𝐈⃓𝐒⃓𝐎⃓𝐅⃓𝐑⃓𝐀⃓𝐌⃓𝐒⃓𝐓⃓
Kanalga Telegram’da o‘tish
“t.me/HidenChat_Bot?start=8575576499 “ @snow «𝐌⃓𝐀𝐘𝐁⃓𝐄 𝐈𝐍 𝐀𝐍𝐎𝐓𝐇𝐄𝐑 𝐋𝐈𝐅𝐄»
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
211
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
«📜 فور کن»
تا برات
یک صفحه از قدیمیترین فرهنگ لغت دنیا رو بنویسم…
صفحهای که فقط یک کلمه داخلش نوشته شده بود،
اما معنی اون کلمه،
تمام زبانهای دنیا رو شکست میداد.LIMIT : BE JION
📖 ⑦
انتخاب شد: هیچکس.
همهی نویسندههای بزرگ دور میز نشسته بودند؛
داستایفسکی، مارکز، شکسپیر، مولانا، کافکا…
اما وقتی نوبت به داستان تو رسید،
هیچکدام قلمشان را برنداشتند.
رئیس جلسه پرسید:
«پس چه کسی مینویسد؟!»مارکز آرام جواب داد:
«بعضی زندگیها آنقدر ناتماماند که اگر نویسندهای آنها را بنویسد، پایانشان را میدزدد.»آن روز، صفحهی تو سفید ماند. و همان صفحهی سفید، سالها بعد به عنوان «زیباترین صفحهی نانوشتهی تاریخ ادبیات» در موزه نگهداری شد.
📖 ⑥
انتخاب شد: خورخه لوئیس بورخس
او یک کتاب به همه نشان داد که هیچ صفحهای نداشت.
گفت:
«داستان او هر بار که کسی بخواند، از اول نوشته میشود.»برای اولین بار در تاریخ، هیچ نویسندهای حاضر نشد با او رقابت کند. سالها بعد همان کتابِ سفید، به ارزشمندترین نسخهی کتابخانهی جهان تبدیل شد.
📖 ⑤
انتخاب شد: مولانا
وقتی همه آمادهی نوشتن شدند، مولانا قلمش را روی میز گذاشت و چشمهایش را بست.
گفت:
«این داستان را نمیشود با جوهر نوشت؛ باید با دلی نوشت که یکبار شکسته باشد.»همهی نویسندهها از جای خود بلند شدند و بدون اعتراض اتاق را ترک کردند. چون فهمیدند هر کلمهای که بنویسند، از سکوتِ مولانا کوتاهتر خواهد بود.
📖 ④
انتخاب شد: شکسپیر
همه تصور میکردند قرار است یک تراژدی بنویسد.
اما شکسپیر لبخند زد و گفت:
«زیباترین تراژدی، داستان کسیست که بعد از تمام شکستها هنوز بلد است دوست داشته باشد.»بقیه نویسندهها اعتراف کردند هیچ پایانی از این باشکوهتر نمیتوان نوشت.
📖 ③
انتخاب شد: فرانتس کافکا
او حتی صفحهی اول را ننوشت
فقط یک درِ نیمهباز کشید.
بعد گفت:
«بقیهی داستان، پشت همین در اتفاق افتاده است.»تمام نویسندهها قلمهایشان را بستند؛ چون فهمیدند این زندگی، بیشتر از آنکه روایت شود، باید حس شود.
📖 ②
انتخاب شد: گابریل گارسیا مارکز
او گفت:
«واقعیت برای این آدم کافی نیست؛ باید کمی جادو هم به زندگیاش اضافه کرد.»همه سکوت کردند. چون هیچکس مثل مارکز نمیتوانست غم را آنقدر زیبا بنویسد که شبیه معجزه به نظر برسد.
📖 ①
انتخاب شد: فئودور داستایفسکی
وقتی همه نویسندهها حرفشان را زدند، داستایفسکی فقط گفت:
«این داستان، قهرمان نمیخواهد؛ یک روحِ ناآرام میخواهد.»بقیه قلمهایشان را کنار گذاشتند، چون فهمیدند این قصه را فقط کسی میتواند بنویسد که تاریکترین گوشههای انسان را دیده باشد.
