اتاق درمان
Kanalga Telegram’da o‘tish
🧠 اتاق درمان؛ روایت تجربه، تأمل حرفهای 📍مصطفی سلیمانی (دکتری فلسفه کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق و ارشد روانشناسی شخصیت) 📱ارتباط با من: @mostafa_soleymani63 . 🔖اینستاگرام: https://instagram.com/_u/mostafa_soleymani63
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
256
Obunachilar
+524 soatlar
+337 kun
+4630 kun
Ma'lumotlar yuklanmoqda
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Noyabr '26Noy '26
Noyabr '26
+34
6 kanalda
Oktabr '26
+52
4 kanalda
Get PRO
Sentabr '260
2 kanalda
Get PRO
Avgust '26
+44
3 kanalda
Get PRO
Iyul '260
4 kanalda
Get PRO
Iyun '26
+37
2 kanalda
Get PRO
May '260
2 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+20
2 kanalda
Get PRO
Mart '260
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+75
4 kanalda
Get PRO
Yanvar '260
5 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+1
4 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 08 Noyabr | 0 | |||
| 07 Noyabr | +5 | |||
| 06 Noyabr | +3 | |||
| 05 Noyabr | +6 | |||
| 04 Noyabr | +10 | |||
| 03 Noyabr | +6 | |||
| 02 Noyabr | +2 | |||
| 01 Noyabr | +2 |
Kanal postlari
📍بازجویی از خود
(اگر دیگر نتوانیم پشت جوابهای آماده پنهان شویم، چه حقیقتی از ما آشکار میشود؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 گاهی یک سؤال ساده بیشتر از یک ساعت حرف زدن آدم را به فکر فرو میبرد؛ نه چون جوابش دشوار است، چون جوابش را میدانیم و مدتهاست دورش میچرخیم. پنج پرسش در فضای مجازی به کارل یونگ نسبت داده شدهاند؛ درباره ترس، اجتناب، شکست، محیط اطراف و تصویری که از خودمان ساختهایم. نمیتوان با اطمینان گفت اینها پرسشهای ثبتشده یونگ بودهاند، اما میتوان آنها را بهانهای برای نگاه دقیقتر به زندگی دانست.
▪ از چه چیزی اجتناب میکنی؟شاید اولین جوابمان کارهای عقبافتاده، تماسهای بیپاسخ یا دیدار با آدمهای دشوار باشد. اما کمی که دقیقتر شویم، ممکن است به چیزهای مهمتری برسیم: گفتوگویی که باید داشته باشیم، تصمیمی که ماهها عقب انداختهایم، رابطهای که تغییر کرده یا حقیقتی درباره خودمان که نمیخواهیم بپذیریم. گاهی میگوییم «الان وقتش نیست» و هفتهها میگذرد. اجتناب همیشه فرار از موقعیتی ترسناک نیست؛ گاهی آنقدر خودمان را مشغول میکنیم که فرصتی برای فکر کردن باقی نماند.
▪ از چه چیزی میترسی دیگران درباره تو بفهمند؟هرکدام از ما تصویری ساختهایم که دوست داریم دیگران ببینند: آدمی مستقل، موفق، مهربان یا شجاع. برای نگه داشتن این تصویر، بعضی بخشهای خودمان را پنهان میکنیم؛ حسادت، ترس از تنهایی، نیاز به تأیید یا زخمی که هنوز خوب نشده است. ممکن است در جمع از استقلال حرف بزنیم، اما از تنها ماندن بترسیم؛ از اعتمادبهنفس بگوییم، اما با هر انتقادی بههم بریزیم. اگر در خلوت هم این احساسها را انکار کنیم، شناختن خودمان دشوارتر میشود.
▪ اگر مطمئن بودی شکست نمیخوری، چه کاری انجام میدادی؟این سؤال ما را به خواستههایی میرساند که زیر لایههای احتیاط پنهان کردهایم. شاید شغلمان را عوض میکردیم، برای ادامه تحصیل اقدام میکردیم، کسبوکاری راه میانداختیم یا بالاخره به کسی میگفتیم چه احساسی داریم. شاید هم فقط یک کلاس تازه شروع میکردیم یا برای کاری که دوست داریم وقت میگذاشتیم. شکست همیشه از دست دادن پول و موقعیت نیست؛ گاهی ترس از قضاوت دیگران، جدی گرفته نشدن یا خوب از آب درنیامدن است. همین ترسها میتوانند سالها ما را در نقطه شروع نگه دارند.
▪ آیا محیط اطرافت تو را به انسانی تبدیل میکند که میخواهی باشی؟آدمهای اطراف ما فقط همصحبت و همکار نیستند؛ بر عادتها، معیارها و خواستههایمان اثر میگذارند. در جمعی که مدام تحقیر و مقایسه میکند، ممکن است خودمان هم چنین رفتاری پیدا کنیم. در کنار کسانی که اهل یادگیری و تجربهاند، شاید جرئت کنیم قدمی تازه برداریم. البته نمیتوانیم تمام انتخابهایمان را به گردن دیگران بیندازیم. ما هم در ماندن، فاصله گرفتن و انتخاب رابطهها سهم داریم. بعد از وقت گذراندن با آدمهای نزدیکمان، بیشتر شبیه کسی میشویم که دوست داریم باشیم یا از خودمان دورتر؟ ▪ با جوابهایت چه خواهی کرد؟ شاید این سؤال در میان آن پنج پرسش نباشد، اما بدون آن، باقی جوابها در حد یک تمرین ذهنی میمانند. فهمیدن اینکه از چه میترسیم یا چه آرزویی را عقب انداختهایم، بهتنهایی چیزی را تغییر نمیدهد. تغییر از جایی شروع میشود که قدمی کوچک برداریم: گفتوگویی را آغاز کنیم، برای تصمیمی زمان بگذاریم، از کسی کمک بخواهیم یا به رابطهای که فرسودهمان کرده صادقانه نگاه کنیم. لازم نیست همهچیز را یکباره زیرورو کنیم؛ گاهی یک رفتار کوچک از دهها تصمیم بزرگ روی کاغذ واقعیتر است. ▪ شاید خودشناسی همین باشد: هر بار کمی کمتر خودمان را فریب بدهیم. این پرسشها قرار نیست تشخیص روانشناختی صادر کنند یا نسخهای برای زندگی بپیچند؛ فقط مکثی ایجاد میکنند میان آنچه درباره خودمان میگوییم و آنچه واقعاً انجام میدهیم. پاسخها را جایی بنویسیم و چند هفته بعد دوباره بخوانیم. ممکن است جوابها عوض شده باشند؛ یا تازه بفهمیم کدام سؤال را از همان ابتدا بیجواب گذاشتهایم. #اتاق_درمان ۲۵ ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
| 2 | 📍 ریشههای جهنمی
(اگر آدم خوبی هستیم، چرا از بعضی آدمها اینقدر بدمان میآید؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 چند وقت پیش توی یک جمع کاری، یکی از دوستان تعریف میکرد که همکارش چطور زیرآب یکی دیگر را زده و موقعیت شغلیاش را به خطر انداخته است. از آن داستانهایی که آدم وسط شنیدنش دلش میخواهد طرف را بگیرد و ببرد وسط میدان شهر و با بلندگو اعلام کند که این موجود دوپا، در واقع یک کفتار با لباس اداری است. من هم نشسته بودم و با حرارت دربارهی بیاخلاقی و سقوط انسانیت حرف میزدم. بعد یادم افتاد چند سال پیش، وقتی یکی از همکارانم موفقیت چشمگیری به دست آورده بود، چندان هم از شنیدن خبرش خوشحال نشده بودم. ته دلم دوست داشتم کمی از آن موفقیت کم شود و سهم بیشتری از توجهها به من برسد. البته من هیچوقت زیرآب کسی را نزده بودم. فقط دلم میخواست دنیا کمی بیشتر حواسش به من باشد. همین. این هم از آن اعترافهایی است که آدم ترجیح میدهد با صدای آهسته بگوید.
■ اینجور موقعیتها آدم را یاد جملهی معروف یونگ میاندازد: «هیچ درختی نمیتواند به بهشت رشد کند، مگر آنکه ریشههایش به جهنم برسند.» جملهی عجیبی است. انگار برای رسیدن به ارتفاعات انسانی، باید سری هم به قسمتهای تاریک وجودمان بزنیم؛ همان جاهایی که معمولاً با یک دستمال تمیز میکنیم و میگذاریم زیر فرش. حسادت، خودخواهی، میل به قدرت، نیاز به تأیید و حتی لذت پنهانی از شکست رقیب. چیزهایی که اگر از ما بپرسند داریم یا نه، احتمالاً یک ابرو بالا میاندازیم و میگوییم: «من؟ عمراً!»
■ یونگ به این بخشهای پنهان شخصیت، «سایه» میگفت. سایه مجموعهای از ویژگیها و تمایلاتی است که با تصویری که از خودمان ساختهایم جور درنمیآید. مثلاً من دوست دارم خودم را آدمی منصف و اخلاقمدار بدانم؛ کسی که از موفقیت دیگران خوشحال میشود. اما گاهی موفقیت یک نفر، بهخصوص اگر در حوزهای باشد که خودم هم در آن فعالیت میکنم، کمی آزارم میدهد. انگار یک نفر آمده و از سهم من در جهان کم کرده است. این احساس شاید چندان خوشایند نباشد، اما میتواند سرنخی دربارهی نیاز من به توجه و دیده شدن باشد.
