی هم‌اتاقی‌هات توی خوابگاه چطوره، گیا رو هم حساب کنیم؟ 🐥” گیا قطعا نفر اول سلسله‌مراتب خوابگاهه! این وروجک تازگیا توی اتاقم از این‌ور به اون‌ور میره و وسایل رو میندازه. وقتی من نیستم، میاد توی اتاقم و همه‌جا رو کشف میکنه و بعد دوباره میره بیرون. همین امروز هم وقتی داشتم میومدن اینجا، اومد بیرون دنبالم، منم گفتم "برگرد تو، وروجک!" و برگشت 😂 🐥” ولی فکر کنم همین جذابیت گیاست. بهم محبت میکنه و بعد خودش رو عقب میکشه. معمولا این آدمه که باید به گربه محبت کنه، ولی اینجا برعکسه؛ این گربه‌ست که داره به صاحبش محبت میکنه 🥹

💬” دو ساله که پاپی‌مون از پیشمون رفته و فردا هم تولدشه. برای همین، امشب یک حس خیلی عمیق و خاصی توی قلبم ایجاد کرده. شب بخیر، کوکوی عزیزمون... 🐥” تولد کوکوی عزیز رو خیلی خیلی تبریک میگم و به صاحبش هم میگم… آه، من قبلا چند مورد شبیه این رو هم اطراف خودم دیدم، برای همین واقعا میتونم احساسش کنم و باهاش همدلی کنم.. اوه، چرا "بهشت پاپی‌ها" این‌قدر غمگینه… ولی خب، چون امروز تولد کوکوئه، امیدوارم هم کوکو و هم صاحبش بتونن این روز رو با شادی بگذرونن! 💗

بعد از شام، برای اولین بار بعد از مدت‌ها رفتم اطراف محله‌مون قدم بزنم. نه خبری از اضافه‌کاری بود، نه خستگیِ کار؛ یک غذای خونگی خوشمزه که مامان درست کرده بود، نسیم خنک شب… همه‌چیز برای یک پیاده‌روی عالی آماده بود. با این حال، هر از گاهی دست راستم بی‌دلیل یک حس عجیبی از خالی بودن داشت. دمپایی پوشیده بودم و بدون اینکه مقصد مشخصی داشته باشم راه افتاده بودم، اما پاهام خودشون مسیر آشنایی رو انتخاب کردن. پارک کوچیکی که پشت مجتمع آپارتمانی‌مون بود و مدتی بود اونجا نرفته بودم، مثل همیشه ساکت بود. "برای همین بود که ما دوتا قبلا این‌قدر زیاد میومدیم اینجا".. از داخل پارک که رد شدم، رسیدم به فروشگاه زنجیره‌ای. "به‌زودی بوی سیب‌زمینی شیرین کبابی همه‌جا میپیچه و وقتی این اتفاق بیفته، دیگه نمیتونم از این مسیر رد بشم".. بعد رسیدم به خط عابر پیاده‌ی کنار فروشگاه و در ادامه، با دنبال کردن حصار چوبی کوتاهِ اون طرف خیابان، دورِ محله هم به پایان رسید. وقتی جلوی در خونه ایستادم، اون حس خالی بودن دوباره سراغم اومد. "نه، ولی واقعا خیلی راحت‌تره که دیگه موقع پیاده‌روی مجبور نیستم دست راستم رو محکم بگیرم و چه آرامشی که وقتی برمیگردیم، دیگه لازم نیست پنجه‌های کوچولوت رو پاک کنم".. اما بازم مدام برمیگشتم و پشت سرم رو نگاه میکردم. انگار ممکن بود از جایی پشت سرم، یک موجود کوچولوی دوست‌داشتنی دیرتر از من راه بیفته و دوان‌دوان خودش رو بهم برسونه. نگران بودم که نکنه مثل روزهای اول بچگیت، دوباره اون‌قدر کوچیک شده باشی که زیر پا بری… و باز هم دلم برات تنگ شد. هوا نباید این‌قدر خوب میبود.. اون شب عمیق بود و گرمایی خاص، بیشتر از چیزی که در طول روز حس میشد، مدت بیشتری باقی موند 😭

