𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
Kanalga Telegram’da o‘tish
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا. به سمت چای می روم.اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم. جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
Ko'proq ko'rsatishEron128 515Toif belgilanmagan
436
Obunachilar
+1024 soatlar
+227 kun
+7630 kun
Postlar arxiv
436
Repost from 𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
انگشتانم میان خزهای نارنجیرنگش میرقصند گربه خرخر آرامی میکند و لبخندی بر لبانم مینشاند کاش آدمهایی که دوستشان داشتم، گربه بودند…آدمها؟ من فقط یک نفر را دوست دارم؛ کسی که احتمالاً در زندگی بعدی در قالب یک گربهی کوچک نارنجی متولد میشود خدایا، چقدر دوستداشتنی بود...البته نه اینکه همین حالا هم دوستداشتنی نباشد؛ فقط خودش از پذیرفتنش امتناع میکند. هرچند حتی لجبازیاش هم بامزهترش میکند کاش در زندگی بعدی، ما دو گربه بودیم احتمالاً تو نارنجی میشدی و من قهوهای کاش دو گوزن بودیم کاش میتوانستیم، حتی در زندگی بعدی، به یکدیگر تعلق داشته باشیم..آه، این قلب چه بیرحمانه با آدم بازی میکند…گاهی قلبم را از روی دیوار پرت میکنم..آن طرف دیوار، حیاط خانهای است، چویا و بعد مدام در میزنم، در میزنم، در میزنم و میگویم:«قلبم افتاده توی حیاطت. میشود لطفاً قلبم را پس بدهی…؟»..صدای نرم «میو، میو»ی گربهی نارنجیام مرا به واقعیت برگرداند به اطرافم نگاه کردم دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بستهای که تمام گوشههای زندگی را احاطه کردهاند من حاضرم باقی عمرم را با چویا بگذرانم…قلب…این همان قلب است وقتی تو نفرین میکنی، دعا میکند وقتی بد حرف میزنی و نفرت میورزی، عشق میریزد وقتی زخمی میشوی، میبخشد این قلب، فقط همان کاری را میکند که خودش میکند.نه به احساساتت اهمیت میدهد، نه به منطقت، نه به حرفهایی که میزنی، نه به چیزی که میخواهی و شاید بیرحمانهترین چیز دربارهاش همین باشد.میتوانی دورش دیوار بکشی، تمام درها را قفل کنی و صد بار به او بگویی که باید دست بکشد اما قلب موجود کوچک و لجبازی است پایانها را نمیفهمد فاصله را نمیفهمد تمام دلایلی را که باید به خاطرشان رها کند، نمیفهمد فقط میداند جایی، پشت تمام آن دیوارها و درهای بسته، کسی هست که هنوز میخواهد پیدایش کند و شاید آن آدم تو باشی، چویا شاید برای همین است که حتی وقتی سعی میکنم فراموشت کنم، چیزی درونم آرام تو را به یاد میآورد یک صدا یک جفت چشم...به تو میگفت چند بار در جاهایی که نبودی دنبالت گشتم؟چند بار تصور کردم کنارم نشستهای؟چند شب اسمت را آنقدر آرام زمزمه کردم که حتی خودم هم بهسختی صدایم را شنیدم؟احتمالاً میگفت چون این قلب هیچوقت در نگه داشتن رازها چندان خوب نبوده مخصوصاً وقتی پای تو وسط باشد پس بگذار احمق باشد بگذار با وجود تمام دلایلی که نباید دوستت داشته باشد، باز هم دوستت داشته باشد بگذار پشت تمام این دیوارها منتظر بماند بگذار آنقدر به درت بکوبد تا دستهایش درد بگیرد چون اگر حتی کوچکترین احتمالی وجود داشته باشد که یک روز در را باز کنی، شاید آنوقت تکتک ثانیههای انتظار ارزشش را داشته باشند و اگر هیچوقت در را باز نکنی…فکر میکنم قلبم باز هم همانجا، آرام، در حیاط خانهات مینشیند کمی مسخره کمی شکسته...و هنوز دوستت دارد.@vespeeeee 🌟🌟🤍