■ ما معمولاً برای رفتار خودمان پروندهی قطور توجیهات داریم و برای رفتار دیگران یک برگهی کوچک اتهام. اگر ما برای موفقیتمان تبلیغ کنیم، داریم حق خودمان را ادا میکنیم؛ اگر دیگری همین کار را بکند، گرفتار خودشیفتگی شده است. اگر ما از موفقیت کسی خوشحال نشویم، لابد روز خوبی نداشتهایم؛ اما اگر دیگری از موفقیت ما خوشحال نشود، آدم حسود و تنگنظری است. این تفاوتها گاهی همان جایی هستند که سایه خودش را نشان میدهد.
■ یونگ از مفهومی به نام «فرافکنی» هم حرف میزند. گاهی ویژگیهایی را که در خودمان تحمل نمیکنیم، با شدت بیشتری در دیگران تشخیص میدهیم. مثلاً کسی که میل زیادی به برتری دارد، ممکن است مدام دیگران را به خودنمایی متهم کند. یا کسی که از دیده نشدن رنج میبرد، به آدمهای مشهور برچسب خودشیفتگی بزند. البته هر انتقادی فرافکنی نیست؛ گاهی رفتار دیگران واقعاً آزاردهنده است. اما شدت واکنش ما میتواند سرنخی برای شناختن بخشهایی از خودمان باشد.
■ یک تمرین ساده دارم. دفعهی بعد که از کسی بهشدت عصبانی شدید یا از موفقیتش احساس ناخوشایندی پیدا کردید، سه سؤال از خودتان بپرسید: دقیقاً کدام بخش رفتار او مرا آزار داده است؟ این رفتار چه نیازی را در من به یاد میآورد؟ آیا من هم در موقعیتهای دیگری همین احساس را تجربه کردهام؟ مثلاً اگر از خودنمایی کسی ناراحت شدهاید، ببینید خودتان چقدر به دیده شدن احتیاج دارید. اگر از موفقیت همکارتان دلخور شدهاید، ببینید چه چیزی در زندگی حرفهای خودتان هنوز به اندازهی کافی دیده نشده است.
■ شناخت سایه قرار نیست بهانهای برای توجیه رفتارهای غیراخلاقی دیگران باشد. کسی که زیرآب همکارش را میزند، همچنان باید مسئولیت رفتارش را بپذیرد. در عین حال، ما هم میتوانیم احساسات ناخوشایند خودمان را بشناسیم و دربارهی رفتاری که در واکنش به آنها انتخاب میکنیم، مسئولانهتر تصمیم بگیریم.
■ به نظرم یکی از نشانههای بلوغ این است که آدم گاهی از تصویر قشنگی که از خودش ساخته فاصله بگیرد و کمی هم واقعبینانه به خودش نگاه کند. بپذیرد که گاهی حسادت میکند، دلش میخواهد بیشتر دیده شود و همیشه از موفقیت دیگران به وجد نمیآید. شاید رشد از همین اعترافهای کوچک شروع شود. درختی که قرار است قد بکشد، باید ریشههای خودش را هم بشناسد؛ حتی اگر این ریشهها در خاک چندان تمیزی فرو نرفته باشند.
#اتاق_درمان ۲۴
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 762 |
| 3 | 📍 هیولای قصهی دیگری
(چرا اصرار داریم در داستان زندگی همه، آدم خوبی باشیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 هرکدام از ما در داستان زندگی یک نفر، ممکن است هیولا باشیم. شاید در خاطرهی کسی، همان آدمی باشیم که ترکش کرده؛ شاید دوستی که ناگهان سرد شده، یا کسی که باعث شده یک نفر ساعت سه صبح، روی زمین اتاقش بنشیند و گریه کند. ممکن است قصد آزار نداشته باشیم و از نگاه خودمان، تلاشمان را کرده باشیم. آنها ما را از میان تجربهها و زخمهای خودشان میبینند؛ گاهی تصویرشان از ما، هیچ شباهتی به تصویر خودمان ندارد.
■ پذیرفتن این موضوع آسان نیست. دوست داریم در خاطرهی دیگران، آدم خوبی بمانیم؛ کسی که بیدلیل نرفته و عمداً قلب کسی را نشکسته است. برای همین، وقتی در ذهن کسی آدم بد ماجرا میشویم، شروع به توضیحدادن میکنیم. گذشته را مرور میکنیم، از تصمیمهایمان دفاع میکنیم و دنبال کلماتی میگردیم که تصویر ساختهشده از ما را تغییر بدهند. انگار اگر بهاندازهی کافی توضیح بدهیم، طرف مقابل میفهمد که ما آن هیولایی نیستیم که تصور کرده است.
■ اما همیشه مسئله کمبود توضیح نیست. گاهی آدمها برای کنارآمدن با رنجشان، به روایتی نیاز دارند که در آن مقصر مشخص باشد. شاید پذیرفتن پایان یک رابطه دشوارتر از این باشد که یک نفر را مسئول همهچیز بدانند. شاید خاطرات مشترک را جور دیگری معنا کنند. در چنین شرایطی، هر توضیح تازهای گفتوگوی بیپایان را ادامه میدهد: ما میخواهیم ثابت کنیم آدم بدی نبودهایم و آنها از دریچهی زخم خود به ما نگاه میکنند. از یک اتفاق، دو روایت باقی میماند که شاید هیچوقت به هم نرسند.
■ دشوارترین بخش ماجرا، پذیرفتن این است که نمیتوانیم ذهن دیگران را کنترل کنیم یا خاطرههایشان را دوباره بنویسیم. باید اجازه بدهیم از ما دلخور باشند و حتی در داستانشان، آدم بد ماجرا بمانیم. دست برداریم از دادن مداد و پاککن به کسی که از قبل برایمان شاخهای هیولا کشیده است. قرار نیست عمرمان را صرف پاککردن تصویری کنیم که دیگری شاید نخواهد تغییرش بدهد.
■ پذیرفتن قضاوت دیگران، به معنای انکار اشتباهاتمان نیست. ممکن است کسی را رنجانده یا وقتی به ما نیاز داشته، کنارش نبوده باشیم. مسئولیت رفتارمان با ماست؛ اگر فرصتی برای عذرخواهی یا جبران وجود دارد، باید سهممان را بپذیریم. اما میان مسئولیتپذیری و محکومکردن خودمان تفاوت است. میتوانیم پشیمان باشیم، بیآنکه هویتمان را به همان اشتباه تقلیل بدهیم. میتوانیم جبران کنیم، بیآنکه برای بخشیدهشدن به هر قیمتی تلاش کنیم.
■ تا وقتی میکوشیم خودمان را به کسی ثابت کنیم که حکم را از پیش صادر کرده، بخشی از زندگیمان در گذشته متوقف میماند. هر توضیح تازه، ما را به نقطهای برمیگرداند که میخواستیم از آن عبور کنیم. گاهی اصرار برای فهمیدهشدن، از بدفهمیدهشدن فرسایندهتر است. آنقدر درگیر اصلاح تصویرمان میشویم که فراموش میکنیم زندگی خودمان ادامه دارد.
■ شاید بعضی آدمها هیچوقت ما را نبخشند؛ شاید نفهمند چرا رفتیم یا سکوت کردیم و حتی پس از شنیدن حقیقت، روایت خودشان را ترجیح بدهند. پذیرفتن این احتمال سخت است، بهخصوص وقتی هنوز دوستشان داریم. اما آرامش ما نمیتواند به روزی وابسته بماند که کسی تصمیم بگیرد ما را بفهمد.
■ گاهی بهترین کار، پایاندادن به دفاعی است که چیزی را تغییر نمیدهد. در بعضی داستانها، نقش دلخواهمان را نداریم؛ لازم نیست برای تغییر آن، آرامشمان را از دست بدهیم. هرکسی حق دارد گذشته را از نگاه خودش به یاد بیاورد، همانطور که ما حق داریم پس از پذیرفتن سهممان، فاصله بگیریم و ادامه بدهیم.
■ قرار نیست در تمام قصهها قهرمان باشیم. گاهی باید بپذیریم که در داستان یک نفر دیگر، تا همیشه هیولا میمانیم؛ و یاد بگیریم بدون تغییر پایان آن داستان، فصل تازهای از زندگی خودمان را آغاز کنیم.
#اتاق_درمان ۲۳
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 1 067 |
| 4 | 📍 هیولای قصهی دیگری
(چرا اصرار داریم در داستان زندگی همه، آدم خوبی باشیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 هرکدام از ما در داستان زندگی یک نفر، ممکن است هیولا باشیم. شاید در خاطرهی کسی، همان آدمی باشیم که ترکش کرده؛ شاید دوستی که ناگهان سرد شده، یا کسی که باعث شده یک نفر ساعت سه صبح، روی زمین اتاقش بنشیند و گریه کند. ممکن است قصد آزار نداشته باشیم و از نگاه خودمان، تلاشمان را کرده باشیم. آنها ما را از میان تجربهها و زخمهای خودشان میبینند؛ گاهی تصویرشان از ما، هیچ شباهتی به تصویر خودمان ندارد.