— ته‌ره داستان شنونده که در مورد اینکه دلش برای پاپی‌ش تنگ شده رو خوند 🥺

+1
— ری‌اکشن ته‌ره وقتی مجبور شد 'To Our Youth' رو سریع معرفی کنه، چون آهنگ از قبل شروع شده بود و وقتی که سریع آهنگ رو تموم کردن 😭

— فیلم موردعلاقه‌ ته‌ره : Fast & Furious 🐥” فیلم موردعلاقه‌ت چیه؟ اوه، من واقعا مجموعه‌ی "سریع و خشن" رو خیلی دوست دارم. این یکی از اون مجموعه‌هاییه که هنوز هم مدام دوباره تماشاشون میکنم. فکر کنم هر قسمت رو بیشتر از ۳۰ بار دیده باشم ㅎㅎ آه، از اونجایی که هنوز یک قسمت آخر باقی مونده، فکر کنم برای دو سال دیگه هم توان و انرژی کافی دارم که منتظرش بمونم.. 😭

🐥” درمورد وسیله‌ای که همیشه توی کیفمه.. من واقعا از اون آدم‌هایی نیستم که وسایل زیادی با خودشون حمل کنن. ولی برای من، همیشه باید بالم لب و آبنبات‌های نعنایی اکلیپس توی کیفم باشه. وقتی یکم نیاز دارم از نظر روحی آروم بشم، یک‌دونه آبنبات اکلیپس میخورم.. همچنین لب‌هام خیلی زود خشک و ترک‌خورده میشن، برای همین باید سریع بالم لب بزنم..

🐥” عادت‌های من. اول از همه، قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنم، یک‌جورایی صدام رو گرم میکنم؛ مثلا "هوم" یا "اوه" میگم، از این عادت‌ها دارم. یک عادت دیگه هم دارم که نمیتونم لب‌هام رو بی‌حرکت نگه دارم. شماها میگین وقتی چال‌ لپ‌هام حرکت میکنن، انگار میگن "بیوپ". فن‌هام هم میگن چال لپ‌هام "بیوپ"میگن.. وقتی استرس دارم، لب‌هام معمولا سفت میشن، برای همین این کار رو میکنم که یکم شل‌شون کنم!

🐥” چیزهایی که ازشون بدم میاد… یک چیزی که ازش متنفرم… اول از همه، از حشره‌ها بدم میاد و … از چشم‌ها هم بدم میاد. مثلا وقتی ماهی باشه، ماهی خام رو خوب میخورم. ولی گاهی ماهی رو طوری سرو میکنن که سرش هم روی بشقابه. اگه باهاش چشم تو چشم بشم، دیگه نمیتونم اون غذارو بخورم. اشتها‌م یهویی شدیدا از بین میره. برای میگو هم همین‌طوره. اگه فقط گوشتش نباشه و سر و چشم‌هاش هم باشه، نمیتونم بخورمش. برای همین دوستام وقتی با من غذا میخورن، حسابی به دردسر میفتن.. وقتی باهاشون چشم تو چشم میشم، دلم یک‌جوری میشه...

— وقتی ته‌ره کلاس پنجم بوده، معلم کلاسش به‌خاطر بارداری مجبور شده مدرسه رو ترک کنه و مرخصی بگیره و ته‌ره گفت اون‌قدر ناراحت شده بود که حسابی گریه کرده 😭

