uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌NOCTURNE‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌NOCTURNE‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Kanalga Telegram’da o‘tish

a home for the things I couldn't say. where words become memories,and memories become art. 🎞️🖤🍂

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
303
Obunachilar
+224 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+4030 kun
Postlar arxiv
@xllxwe آیدی اصلی @elaraxe آیدی که جوینم

Fiction Name: 𝘓𝘐𝘈𝘙 جونگکوک پسر نازک‌نارنجی و آرومی که توی یتیم‌خونه نقاشی درس می‌ده؛ تهیونگ یه مافیای قدرتمند که می‌خواد
Fiction Name: 𝘓𝘐𝘈𝘙
جونگکوک پسر نازک‌نارنجی و آرومی که توی یتیم‌خونه نقاشی درس می‌ده؛ تهیونگ یه مافیای قدرتمند که می‌خواد این پسر لوس رو مال خودش کنه تا به اسناد مهمی که دنبالشونه برسه...
🎀🖤 𝗖𝗟𝗜𝗖𝗞 𝗧𝗢 𝗥𝗘𝗔𝗗
ولی خب، یه مشکلی هست! چرا این پسر با اون صورت معصوم و رفتارای آرومش، انقدر خوب بلده با حرکتای تحریک‌آمیزش خونِ آقای مافیا رو به جوش بیاره؟! اصلاً این حجم از آروم بودن طبیعیه یا جونگکوک داره عمداً با اعصاب تهیونگ بازی می‌کنه؟!
«داری چی رو ازم پنهون میکنی دلبر؟ من قبلا تمامت رو دیدم و حس کردم.»

🌟 : میشه چند تا خوشگل هم بیاین پیش ما زود تر رند شیم ازتون فور میشه 1k ?!🌟

@xllxwe آیدی اصلی @elaraxe آیدی که جوینم

بعضی قصه‌ها در تابستان تمام نمی‌شوند؛ در سردترین شب‌های زمستان میان سکوت برف و آخرین نفس‌های یک خاطره به پایان می‌رسند.
در آغوشش دنبال ذره‌ای گرما بود اما سردتر از چیزی بود که فکر می‌کرد؛ سرمای نگاهش تا استخوان‌ نفوذ می‌کرد؛ گویی خود زمستان در چشمان او جای داشت. آن‌قدر عمیق بود که سکوت هم از لرزیدن باز ایستاده بود؛ چیزی جز سرمایی که قادر بود خورشید را نابود کند نصیبش نشد. با آغوش گرمش سعی در گرم کردن آن سردی بی‌نهایت بود اما فایده‌ای نداشت؛ روح کالبد بی‌جانش را بی‌آنکه بفهمد ترک کرده بود. تنها چیزی که مانده بود عطری سرد بود که در هوا می‌پیچید و مثل یادگاری از نبودش بر پوست زمان می‌نشست. آغوش او سردتر از دریاچه‌ای یخی بود؛ و من در میانه‌ی آن یخ انعکاس خود را دیدم؛ انسانی که میان عشق و مرگ یخ بسته بود. تنها می‌خواست با گرمای خود معشوقه‌اش را در ژرفای وجودش بگیرد؛ اما افسوس که تکه‌ای کبریت برای گرم کردن دریاچه کافی نیست. برای آخرین بار به او خیره شدم؛ انگار سردترین یخچال‌های قطبی را در نگاهش، آغوشش، و تک‌تک حرکاتش می‌یافتم. در حال غرق شدن در دریاچه‌ی قو مانند نگاهش بودم؛ زیبایی‌اش فراتر از دریای پهناور و اقیانوس عظیم بود؛ اما در چهره‌ی فریبنده‌اش چیزی جز نفرت موج نمی‌زد؛ گویی روحی به مانند برف در کالبد دارد. می‌خواستم برای آخرین بار آن چهره‌ی فریبنده را به یاد بیاورم و در چشمان تیله‌ای مانندش بمیرم؛ شاید مرگ تنها راه دیدار دوباره‌اش بود. بیشتر از پیش در آغوش خود می‌فشردمش؛ اما گرمای من برای نگه داشتن پیکرش اندازه‌ی سر سوزنی هم کارساز نبود. من آتشی بودم که می‌خواست بر او شعله‌ور شود و به زندگی برگرداندش؛ اما تک تک سلول‌های بدنش در حال انجماد بود و هر لحظه رو به نابودی تمام می‌رفت. با هر آغوش او را طلب می‌کردم؛ اما زمان، این کلمه‌‌ی زهرآلود مثل تیری بر قلبم روانه شد. تمام خیال‌هایی که در کنج ذهنم می‌پروراندم را مثل خور‌ه‌ای جوید و پودر کرد؛ آن ریسمان امید که تا لحظه‌ی آخر در حال ترمیمش بودم را با بی‌رحمی تمام برید و آخرین اتصال من به معشوق را قطع کرد. در واپسین دم حیات مسافر من دیگر نایی نداشت؛ در چشمان برفی‌اش ذره‌ای نور نبود و تنها شاهد سیاهچاله‌ای تیره بودم؛ و ناگهان برای لحظه‌ای حس کردم زمان ایستاده؛ همان وقتی که میان بودن و نبودن گم می‌شوی. کم کم به قاصدک‌های ریزی تبدیل می‌شد که مثل دانه‌های برف در هوا به رقص می‌آمدند؛ آرزوهای من هم به همراهش به پرواز در آمدند؛ گویی جهان در آن لحظه می‌خواست من را تسلیم و خود را چیره طلقی کند. من ماندم و قاصدک‌هایی که در هوا معلق بودند؛ گویی طبیعت نیز در عزایش می‌گریست. آخرین وداع در آن شب بی‌ستاره و برفی در کوهستانی تهی از هر چیز جز سفیدی مطلق بود. ماه نیز پشت ابرها پنهان مانده بود؛ گویی نمی‌خواست شاهد وداع غمناک ما باشد‌.
این نوشته در دامنه‌ی کوهستانی پوشیده از برف پیدا شد؛ برگه‌هایی نیمه خیس با جوهری پخش شده از اشک یا شاید برف. هیچ نامی از نویسنده در میان نبود و تنها یک جمله پایین صفحه به چشم می‌خورد: قاصدک بهاری‌ام به پرواز در آمد؛ اما من هنوز در سرمایش نفس می‌کشم.

#tk — На душе морозы, но твои глаза † Меня греют, [ when did you get cold?]

@xllxwe آیدی اصلی @elaraxe آیدی که جوینم Hande Erçel

@xllxwe آیدی اصلی @elaraxe آیدی که جوینم