■ پذیرفتن این موضوع آسان نیست. دوست داریم در خاطرهی دیگران، آدم خوبی بمانیم؛ کسی که بیدلیل نرفته و عمداً قلب کسی را نشکسته است. برای همین، وقتی در ذهن کسی آدم بد ماجرا میشویم، شروع به توضیحدادن میکنیم. گذشته را مرور میکنیم، از تصمیمهایمان دفاع میکنیم و دنبال کلماتی میگردیم که تصویر ساختهشده از ما را تغییر بدهند. انگار اگر بهاندازهی کافی توضیح بدهیم، طرف مقابل میفهمد که ما آن هیولایی نیستیم که تصور کرده است.
■ اما همیشه مسئله کمبود توضیح نیست. گاهی آدمها برای کنارآمدن با رنجشان، به روایتی نیاز دارند که در آن مقصر مشخص باشد. شاید پذیرفتن پایان یک رابطه دشوارتر از این باشد که یک نفر را مسئول همهچیز بدانند. شاید خاطرات مشترک را جور دیگری معنا کنند. در چنین شرایطی، هر توضیح تازهای گفتوگوی بیپایان را ادامه میدهد: ما میخواهیم ثابت کنیم آدم بدی نبودهایم و آنها از دریچهی زخم خود به ما نگاه میکنند. از یک اتفاق، دو روایت باقی میماند که شاید هیچوقت به هم نرسند.
■ دشوارترین بخش ماجرا، پذیرفتن این است که نمیتوانیم ذهن دیگران را کنترل کنیم یا خاطرههایشان را دوباره بنویسیم. باید اجازه بدهیم از ما دلخور باشند و حتی در داستانشان، آدم بد ماجرا بمانیم. دست برداریم از دادن مداد و پاککن به کسی که از قبل برایمان شاخهای هیولا کشیده است. قرار نیست عمرمان را صرف پاککردن تصویری کنیم که دیگری شاید نخواهد تغییرش بدهد.
■ پذیرفتن قضاوت دیگران، به معنای انکار اشتباهاتمان نیست. ممکن است کسی را رنجانده یا وقتی به ما نیاز داشته، کنارش نبوده باشیم. مسئولیت رفتارمان با ماست؛ اگر فرصتی برای عذرخواهی یا جبران وجود دارد، باید سهممان را بپذیریم. اما میان مسئولیتپذیری و محکومکردن خودمان تفاوت است. میتوانیم پشیمان باشیم، بیآنکه هویتمان را به همان اشتباه تقلیل بدهیم. میتوانیم جبران کنیم، بیآنکه برای بخشیدهشدن به هر قیمتی تلاش کنیم.
■ تا وقتی میکوشیم خودمان را به کسی ثابت کنیم که حکم را از پیش صادر کرده، بخشی از زندگیمان در گذشته متوقف میماند. هر توضیح تازه، ما را به نقطهای برمیگرداند که میخواستیم از آن عبور کنیم. گاهی اصرار برای فهمیدهشدن، از بدفهمیدهشدن فرسایندهتر است. آنقدر درگیر اصلاح تصویرمان میشویم که فراموش میکنیم زندگی خودمان ادامه دارد.
■ شاید بعضی آدمها هیچوقت ما را نبخشند؛ شاید نفهمند چرا رفتیم یا سکوت کردیم و حتی پس از شنیدن حقیقت، روایت خودشان را ترجیح بدهند. پذیرفتن این احتمال سخت است، بهخصوص وقتی هنوز دوستشان داریم. اما آرامش ما نمیتواند به روزی وابسته بماند که کسی تصمیم بگیرد ما را بفهمد.
■ گاهی بهترین کار، پایاندادن به دفاعی است که چیزی را تغییر نمیدهد. در بعضی داستانها، نقش دلخواهمان را نداریم؛ لازم نیست برای تغییر آن، آرامشمان را از دست بدهیم. هرکسی حق دارد گذشته را از نگاه خودش به یاد بیاورد، همانطور که ما حق داریم پس از پذیرفتن سهممان، فاصله بگیریم و ادامه بدهیم.
■ قرار نیست در تمام قصهها قهرمان باشیم. گاهی باید بپذیریم که در داستان یک نفر دیگر، تا همیشه هیولا میمانیم؛ و یاد بگیریم بدون تغییر پایان آن داستان، فصل تازهای از زندگی خودمان را آغاز کنیم.
#اتاق_درمان ۲۳
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 1 |
| 5 | 📍 هنرِ زمین خوردن
(چرا کودکان باید با مشقت بزرگ شوند، نه با درد و رنج؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضی پدر و مادرها دلشان میخواهد فرزندشان هیچوقت سختی نکشد. پیش از آنکه زمین بخورد، دستش را میگیرند؛ پیش از آنکه اشتباه کند، راه درست را نشانش میدهند و پیش از آنکه با مشکلی روبهرو شود، خودشان آن را حل میکنند. در مقابل، والدینی هم هستند که میگویند: «بگذار سختی بکشد تا قوی شود.» انگار میان این دو راه، انتخاب دیگری وجود ندارد. اما کودکان نه با آسایشِ بیوقفه رشد میکنند و نه با رنج کشیدن. آنچه به رشدشان کمک میکند، تجربه دشواری در فضایی امن و حمایتگر است.
▪️ میان «مشقت» و «درد و رنج» تفاوتی اساسی وجود دارد. مشقت یعنی کودک برای رسیدن به خواستهاش تلاش کند، گاهی ناکام بماند، مسئولیت بپذیرد و راه تازهای پیدا کند. اما رنج زمانی شکل میگیرد که این دشواری با تحقیر، تهدید، خشونت یا احساس تنهایی همراه شود. کودکی که در مسابقه شکست میخورد، فرصتی برای شناختن ناکامی پیدا کرده است؛ اما اگر پس از شکست بشنود «تو هیچوقت به جایی نمیرسی»، دیگر فقط با ناکامی مواجه نیست. او ممکن است شکست در یک کار را با بیارزشیِ خودش اشتباه بگیرد.
▪️ کودکی را تصور کنید که میخواهد بند کفشش را ببندد. چند بار تلاش میکند و موفق نمیشود. مادری که فوراً بند کفش را میبندد، ناخواسته فرصت تمرین را از او میگیرد. مادری که با بیحوصلگی سرزنشش میکند، تلاش را به تجربهای تلخ تبدیل میکند. اما مادری که کنارش مینشیند و میگوید «میدانم سخت است، یک بار دیگر امتحان کن؛ اگر لازم شد کمکت میکنم؛ من همینجا هستم»، به او درس مهمتری میدهد: میتوان با دشواری روبهرو شد، بیآنکه در آن تنها ماند.
▪️ تابآوری از همین تجربههای کوچک آغاز میشود. از منتظر ماندن برای نوبت بازی، پذیرفتن نتیجه یک امتحان، حل اختلاف با دوست یا جمع کردن وسایل شخصی. هیچکدام از این موقعیتها قرار نیست کودک را خرد کنند؛ قرار است تواناییهایش را کمی گسترش دهند. دشواریِ سازنده، متناسب با سن و توان کودک است. مسئولیت مرتب کردن اتاق برای یک دانشآموز میتواند تمرین استقلال باشد، اما سپردن نگرانیهای مالی خانواده یا مسئولیت آرام کردن والدین به او، بارِ سنگینی است که به رشد تعلق ندارد.
▪️ گاهی بزرگترها گمان میکنند اگر کودک گریه کند یا ناراحت شود، حتماً تربیتشان اشتباه بوده است. در حالی که ناراحتی همیشه نشانه آسیب نیست. کودک حق دارد از باختن دلگیر شود، از شنیدن «نه» ناامید شود یا از تلاش دوباره خسته باشد. وظیفه والدین حذف همه این احساسات نیست؛ کمک به شناختن و گذر کردن از آنهاست. تفاوت بزرگی وجود دارد میان اینکه بگوییم «گریه نکن، چیزی نشده» و اینکه بگوییم «میفهمم ناراحتی؛ وقتی آماده شدی، با هم فکر میکنیم چه کار میشود کرد.»
▪️ در سوی دیگر، نباید سختگیری را با تربیت اشتباه گرفت. جملههایی مانند «ما هم سختی کشیدیم و آدم شدیم» بهتنهایی توجیه مناسبی برای محروم کردن کودک از امنیت و محبت نیستند. بعضی تجربهها انسان را پختهتر میکنند و بعضی تجربهها زخمی بر جا میگذارند که سالها بعد هم در روابط و تصمیمهای او دیده میشود. قرار نیست کودک برای یاد گرفتن مسئولیت، از محبت محروم شود یا برای مستقل شدن، احساس کند هیچکس پشتیبان او نیست.
▪️ هنر والدگری شاید همین باشد: بدانیم چه وقت باید دست کودک را بگیریم و چه وقت تنها یک قدم عقب بایستیم. اجازه بدهیم اشتباه کند، اما تحقیر نشود؛ شکست بخورد، اما ارزشمندیاش زیر سؤال نرود؛ تلاش کند، اما بارِ بیش از توانش را به دوش نکشد. قرار نیست فرزندانمان هرگز زمین نخورند. قرار است وقتی زمین میخورند، برخاستن را یاد بگیرند و مطمئن باشند زمین خوردن، قرار نیست زخمی عمیق بر جانشان بنشاند.