— ته‌ره گفت که از پیتزای پپرونی متنفره 😦

💬 مهم‌ترین چیزها توی منوی دونگ‌ره [پاپی ته‌ره] چیه؟ ترتیب خوردن غذاها، عنصر غافلگیری، یا بافت و حس غذا توی دهن؟ 🐥” آه، اگه بهش نگاه کنم، فکر کنم بافت غذا، حسش توی دهن و دمایی که دوست دارم واقعا خیلی مهمن. اول از همه، من کلا غذاهای سرد رو خیلی دوست دارم. مثلا اگه سامگیوپسال و بولداک سرد درست کنین، بولداک سرد همه‌چیز رو خنک میکنه. بعد اگه برنج سرخ‌شده با کیمچی پیازچه درست کنین، قسمت داغ برنج دوباره همه‌چیز رو گرم میکنه. آه، من دیگه کارم تمومه *گرسنه شده*. واقعا عاشق این‌جور لحظه‌های هیجان‌انگیزم. آه، و از نظر من ترکیب و هماهنگی بین غذاها هم خیلی مهمه. وقتی یک چیزی چرب و سنگین باشه، لازمه چیزهایی مثل ترشی کنارش باشه تا با یک طعم تازه و ترد، اون سنگینی رو متعادل کنه؛ برای همین من واقعا ترشی دوست دارم. مثلا ترشی پیاز، میدونین؟ یا چیزهایی مثل کیمچی تربچه رو واقعا خیلی دوست دارم… بهتره برم یک چیزی بخورم… 😭

🐥” غذاهایی که دوست دارم. فکر کنم واقعا غذاهای نودلی رو خیلی دوست دارم. چون خیلی برنج نمیخورم و نون هم چندان دوست ندارم… فکر کنم برای همینه که نودل رو بیشتر دوست دارم. اگه بخوام رتبه‌بندی‌شون کنم، میشه "نودل > نون > برنج".. ولی خب فکر میکنم نون هم خیلی خوبه.. معمولا بعد از چند روز دوباره هوس میکنم و دنبالش میگردم. وقتی میرم پیاده‌روی و یک بیکری میبینم، آخرش سر از اونجا درمیارم. مثلا نون‌هایی مثل نون سیب‌زمینی شیرین هست. از اون‌ها میخرم و میخورم. البته برای اینکه برنج هم ناراحت نشه، برنج سرخ‌شده با کیمچی رو دوست دارم!

💬” ته‌ره، از اون آدم‌هایی هستی که راحت غذاهای جدید رو امتحان میکنن؟ مثلا غذاهایی که مردم یا خیلی دوستشون دارن یا ازشون متنفرن، مثل دل‌ و روده یا گشنیز؟ 🐥” اصلا! فقط کافیه به لیست سفارش‌های اپلیکیشن غذام نگاه کنین.. همیشه از همون جاهایی که قبلا بوکمارک کردم سفارش میدم و فقط از همون جاهای آشنا غذا میخورم. همین‌طور ادامه میدم تا اینکه مثلا یک‌نفر یک‌جایی رو بهم پیشنهاد بده و شانسی امتحانش کنم و اگه خوشم اومد، اونجا رو هم بوکمارک میکنم و به لیستم اضافه میکنم. ولی وقتی به عادت‌هام نگاه میکنم، غذاهایی که میخورم همیشه تقریبا ثابته. حس میکنم واقعا هر روز دقیقا از همون جاهای همیشگی سفارش میدم!!

بعدشم اون زی‌رز اومد توی توییترش اعلام کرد که آلمانیه..

💬” اون شخصی که قبلا گفته بود از حومه آلمان اومده، آلمانیه؟ و کره‌ای رو این‌قدر خوب بلده؟ نکنه آلمانی نیست؟ کره‌ایه؟ واقعا خیلی کنجکاوم! دنبال ته‌ره‌ای میگردم که بتونه از طرف من این سوال رو بپرسه! 🐥” اون کسی که داستانش رو درمورد آلمان فرستاده، اگه کامنت بذاری و بگی که اهل آلمان هستی یا کره‌ای هستی که توی آلمان زندگی میکردی، من داستانت رو جداگانه مطرح میکنم..

💬” امروز ساعت ۹ صبح با مترو رفتم سرکار. با اینکه ۴ ساله از حومه آلمان به سئول اومدم، هنوزم نمیتونم به این حجم از آدم‌ها توی مترو در ساعات شلوغی عادت کنم ㅠㅠ 🐥” ساعت ۹ صبح، مترو واقعا جهنمه. توی مسیر رفتنت به سرکار موفق باشی! حتی اگه هنوز کاملا بهش عادت نکردی، از پسش برمیای! فایتینگ!