436
انگشتانم میان خزهای نارنجیرنگش میرقصند گربه خرخر آرامی میکند و لبخندی بر لبانم مینشاند کاش آدمهایی که دوستشان داشتم، گربه بودند…آدمها؟ من فقط یک نفر را دوست دارم؛ کسی که احتمالاً در زندگی بعدی در قالب یک گربهی کوچک نارنجی متولد میشود خدایا، چقدر دوستداشتنی بود...البته نه اینکه همین حالا هم دوستداشتنی نباشد؛ فقط خودش از پذیرفتنش امتناع میکند. هرچند حتی لجبازیاش هم بامزهترش میکند کاش در زندگی بعدی، ما دو گربه بودیم احتمالاً تو نارنجی میشدی و من قهوهای کاش دو گوزن بودیم کاش میتوانستیم، حتی در زندگی بعدی، به یکدیگر تعلق داشته باشیم..آه، این قلب چه بیرحمانه با آدم بازی میکند…گاهی قلبم را از روی دیوار پرت میکنم..آن طرف دیوار، حیاط خانهای است، چویا و بعد مدام در میزنم، در میزنم، در میزنم و میگویم:«قلبم افتاده توی حیاطت. میشود لطفاً قلبم را پس بدهی…؟»..صدای نرم «میو، میو»ی گربهی نارنجیام مرا به واقعیت برگرداند به اطرافم نگاه کردم دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بستهای که تمام گوشههای زندگی را احاطه کردهاند من حاضرم باقی عمرم را با چویا بگذرانم…قلب…این همان قلب است وقتی تو نفرین میکنی، دعا میکند وقتی بد حرف میزنی و نفرت میورزی، عشق میریزد وقتی زخمی میشوی، میبخشد این قلب، فقط همان کاری را میکند که خودش میکند.نه به احساساتت اهمیت میدهد، نه به منطقت، نه به حرفهایی که میزنی، نه به چیزی که میخواهی و شاید بیرحمانهترین چیز دربارهاش همین باشد.میتوانی دورش دیوار بکشی، تمام درها را قفل کنی و صد بار به او بگویی که باید دست بکشد اما قلب موجود کوچک و لجبازی است پایانها را نمیفهمد فاصله را نمیفهمد تمام دلایلی را که باید به خاطرشان رها کند، نمیفهمد فقط میداند جایی، پشت تمام آن دیوارها و درهای بسته، کسی هست که هنوز میخواهد پیدایش کند و شاید آن آدم تو باشی، چویا شاید برای همین است که حتی وقتی سعی میکنم فراموشت کنم، چیزی درونم آرام تو را به یاد میآورد یک صدا یک جفت چشم...به تو میگفت چند بار در جاهایی که نبودی دنبالت گشتم؟چند بار تصور کردم کنارم نشستهای؟چند شب اسمت را آنقدر آرام زمزمه کردم که حتی خودم هم بهسختی صدایم را شنیدم؟احتمالاً میگفت چون این قلب هیچوقت در نگه داشتن رازها چندان خوب نبوده مخصوصاً وقتی پای تو وسط باشد پس بگذار احمق باشد بگذار با وجود تمام دلایلی که نباید دوستت داشته باشد، باز هم دوستت داشته باشد بگذار پشت تمام این دیوارها منتظر بماند بگذار آنقدر به درت بکوبد تا دستهایش درد بگیرد چون اگر حتی کوچکترین احتمالی وجود داشته باشد که یک روز در را باز کنی، شاید آنوقت تکتک ثانیههای انتظار ارزشش را داشته باشند و اگر هیچوقت در را باز نکنی…فکر میکنم قلبم باز هم همانجا، آرام، در حیاط خانهات مینشیند کمی مسخره کمی شکسته...و هنوز دوستت دارد.@vespeeeee 🌟🌟🤍