#تربیت_فرزند ۵
❤️☘ https://t.me/tarbiat_mind | 141 |
| 6 | 📍از نقش تا خود
(چرا گاهی همه از ما راضیاند، جز خودمان؟)
🔻 تا حالا شده کسی از شما بپرسد چه میخواهید و قبل از فکرکردن، جوابی بدهید که طرف مقابل را خوشحال میکند؟ مادرتان میپرسد چرا فلان رشته را انتخاب نمیکنی، پدرتان نگران آیندهی شغلیتان است یا دوستی میگوید اگر جای تو بودم، چنین تصمیمی نمیگرفتم. شما میگویید: «آره، شاید حق با تو باشه.» بحث تمام میشود، همه راضیاند و زندگی ادامه پیدا میکند. فقط یک جای کار میلنگد: هیچکس نپرسیده خودت چه میخواهی. شاید آنقدر به پذیرفتن نظر دیگران عادت کردهای که جواب روشنی نداری. از کجا معلوم انتخابهایی که به آنها افتخار میکنیم، واقعاً انتخاب خودمان باشند؟
▪ کارل گوستاو یونگ، روانپزشک سوئیسی، فرایند شناختن و یکپارچهکردن جنبههای گوناگون شخصیت را «فردیتیابی» مینامید. یعنی بفهمیم چه چیزهایی در وجودمان هست، کدام ارزشها را پذیرفتهایم و کدام باورها را از محیط گرفتهایم. کسی شغلش را عوض میکند؛ دیگری با خانواده مخالفت میکند؛ فردی هم پس از سالها موفقیت میپرسد چرا به هدفی رسیده که دیگر خوشحالش نمیکند. اصل ماجرا شناخت خود و پذیرفتن مسئولیت انتخابهاست.
▪ یونگ برای توضیح نقشهای اجتماعی از مفهوم «پرسونا» استفاده میکرد؛ چهرهای که به دیگران نشان میدهیم. در اداره جدی، در خانه بیدردسر و میان دوستان همیشه پایهایم. مشکل وقتی شروع میشود که نقش، جای شخصیتمان را بگیرد. کسی که حامی دیگران است، شاید نتواند کمک بخواهد. کسی که همه را راضی نگه میدارد، ممکن است نداند چرا دلخور است؛ فقط میبیند از همه خسته شده. دیگران هم ما را همانطور میشناسند که سالها رفتار کردهایم.
▪ یونگ بخشهایی از شخصیت را که پس میزنیم یا نمیخواهیم ببینیم، «سایه» مینامید. آدمی که خودش را همیشه مهربان میداند، ممکن است خشمش را انکار کند. کسی که شنیده خودخواهی بد است، شاید خواستهی مستقلی را با احساس گناه کنار بزند. سایه فقط ویژگیهای ناخوشایند نیست؛ جاهطلبی، خلاقیت یا میل به دیدهشدن را هم پنهان میکنیم، چون بابتشان سرزنش شدهایم. شناختن این بخشها یعنی آنها را ببینیم؛ احساس داشتن با عملکردن به هر احساسی یکی نیست.
▪ فشار امروز شکل تازهای به این مسئله داده است. در شبکههای اجتماعی، بهترین قابهای زندگی دیگران را میبینیم. مقایسه با این تصویرها معیارهای ما را عوض میکند. انتخاب رشته یا تعریف موفقیت گاهی بیشتر از علاقه، با ترس از عقبماندن شکل میگیرد. پیش از هر تصمیم مهم، از خودتان بپرسید: اگر هیچکس از تصمیمم باخبر نمیشد، باز هم همین را انتخاب میکردم؟ این سؤال انگیزهها را روشنتر میکند.
▪ سه تمرین میتواند این پرسش را به عمل تبدیل کند. اول، یک هفته موقعیتهایی را بنویسید که برخلاف میلتان موافقت کردهاید و ثبت کنید از چه واکنشی میترسیدید. دوم، سه ارزش مهمتان را مشخص کنید؛ مثلاً استقلال، امنیت، یادگیری یا خانواده. بررسی کنید برایشان وقت گذاشتهاید یا فقط دربارهشان حرف میزنید. سوم، تغییری کوچک را امتحان کنید: پیش از قبول درخواست زمان بخواهید، علاقهای قدیمی را هفتهای یک ساعت دنبال کنید یا نیازتان را محترمانه بیان کنید. نتیجه را یادداشت کنید؛ شاید پیامد مخالفت کمتر از پیشبینی شما باشد.
▪ فردیتیابی از لحظههای کوچک شروع میشود: وقتی برخلاف میلمان موافقت میکنیم، از ترس ناراحتشدن کسی حرفمان را میخوریم یا به موفقیتی میرسیم و نمیفهمیم چرا خوشحال نیستیم. دفعهی بعد که خواستید برای رضایت کسی جواب مثبت بدهید، مکث کنید و بپرسید: اگر نگران قضاوت او نبودم، چه جوابی میدادم؟ لازم نیست همان لحظه تصمیمتان را عوض کنید؛ تشخیص خواسته از ترس، خودش قدمی مهم است. زندگی به مسئولیت و ملاحظهی دیگران نیاز دارد. مسئله این است که وقتی از خواستهای میگذریم، بدانیم چرا. باید بفهمیم کدام بخش زندگیمان را خودمان انتخاب کردهایم و کدام را چون دیگران انتظار داشتهاند ادامه دادهایم. این حسابوکتاب را روشن کنیم؛ پیش از آنکه آنقدر در نقش آدمی که همه دوستش دارند جا بیفتیم که دیگر ندانیم بیرون از آن نقش، چه کسی هستیم.
#اتاق_درمان ۲۲
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 1 464 |
| 7 | 📍 در ستایش اضطراب
(آیا میشود بدون اضطراب رشد کرد؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 اضطراب معمولاً وقتی سراغ ما میآید که قرار است اتفاق مهمی بیفتد؛ وقتی برای اولینبار وارد اتاقی میشویم، میخواهیم کتابی بنویسیم یا حرفی را که مدتها در دلمان نگه داشتهایم، به زبان بیاوریم. در چنین لحظههایی، اضطراب به ما یادآوری میکند که با موقعیتی روبهرو هستیم که برایمان اهمیت دارد. انگار چیزی درون ما میگوید: «حواست باشد، این لحظه مهم است.»
■ بدن ما گاهی زودتر از ذهنمان واکنش نشان میدهد. قلبمان تندتر میزند، دستهایمان عرق میکند و فکرهای مختلف به ذهنمان هجوم میآورند. این واکنشها بخشی از سازوکار طبیعی بدن برای آماده شدن در برابر موقعیتهای تازهاند. اضطراب میتواند کمک کند خطرهای احتمالی را جدی بگیریم و برای آینده آماده شویم.
■ بسیاری از آدمهایی که چیزی تازه ساختهاند یا تغییر مهمی در زندگیشان ایجاد کردهاند، در مسیرشان با نگرانی و تردید روبهرو بودهاند. دانشآموزی که برای اولینبار در امتحانی مهم شرکت میکند، پزشکی که پیش از نخستین عمل جراحیاش نگران است یا نویسندهای که پیش از انتشار کتابش بارها نوشتههایش را بازبینی میکند، همگی با موقعیتی روبهرو هستند که برایشان اهمیت دارد. گاهی نگرانی از نتیجه، ما را به تلاش بیشتر وادار میکند.
■ گاهی اضطراب از جایی شروع میشود که متوجه میشویم هنوز چیزهای زیادی برای یاد گرفتن داریم. ممکن است بخواهیم کاری را انجام دهیم، اما احساس کنیم مهارت یا آمادگی کافی نداریم. این فاصله میان تواناییهای فعلی ما و چیزی که میخواهیم به آن برسیم، میتواند نگرانی ایجاد کند. در چنین موقعیتهایی، اضطراب ممکن است ما را به یادگیری و تمرین بیشتر ترغیب کند.
■ دیوید بارلو، روانشناس و پژوهشگر اضطراب، در آثار خود به نقش اضطراب در مواجهه با آینده پرداخته است. اضطراب میتواند ما را برای روبهرو شدن با موقعیتهای نامعلوم آماده کند و باعث شود احتمال خطرها را در نظر بگیریم. البته تأثیر آن به شدت و شرایط تجربهاش بستگی دارد. اضطراب قابلمدیریت گاهی به ما کمک میکند برای رسیدن به هدفهایمان آمادهتر شویم.
■ تپش قلب، بیقراری و نگرانی ممکن است باعث شوند فکر کنیم اتفاق بدی در راه است. اما هر اضطرابی به معنای وقوع خطر یا شکست نیست. نوازندهای را تصور کنید که پیش از اجرای زنده دستپاچه است. این نگرانی ممکن است او را به تمرین بیشتر وادار کند. کسی هم که کسبوکار تازهای راه انداخته، میتواند با بررسی نگرانیهایش تصمیمهای دقیقتری بگیرد و برای مشکلات احتمالی آماده شود.
■ اضطراب گاهی مثل چراغی است که بخشی از زندگی ما را روشن میکند. وقتی نگران از دست دادن چیزی هستیم، میتوانیم از خودمان بپرسیم چرا آن چیز برایمان اهمیت دارد. وقتی از شروع کاری تازه میترسیم، شاید لازم باشد ببینیم چه چیزی برایمان نامعلوم است و به چه آمادگیهایی نیاز داریم. توجه به اضطراب میتواند فرصتی برای شناخت بهتر خودمان باشد.
■ کودکی را تصور کنید که روز اول مدرسه پشت در کلاس ایستاده است. کیفش را محکم گرفته و مدام به چهره مادرش نگاه میکند. او نمیداند داخل کلاس چه اتفاقی میافتد و با چه کسانی آشنا خواهد شد. طبیعی است که هم هیجان داشته باشد و هم نگران باشد. سالها بعد، وقتی قرار است وارد شغل تازهای شود، رابطهای را آغاز کند یا تصمیم مهمی بگیرد، ممکن است دوباره همین احساس را تجربه کند. روبهرو شدن با ناشناختهها در دورههای مختلف زندگی میتواند اضطراب ایجاد کند.
