uz
Feedback
نیلـٰرآم

نیلـٰرآم

Kanalga Telegram’da o‘tish

نیلرام | ɴɪʟʀᴀᴍ❄️ در افسانه‌ها، نگهبانِ برف و باران و تگرگ. اینجا خلوتگاهِ من است؛ جایی میانِ واقعیت و رویا. 🌧️ @nilrambotbot🐋

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
380
Obunachilar
-224 soatlar
-27 kun
-230 kun
Postlar arxiv
In the silence of the sands and the heat of the sun. 🏜️✨
In the silence of the sands and the heat of the sun. 🏜️✨

- میخوام هَر چی که ندارمُو ببخشم به خُودم من از این همه نَبخشیده شدن خستِه شدم مَن دلم میخواد یکم دوباره بَچگی کنم شاید اینجوری بشه یه ذره زندِگی کنم.. 23:19

-🦀
-🦀

چه عکس زیبایی بود🌚🤍"

☁️ ೃ༄
+1
☁️ ೃ༄

In an age when they killed a piece of our hope every single day. our survival is our resistance, and our endurance is our art. در روزگاری که هر روز یک امید را درون ما کشتند؛ زنده ماندن ما مبارزه ماست و دوام آوردن ما هنر ماست..

Good morning🪴✨

شهر، زیر آسمان آبی
شهر، زیر آسمان آبی

There,I'm all alone again And it seems as though it's never been so bleak.. حالا، من دوباره کاملا تنهام و انگار هیچوقت اوضاع این قدر ناامید کننده نبوده..

Video xabar00:23

Digeh Ashkam Vaseh man Naz Mikoneh.m4a3.22 MB

Soft face, darker mind🤍🥗
+2
Soft face, darker mind🤍🥗

شهریور عاشق انار بود. اما هیچوقت حرف دلش را به انار نزد؛ آخر انار شاهزاده ی باغ بود تاج انار کجا و شهریور کجا؟! انار اما فهمیده بود، می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است.. اما هر بار تا می رسید ، فرصت شهریور تمام می شد نه شهریور به انار می رسید.. و نه انار می توانست شهریور را ببیند! دانه های دلش خون شد و ترک برداشت سال هاست انار سرخ است... سرخ از داغی و تندی عشق و قرن هاست شهریور بوی پاییز می دهد🍂

کنار تو جهان کوچکم لبریز زیباییست..!
•Video by me

Chrysalism: به اون حس امنیت و راحتی که وقتی تو خونه ایم و داره رعد و برق میزنه و طبیعت خشمگینه داریم میگن. یه حس گرم و نرم🍲🧣✨

- یه کاری کن؛ منم مثل خود تو بد بشم نبودن تو رو بلد بشم..
وایبِ ایستادن در مرزِ سقوط؛آخرین تلاش و تسلیمِ تلخِ رها کردن."

sticker.webp0.05 KB

در امتدادِ غروبِ شهریور، حوالیِ ساعت ۱۸:۰۰☀️ نشسته بودم به غروب نگاه می‌کردم. از بالا، دریا خیلی زیبا و درخشان بود. به این فک
در امتدادِ غروبِ شهریور، حوالیِ ساعت ۱۸:۰۰☀️ نشسته بودم به غروب نگاه می‌کردم. از بالا، دریا خیلی زیبا و درخشان بود. به این فکر می‌کردم که چه می‌شد من هم، چون ابری که خورشید را به آغوش کشیده، می‌توانستم کسی که دوستش دارم را در کنارم داشته باشم.. عشق، در دنیای من غریب و تاریک بود. در دنیای من، همه‌چیز سخت بود؛ چه برسد به بوسیدنِ یار… _ نیلـرام

نقاشیِ خدا در قابِ چَشمانش
نقاشیِ خدا در قابِ چَشمانش

اما من یا همه ی قلبم را می دهم، یا هیچی. وسط ها برایم مرداب اند..!