■ البته اضطراب همیشه به رشد و حرکت منجر نمیشود. وقتی شدت آن زیاد باشد یا برای مدت طولانی ادامه پیدا کند، ممکن است خواب، تمرکز و روابط ما را مختل کند. گاهی نگرانی آنقدر زیاد میشود که از موقعیت موردنظر دوری میکنیم. در چنین شرایطی، یاد گرفتن روشهای مدیریت اضطراب و کمک گرفتن از متخصص اهمیت دارد.
■ بسیاری از تغییرهای مهم زندگی با ترک عادتهای قدیمی همراهاند. وقتی مسیر تازهای را شروع میکنیم، ممکن است از شکست یا قضاوت دیگران بترسیم. بااینحال، اگر اضطرابمان را بشناسیم و قدمهای کوچکی برداریم، بهتدریج تجربه و اعتماد بیشتری پیدا میکنیم. گاهی شجاعت پیش از شروع کار به سراغمان نمیآید؛ در جریان انجام دادن آن شکل میگیرد.
■ وقتی اضطراب سراغمان میآید، میتوانیم کمی مکث کنیم و از خودمان بپرسیم: «از چه چیزی نگرانم؟ چه چیزی برایم اهمیت دارد؟ و برای روبهرو شدن با این موقعیت، چه کاری از دستم برمیآید؟» همین پرسشها میتوانند اضطراب را به فرصتی برای شناخت خود و آماده شدن برای آینده تبدیل کنند.
#در_ستایش ۱۵
❤️☘ https://t.me/filsofak | 121 |
| 8 | 📍در ستایش ترس
(ترس چه چیزی درباره ما میداند که خودمان هنوز نمیدانیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 در اتاق درمان، آدمها معمولاً از ترسشان با صدای آهسته حرف میزنند؛ انگار اعترافی شخصی است. «میترسم تنها بمانم.» «میترسم جواب آزمایش خوب نباشد.» «میترسم اگر حرفم را بزنم، دوستم نداشته باشند.» «میترسم شکست بخورم.» پشت هرکدام از این جملهها، زندگی یک نفر ایستاده است. ترس برای هر آدم شکل خودش را دارد. یکی را از یک تماس تلفنی میاندازد، دیگری را شبها بیدار نگه میدارد و برای یکی دیگر آنقدر عادی شده که دیگر متوجه حضورش نیست.
▪️ بدن در برابر ترس، خیلی زود وارد عمل میشود. قلب تندتر میزند، نفس تغییر میکند، عضلات سفت میشوند و توجه آدم روی همان چیزی جمع میشود که احتمال خطر دارد. این واکنش قدمتی بیشتر از بسیاری از ترسهای امروزی دارد. بدن هنوز همان کاری را میکند که برایش ساخته شده: پیدا کردن خطر و آماده شدن برای مواجهه با آن. یک پیام بیجواب، یک نگاه سرد، سکوت همسر یا فکر کردن به آینده هم میتواند همین واکنش را راه بیندازد.
▪️ آدم مضطرب معمولاً برای آرام شدن کاری انجام میدهد. تلفن میکند، سؤال میپرسد، پیام را چند بار میخواند، از یک موقعیت بیرون میآید، تصمیمش را عقب میاندازد یا مدام دنبال اطمینان گرفتن از دیگران است. چند دقیقه بعد حالش بهتر میشود. مغز همین بخش را خوب به خاطر میسپارد: «وقتی ترسیدم و فرار کردم، آرام شدم.» دفعه بعد، همان راه را سریعتر انتخاب میکند. به همین سادگی، ترس میتواند کمکم دامنه زندگی آدم را کوچک کند.
▪️ برای من، یکی از سؤالهای مهم در کار با ترس این است: «از خود اتفاق میترسی یا از معنایی که برایت دارد؟» مردی که از شکست کاری میترسد شاید بیش از خود شکست، از نگاه خانوادهاش بترسد. زنی که از پایان رابطه وحشت دارد شاید بیش از جدایی، از تصویری که بعد از آن درباره خودش پیدا میکند بترسد. این تفاوت کوچک، مسیر فهمیدن ترس را عوض میکند. وقتی معنای پنهانش پیدا شود، آدم میتواند دقیقتر بفهمد با چه چیزی روبهروست.
▪️ بعضی ترسها اطلاعات مهمی درباره خودمان دارند. ترس از دست دادن، میزان دلبستگی را نشان میدهد. ترس از قضاوت، جایگاه نگاه دیگران را در زندگی ما آشکار میکند. ترس از شکست گاهی نشان میدهد که ارزش خودمان را چقدر به موفقیت گره زدهایم. برای همین، من معمولاً عجلهای برای خاموش کردن ترس ندارم. اول گوش میدهم ببینم چه میگوید. بعد باید دید حرفش چقدر با واقعیت بیرونی جور درمیآید.
▪️ در درمان، وقتی ترس زندگی فرد را محدود کرده باشد، مواجهه تدریجی میتواند کمککننده باشد. کسی که از حرف زدن در جمع میترسد، قدمبهقدم وارد موقعیتهایی میشود که قبلاً از آنها دوری میکرد. اضطراب بالا میرود و بعد پایین میآید. فرد تجربه میکند که میتواند این احساس را تحمل کند و همچنان کاری را که برایش مهم است انجام دهد. همین تجربههای کوچک، به مرور تصویر آدم از توانایی خودش را تغییر میدهند.
▪️ من ترس را بخشی جدی از زندگی روانی آدم میدانم. ترس گاهی جلوی ما میایستد و میگوید مراقب باش. گاهی هم سالها بعد از تمام شدن یک اتفاق، همانجا میماند و هر موقعیتی را شبیه گذشته میبیند. شناختن این دو موقعیت زمان میبرد. شاید بلوغ روانی، جایی در همین تشخیص شکل میگیرد؛ اینکه بدانیم کجا باید گوش کنیم، کجا باید مکث کنیم و کجا با وجود ترس، یک قدم دیگر برداریم.
▪️ ترس اگر حرف میزد، احتمالاً همیشه جملههای دلنشینی نمیگفت. از چیزهایی میگفت که دوست داریم پنهانشان کنیم: وابستگی، تنهایی، نیاز به تأیید، ترس از دست دادن، ترس از پیر شدن، ترس از کافی نبودن. شاید یکی از فایدههای روبهرو شدن با ترس همین باشد که آدم را با بخشهایی از خودش آشنا میکند که در روزهای آرام کمتر دیده میشوند. و گاهی همین شناخت، از خودِ شجاعت ارزشمندتر است.
#در_ستایش ۱۴
❤️☘ https://t.me/filsofak | 106 |
| 9 | 📍کودکِ پنهان
(چرا بعضی زخمهای قدیمی، بعد از پدر و مادر شدن دوباره بیدار میشوند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 خیلی از آدمها قبل از بچهدار شدن یک تصویر زیبا از خودشان دارند؛ تصویری از پدر یا مادری که قرار است همه چیز را درست انجام دهد. با خودشان میگویند: «من مثل پدر و مادرم رفتار نمیکنم. من بیشتر گوش میدهم، بیشتر محبت میکنم، بیشتر حضور دارم.» این تصمیم ارزشمند است، اما گاهی زندگی بعد از آمدن کودک، بخشهایی از ما را نشان میدهد که تا قبل از آن کمتر دیده بودیم. کودک فقط یک عضو تازه به خانواده اضافه نمیکند؛ او گاهی چراغی روی قسمتهای تاریک شخصیت ما میاندازد.
▪️ بچهها با نیازهای طبیعی خودشان وارد زندگی ما میشوند؛ نیاز به توجه، امنیت، صبر، آغوش و همراهی. اما همین نیازهای ساده گاهی میتوانند در والد، احساسات پیچیدهای را فعال کنند. مادری که خودش در کودکی مجبور بوده همیشه ساکت باشد، ممکن است با گریههای مداوم کودک احساس درماندگی کند. پدری که هیچوقت اجازه نداشته احساساتش را نشان دهد، شاید با ترس یا ناراحتی فرزندش راحت نباشد. مسئله این نیست که او فرزندش را دوست ندارد؛ مسئله این است که یک بخش قدیمی از وجودش هنوز با همان تجربههای گذشته زندگی میکند.
▪️ بسیاری از واکنشهای ما در برابر فرزندمان فقط مربوط به لحظه اکنون نیستند. گاهی صدایی از گذشته درون ما فعال میشود. همان صدایی که زمانی از والدین، معلمها یا اطرافیان شنیدهایم. کودکی که بارها شنیده «چرا اینقدر اشتباه میکنی؟» ممکن است سالها بعد، وقتی فرزندش اشتباهی میکند، ناخواسته همان لحن را تکرار کند. نه به این دلیل که قصد آسیب زدن دارد، بلکه چون ذهن انسان گاهی الگوهای آشنای قدیمی را دوباره اجرا میکند.
▪️ یکی از سختترین بخشهای والد شدن این است که کودک ما گاهی چیزی را از ما میخواهد که خودمان در گذشته دریافت نکردهایم. کودکی که نیاز به توجه دارد، ممکن است برای کسی که همیشه نادیده گرفته شده، بسیار سنگین باشد. کودکی که وابسته است و مدام دنبال حمایت میگردد، ممکن است برای کسی که خیلی زود مجبور شده مستقل شود، احساس خستگی ایجاد کند. گاهی فرزند ما به نقطهای دست میزند که سالها پیش در خودمان پنهان کردهایم.
▪️ اما شناختن این موضوع نباید باعث شود والدین خودشان را سرزنش کنند. هیچ انسانی با گذشتهای کاملاً بیزخم وارد نقش پدر یا مادر نمیشود. همه ما تجربههایی داشتهایم که روی نگاه ما به عشق، توجه، اشتباه کردن و رابطه اثر گذاشتهاند. مهم این است که وقتی متوجه میشویم واکنش ما فقط مربوط به رفتار کودک نیست، فرصت پیدا میکنیم انتخاب دیگری داشته باشیم.
▪️ آگاهی، اولین قدم ترمیم است. وقتی پدر یا مادری بتواند لحظهای مکث کند و از خودش بپرسد: «الان واقعاً از رفتار فرزندم ناراحت هستم یا چیزی در گذشته من فعال شده؟» یک فاصله ارزشمند ایجاد میشود؛ فاصلهای میان احساس و واکنش. همین فاصله میتواند جلوی انتقال بسیاری از زخمها را به نسل بعد بگیرد.
▪️ بچهدار شدن فقط تجربه بزرگ کردن یک انسان کوچک نیست؛ تجربه شناختن بخشهای ناشناخته خودمان هم هست. فرزند ما گاهی ما را با کودک درونمان روبهرو میکند؛ با آن قسمتهایی که زمانی نیاز به دیده شدن، شنیده شدن و دوست داشته شدن داشتند. شاید یکی از زیباترین بخشهای والد بودن این باشد که در کنار رشد دادن یک کودک، فرصتی برای رشد دادن خودمان هم پیدا میکنیم.
▪️ والد خوب کسی نیست که هیچ زخمی ندارد، هیچوقت خسته نمیشود و همیشه درست رفتار میکند. والد آگاه کسی است که زخمهای خودش را میشناسد، مسئولیت آنها را میپذیرد و تلاش میکند دردهای حلنشده را به جای منتقل کردن، درمان کند. گاهی فرزند ما فقط کودکی نیست که به مراقبت ما نیاز دارد؛ او آینهای است که به ما نشان میدهد کدام قسمت از وجودمان هنوز منتظر توجه و مهربانی است.
#تربیت_فرزند ۴
❤️☘ https://t.me/tarbiat_mind | 153 |
| 10 | 📍اهلیِ خودت باش
(چرا بعضی آدمها با وجود همه کمکها هنوز با خودشان در صلح نیستند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 در اتاق درمان، آدمهایی را دیدهام که تمام مسیرهای بیرونی را امتحان کردهاند. کتاب خواندهاند، دوره دیدهاند، دارو مصرف کردهاند، ساعتهای زیادی حرف زدهاند و حتی شجاعانه به زخمهای قدیمیشان نگاه کردهاند. اما گاهی در عمق وجودشان کسی هنوز نشسته که با خودشان مهربان نیست. کسی که هر صبح با صدای آرامی میگوید: «هنوز کافی نیستی.» و عجیب اینجاست که بسیاری از دردهای انسان از اتفاقاتی که برایش افتاده نمیآید؛ از شیوهای میآید که سالها بعد با خودش رفتار کرده است.
■ من در سالهای کار درمانی به این نتیجه رسیدهام که یکی از مهمترین رابطههای زندگی هر انسان، رابطهای است که با خودش دارد. ما برای همه آدمهای مهم زندگیمان وقت میگذاریم، حرفهایشان را میشنویم، حالشان را میپرسیم و اشتباهاتشان را میبخشیم؛ اما وقتی نوبت به خودمان میرسد، تبدیل به سختگیرترین قاضی میشویم. گاهی انسانی را میبینم که با دیگران با نهایت شفقت رفتار میکند، اما کوچکترین لغزش خودش را با سالها سرزنش پاسخ میدهد.
■ «اهلیِ خودت باش» یک مسیر درمانی است. اهلی شدن یعنی با خودت آنقدر آشنا شوی که از دیدن بخشهای آسیبپذیرت فرار نکنی. یعنی وقتی ترسیدی، خودت را تحقیر نکنی. وقتی شکست خوردی، خودت را رها نکنی. یعنی بتوانی کنار خودت بمانی؛ همانطور که کنار یک دوست خسته مینشینی و فقط حضور داری.
■ بسیاری از افراد تصور میکنند درمان یعنی پیدا کردن یک راه برای حذف درد. اما انسان موجودی نیست که با پاک کردن همه رنجها به آرامش برسد. بخش مهمی از بهبود، یاد گرفتن شیوه تازهای برای همراهی با خود است. کارل راجرز، روانشناس بزرگ انسانگرا، سالها پیش بر اهمیت پذیرش بیقیدوشرط تأکید کرد؛ اینکه انسان در فضایی از پذیرش میتواند رشد کند. شاید یکی از مهمترین جاهایی که این پذیرش باید اتفاق بیفتد، درون خود ماست.
■ دارو، رواندرمانی، آموزش و حمایت اجتماعی، همه میتوانند چراغهایی باشند که مسیر را روشن میکنند. اما کسی که قرار است این مسیر را طی کند، خود ما هستیم. اگر در تمام مسیر، خودمان را با تحقیر، انکار و دشمنی همراهی کنیم، حتی بهترین کمکها هم با مانعی درونی روبهرو میشوند. گاهی مسئله این نیست که چراغ کافی نداریم؛ مسئله این است که هنوز حاضر نیستیم با خودمان در این مسیر قدم بزنیم.
■ در جلسات درمان، گاهی از مراجع میپرسم: «اگر کسی که دوستش دارید دقیقاً همین تجربه شما را داشت، با او چگونه حرف میزدید؟» بیشتر افراد پاسخهایی میدهند که نشان میدهد مهربانی را بلدند؛ فقط آن را برای خودشان ذخیره نکردهاند. انگار بخشی از وجودشان سالها پشت یک در بسته منتظر مانده تا کسی بالاخره او را هم ببیند.
■ شاید بهزیستی از جایی شروع میشود که انسان دیگر برای فرار از خودش زندگی نمیکند. جایی که بتواند کنار خودش بنشیند، گذشتهاش را بفهمد، زخمهایش را بشناسد و به جای جنگیدن دائمی با خویشتن، رابطهای تازه بسازد. درمان واقعی شاید فقط تغییر افکار و رفتار نباشد؛ شاید بازگشت به خانهای باشد که سالها از آن دور بودهایم: خودمان.
#اتاق_درمان ۲۱
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 1 901 |
| 11 | 📍هنرِ فقدان
(چگونه عزیزانمان را در دل نگه داریم و همزمان به زندگی ادامه دهیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 عشق همیشه با امکانِ فقدان همراه است. هر کسی که به زندگی ما نزدیک میشود، روزی ممکن است از ما دور شود؛ گاهی با یک جدایی، گاهی با تغییر مسیر زندگی و گاهی با مرگ. همین واقعیت است که رابطهها را تا این اندازه ارزشمند میکند. ما از حضور کسی لذت میبریم چون حضورش دائمی و تضمینشده نیست. بخش مهمی از بلوغ عاطفی، یاد گرفتنِ همین حقیقت است: آدمها وارد زندگی ما میشوند، اثری به جا میگذارند و رابطه با آنها در طول زمان شکل دیگری پیدا میکند.
■ نخستین تجربههای جدایی خیلی زودتر از چیزی آغاز میشوند که به خاطر میآوریم. کودک از بدن مادر جدا میشود، کمی بعد باید فاصلههای کوتاه را تحمل کند، به مدرسه برود، دوستان تازه پیدا کند و سرانجام خانهای را که در آن بزرگ شده ترک کند. بزرگسالی هم مجموعهای از همین عبورهاست؛ پایان یک دوستی، شکست عشقی، مهاجرت، از دست دادن شغل، دور شدن فرزندان و مرگ کسانی که دوستشان داریم. هر کدام از این اتفاقها تصویری را که از زندگی خود ساختهایم تغییر میدهد.
■ روانپزشک بریتانیایی جان بُولبی، بنیانگذار نظریهٔ دلبستگی، معتقد بود رابطههای عاطفی عمیق بخشی اساسی از ساختار روان انساناند. از نگاه او، وقتی به کسی دلبسته میشویم، حضور آن فرد تبدیل به بخشی از احساس امنیت ما میشود. فقدان چنین رابطهای فقط غیبت یک آدم نیست؛ بخشی از نظم آشنای جهان ما را نیز به هم میزند. به همین دلیل سوگواری میتواند با اضطراب، خشم، بیقراری، جستوجوی ذهنی برای فرد ازدسترفته و دورههایی از اندوه شدید همراه باشد. شناخت این فرایند کمک میکند واکنشهای خودمان را بهتر بفهمیم.
■ یکی از کارهای کاربردی هنگام سوگ این است که برای احساساتمان نام پیدا کنیم. «دلم برایش تنگ شده»، «از رفتنش عصبانیام»، «هنوز باورم نمیشود»، «از آینده میترسم» یا «احساس تنهایی میکنم» جملههای سادهای هستند که تجربهای مبهم را قابل فهم میکنند. نوشتن روزانه، صحبت با یک دوست قابل اعتماد و مرور خاطرهها میتواند همین کار را انجام دهد. ذهن در جریان سوگ به فرصت نیاز دارد تا زندگیِ پیش از فقدان و زندگیِ پس از آن را به یک روایت پیوسته تبدیل کند.
■ روانشناس آمریکایی ویلیام وُردِن سوگواری را فرایندی فعال میداند و از «تکالیف سوگ» سخن میگوید. مبنای دیدگاه او این است که فرد سوگوار بهتدریج واقعیت فقدان را میپذیرد، درد ناشی از آن را تجربه و پردازش میکند، خود را با جهانی که فرد ازدسترفته دیگر در آن حضور فیزیکی ندارد سازگار میکند و برای ادامهٔ زندگی، رابطهای تازه و درونی با یاد او میسازد. این نگاه، سوگ را سفری شخصی میبیند که ریتم آن برای هر انسان متفاوت است.
■ رابطه با کسی که از دست دادهایم میتواند بعد از فقدان نیز شکل تازهای پیدا کند. عکس او، جملهای که همیشه میگفت، غذایی که دوست داشت، مهارتی که به ما آموخت یا ارزشی که از او به ارث بردهایم، راههای ادامه یافتن این پیوند هستند. گاهی پرسیدن یک سؤال ساده کمککننده است: «از این آدم چه چیزی در من باقی مانده است؟» پاسخ ممکن است صبوری، جسارت، شوخطبعی، مهربانی یا حتی عادتی کوچک باشد. خاطره در این حالت از یک تصویر ثابت به بخشی زنده از شخصیت ما تبدیل میشود.
■ سوگواری همچنین به مراقبت از بدن احتیاج دارد. خواب منظم، غذا خوردن، پیادهروی، انجام کارهای روزمره و حفظ ارتباط با چند آدم امن، پایههایی ساده و مهماند. اندوه شدید انرژی روانی زیادی مصرف میکند و حتی کارهای عادی ممکن است دشوار شوند. در چنین دورهای میتوان زندگی را به واحدهای کوچکتر تقسیم کرد: امروز یک وعدهٔ درست بخورم، ده دقیقه بیرون بروم، با یک نفر صحبت کنم یا یکی از کارهای عقبافتاده را انجام دهم. همین قدمهای کوچک به زندگی ریتم میدهند.
■ شاید دشوارترین بخش سوگ، پذیرفتن این باشد که ادامه دادن زندگی خیانت به کسی که رفته محسوب نمیشود. میتوان دوباره خندید، سفر کرد، عاشق شد، برنامه ساخت و در همان حال جای کسی را در قلب خود محفوظ نگه داشت. بلوغ در مواجهه با فقدان همین ظرفیت دوگانه است: توانایی حمل کردن خاطره و توانایی حرکت کردن. عشق در این شکل به چیزی فراتر از حضور فیزیکی تبدیل میشود؛ بخشی از ما میشود و همراه ما، در ادامهٔ مسیر زندگی، شکل تازهای پیدا میکند.
#اتاق_درمان ۲۰
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 1 796 |
| 12 | 📍 اوبونتو؛ وقتی درمان از شرم شروع نمیشود
(چطور میتوانیم آدمی را با خطایش روبهرو کنیم، بدون اینکه او را به خطایش تقلیل بدهیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 روایتی دربارهی برخی جوامع آفریقایی نقل شده که وقتی فردی مرتکب رفتاری نادرست میشود، به جای طرد و تحقیر، اعضای جامعه دور او جمع میشوند و از ویژگیهای خوب و ارزشهای انسانیاش یاد میکنند؛ با این هدف که فرد به یاد بیاورد یک خطا، تمام هویت او نیست. دربارهی جزئیات تاریخی این روایت بحثهایی وجود دارد، اما مفهوم «اوبونتو» در سنتهای فکری جنوب آفریقا مفهومی ریشهدار است که بر این ایده تأکید میکند: «انسان، از خلال انسانهای دیگر، انسان میشود.» این نگاه بر پیوند، همدلی، کرامت و مسئولیت متقابل تأکید دارد.
▪️ چیزی که این مفهوم را برای اتاق درمان مهم میکند، یک پرسش اساسی است: وقتی کسی خطایی کرده، ما با «رفتار» او روبهرو میشویم یا با «هویت» او؟ این دو یکی نیستند.
وقتی میگوییم «کاری که کردی به من آسیب زد»، هنوز راه گفتوگو، مسئولیتپذیری و جبران باز است؛ اما وقتی میگوییم «تو آدم بدی هستی»، مسیر از رفتار به هویت تغییر میکند و فرد ممکن است به جای اصلاح، وارد دفاع، انکار یا خودتخریبی شود.
▪️ بِرِنه براون میان «احساس گناه» و «شرم» تفاوت مهمی قائل میشود. احساس گناه یعنی: «کار اشتباهی انجام دادهام» و میتواند فرد را به سمت اصلاح هدایت کند؛ اما شرم یعنی: «من آدم بدی هستم» و معمولاً توان تغییر را کاهش میدهد.
▪️ در درمان، هدف این نیست که رفتار اشتباه را توجیه کنیم یا مسئولیت را از فرد بگیریم. رفتار باید دیده شود، پیامدها پذیرفته شود و جبران اتفاق بیفتد. اما همزمان باید فاصلهای میان این دو جمله ایجاد شود:
«من کاری آسیبزا انجام دادهام.»
و
«من ذاتاً آدم آسیبزایی هستم.»
▪️ همین فاصله، جایی است که امکان تغییر متولد میشود. اگر انسان خودش را مساوی خطایش بداند، تغییر کردن ممکن است برایش شبیه نابود کردن خودش باشد؛ اما اگر بتواند بگوید «این بخش از رفتار من نیاز به اصلاح دارد»، میتواند مسئولیت را بپذیرد، بدون اینکه زیر بار شرم له شود.
▪️ «تو خطایت نیستی» به معنای بیاهمیت بودن خطا نیست. معنایش این است که هنوز چیزی فراتر از خطا در تو وجود دارد؛ چیزی که میتواند ببیند، بفهمد، عذرخواهی کند، جبران کند و تغییر کند.
▪️ البته این نگاه نباید به نادیده گرفتن قربانی یا بخشش بیقیدوشرط تبدیل شود. در آسیب، مرز لازم است؛ در خشونت، پیامد لازم است؛ و در خیانت، پاسخگویی لازم است. کرامت فرد خطاکار نباید به قیمت نادیده گرفتن رنج فرد آسیبدیده تمام شود.
▪️ شاید یکی از مهمترین کارهایی که میتوانیم برای یک انسان انجام دهیم این باشد که کمک کنیم خطایش را ببیند، اما همچنان خودش را انسان بداند. تغییر از جایی شروع میشود که آدم بتواند بگوید:
«من مسئول این رفتارم؛
اما من فقط این رفتار نیستم.»
اوبونتو یادآوری میکند که میتوان انسان را به مسئولیت دعوت کرد، بدون اینکه او را به شرم محکوم کرد؛ میتوان مرز گذاشت، بدون تحقیر؛ و میتوان خطا را جدی گرفت، بدون اینکه امکان بازگشت را از بین برد.
▪️منابع:
۱. پژوهشهای معاصر دربارهی اوبونتو و ریشههای آن در سنتهای فکری و اخلاقی جنوب آفریقا.
۲. بِرِنه براون، پژوهشهای مربوط به شرم، آسیبپذیری، احساس گناه و تعلق.
#اتاق_درمان ۱۹
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 2 431 |
| 13 | 📍 گناه سالم
(چطور عذاب وجدان میتواند ما را به مسئولیت و جبران برساند، نه به شرم و خودآزاری؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 احساس گناه، اگر سر جای خودش بماند، میتواند یکی از تنظیمکنندههای زندگی اخلاقی ما باشد. آدمی که بعد از آسیبزدن به دیگری هیچ ناراحتیای احساس نمیکند، احتمالاً انگیزه چندانی هم برای جبران ندارد. مسئله از جایی شروع میشود که احساس گناه از یک رفتار مشخص عبور میکند و به کل شخصیت آدم میرسد.
■ در روانشناسی برای این تفاوت از دو مفهوم گِیلْت (Guilt) و شِیم (Shame) استفاده میشود. گِیلْت بیشتر متوجه رفتار است: «کاری کردم که اشتباه بود.» اما شِیم متوجه خود آدم است: «من آدم بدی هستم.» پژوهشهای جون تنگنی و مارکوس لوکوود نشان دادهاند که گِیلْت میتواند با همدلی، پذیرش مسئولیت و رفتارهای جبرانی همراه باشد؛ در حالی که شِیم بیشتر به پنهانشدن، کنارهگیری و واکنشهای دفاعی منجر میشود.
■ فرض کنید کسی وسط دعوا به همسرش میگوید: «تو اصلاً انتخاب اول من نبودی.» بعد از فروکشکردن خشم، میفهمد که حرفش تحقیرکننده بوده. اگر بگوید «این حرفم غلط بود»، هنوز درباره یک رفتار مشخص حرف میزند. میتواند عذرخواهی کند، اثر حرفش را ببیند و برای تکرارنشدنش کاری کند.
اما اگر بگوید: «من آدم مزخرفیام»، اتفاق دیگری افتاده. خطا دیگر فقط یک رفتار نیست؛ تبدیل شده به تعریفی درباره کل شخصیت او. اینجاست که شرم میتواند آدم را از جبران دور کند.
■ این تفاوت در زندگی دینی هم مهم است. قرآن بعد از بیان خطا و گناه، بارها راه بازگشت را باز میگذارد. در سوره زمر، آیه ۵۳، به کسانی که «بر خودشان اسراف کردهاند» گفته میشود از رحمت خدا ناامید نشوند. در سوره فرقان نیز پس از ذکر گناهان، از توبه، ایمان و عمل صالح سخن گفته میشود و حتی از تبدیل بدیها به نیکیها.
■ در نگاه اخلاقی اسلام، توبه فقط یک احساس درونی یا یک جمله زبانی نیست؛ پشیمانی، ترک خطا، تصمیم به تکرارنکردن و در جایی که حق دیگری ضایع شده، جبران و طلب رضایت، بخشی از معنای آن است.
پس پشیمانی قرار است آدم را به سمت اصلاح ببرد. اگر فقط به سرزنش مداوم خودمان ختم شود، از هدف اصلیاش فاصله گرفتهایم.
■ شرم میتواند همین اتفاق را رقم بزند. آدم بهجای اینکه به کسی که از او آسیب دیده فکر کند، مدام درگیر خودش میشود: «من چه آدمی هستم؟ چرا این کار را کردم؟ من واقعاً آدم بدم.» ممکن است ساعتها خودش را سرزنش کند و حتی از خدا و دیگران فاصله بگیرد؛ اما هنوز عذرخواهی نکرده، چیزی را جبران نکرده و تغییری در رفتارش ایجاد نکرده باشد.
اینجا عذاب وجدان ممکن است به نوعی خودآزاری اخلاقی تبدیل شود؛ انگار فرد باید خودش را تنبیه کند تا ثابت کند پشیمان است. در حالی که تنبیه خود، جای جبران را نمیگیرد.
■ اگر به همسرمان آسیب زدهایم، مسئولیت ما این است که آسیب را ببینیم، عذرخواهی کنیم، فرصت ترمیم بدهیم و رفتارمان را تغییر دهیم. اگر دروغ گفتهایم، با پیامدش روبهرو شویم. اگر حقی را ضایع کردهایم، تا جایی که میتوانیم جبران کنیم. و اگر در رابطه با خدا خطایی کردهایم، راه بازگشت را پیدا کنیم.
دردِ پشیمانی میتواند سخت باشد، اما وقتی در مسیر اصلاح قرار بگیرد، معنای دیگری پیدا میکند.
■ شاید تفاوت گناه سالم و شرم را بتوان خیلی ساده اینطور دید:
گناه سالم میگوید: «من کار بدی کردم.»
شرم میگوید: «من آدم بدم.»
اولی هنوز راهی برای جبران باقی میگذارد؛ دومی همهچیز را به شخصیت آدم گره میزند.
■ بلوغ اخلاقی شاید همین باشد: بتوانیم همزمان دو چیز را نگه داریم؛
«کاری که کردم واقعاً غلط بود» و «من هنوز میتوانم مسئولیتش را بپذیرم و برای جبرانش کاری بکنم.»
پشیمانی وقتی زنده است که به مسئولیت برسد؛ و مسئولیت وقتی کاملتر میشود که راهی به جبران باز کند.
#الهیات_روان ۳
☘❤️ https://t.me/elahiyateravan | 145 |
| 14 | 📍چرا بعضی آدمهای پرتلاش به خودشان ایمان ندارند؟
(نگاهی به رابطهی پنهان کمالگرایی، هدفهای غیرواقعبینانه و اعتمادبهنفس)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضی آدمها از بیرون شبیه کسانی هستند که انگیزه، نظم و پشتکار زیادی دارند. ساعتهای طولانی کار میکنند، مسئولیتهایشان را جدی میگیرند و مدام برای بهتر شدن تلاش میکنند؛ اما در خلوت خودشان، احساس رضایت چندانی ندارند. آنها موفقیتهایشان را کماهمیت میبینند و ذهنشان بیشتر درگیر فاصلهای است که هنوز با تصویری ایدهآل از خودشان دارند. اینجا جایی است که کمالگرایی میتواند از یک نیروی محرک، به عاملی برای فرسودگی روانی تبدیل شود؛ چون فرد به جای تجربهی رشد، دائماً در حال قضاوت خودش است.
□ کمالگرایی همیشه از میل به بهترین بودن نمیآید؛ گاهی از ترسِ کافی نبودن تغذیه میکند. فرد کمالگرا ممکن است در ظاهر به دنبال موفقیت باشد، اما در لایهی عمیقتر، تلاش کند ثابت کند که ارزشمند است. برای همین، رسیدن به یک هدف هم آرامش پایداری ایجاد نمیکند؛ چون ذهن بلافاصله هدف بعدی را میسازد. مثل کسی که تصور میکند اگر نمرهی عالی بگیرد، بالاخره احساس رضایت میکند، اما بعد از رسیدن به آن، نگرانی تازهای پیدا میکند.
□ یکی از ویژگیهای مهم کمالگرایی این است که فرد، مرحلهی فعلی خودش را نمیپذیرد. او از خودش انتظار دارد بدون طی کردن مسیر، به نتیجهی نهایی برسد. شبیه کسی که برای اولین بار وارد باشگاه میشود، اما سنگینی را انتخاب میکند که یک ورزشکار حرفهای هم برای بلند کردنش نیاز به آمادگی دارد. وقتی موفق نمیشود، به جای بررسی انتخابش، توانایی خودش را زیر سؤال میبرد.
□ در اتاق درمان، یکی از مسیرهای مهم گفتوگو، شناخت رابطهی فرد با معیارهایی است که برای سنجش خودش انتخاب کرده است. گاهی انسان با وجود تلاش فراوان، خودش را با استانداردهایی ارزیابی میکند که با شرایط فعلی زندگیاش هماهنگ نیستند. دانشآموزی را تصور کنید که چند ماه مطالعهی منظمی نداشته و ناگهان تصمیم میگیرد در چند هفته همهی عقبماندگیهایش را جبران کند. او برنامهای بسیار سنگین مینویسد، چند روز ادامه میدهد و بعد از نرسیدن به هدف، خودش را بیاراده میبیند؛ در حالی که فاصلهی میان نقطهی شروع و هدف، نیازمند یک مسیر تدریجی بوده است.
□ ذهن انسان فقط از موفقیتها یاد نمیگیرد؛ از تفسیری که دربارهی تجربههایش دارد هم یاد میگیرد. دو نفر ممکن است در یک موقعیت مشابه با شکست روبهرو شوند، اما برداشت متفاوتی داشته باشند. یکی میگوید: «این روش نیاز به تغییر دارد.» دیگری نتیجه میگیرد: «من توانایی ندارم.» در کمالگرایی ناسالم، اشتباهها از یک تجربهی قابل اصلاح به بخشی از تصویر فرد از خودش تبدیل میشوند.
□ اعتمادبهنفس واقعی از تصور ذهنی دربارهی خود ساخته نمیشود؛ از رابطهای که فرد با تجربههای خودش ایجاد میکند شکل میگیرد. وقتی فرد هدفی متناسب با شرایطش انتخاب میکند، تلاش میکند، اشتباه میکند و دوباره ادامه میدهد، مغز او شواهد واقعی برای اعتماد کردن پیدا میکند. جملهی «من میتوانم» زمانی عمیق میشود که پشت آن تجربههای واقعی وجود داشته باشد.
□ یکی از ویژگیهای کمالگرایی این است که موفقیتهای کوچک را کمرنگ میکند. فرد فقط زمانی به خودش اجازه میدهد احساس موفقیت کند که به نقطهی ایدهآل رسیده باشد. برای همین، یادگیری یک مهارت، پیشرفت تدریجی یا تلاش مداوم را کمتر میبیند. او مسیر رشد را از دست میدهد و بیشتر متوجه فاصلهای میشود که هنوز با مقصد دارد.
□ شاید یکی از مهمترین پرسشها برای فرد کمالگرا این باشد: «آیا انتظاری که از خودم دارم، با مرحلهای که در آن قرار دارم هماهنگ است؟» رشد، فرآیندی تدریجی است و تواناییها در طول تجربه، تمرین و اصلاح شکل میگیرند. کسی که تازه شروع کرده، قرار نیست مانند فردی رفتار کند که سالها در آن مسیر بوده است.
□ اعتمادبهنفس زمانی ساخته میشود که انسان بارها تجربه کند میتواند حرکت کند، اشتباه کند، یاد بگیرد و دوباره ادامه دهد. کمالگرایی زمانی فشار روانی ایجاد میکند که فرد را از تجربهی مسیر دور کند و فقط نتیجهی نهایی را معیار ارزشمندی قرار دهد. شاید اولین قدم برای باور کردن خود، انتخاب هدفی باشد که امکان رشد در آن وجود داشته باشد؛ چون انسان بیشتر از طریق «دیدن توانستنهای خودش» به خودش ایمان میآورد.
#اتاق_درمان ۱۸
پانویس:
#نقاشی از جناب خودمان
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 2 415 |
| 15 | 📍وقتی رنج معنا پیدا میکند
(چرا پیدا کردن دلیل برای سختیها، درد را کمتر میکند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻همهی آدمها در زندگی با سختی روبهرو میشوند؛ گاهی شکست میخورند، گاهی عزیزی را از دست میدهند، گاهی احساس تنهایی یا ناامیدی میکنند. اما چیزی که باعث میشود یک رنج برای یک نفر قابل تحمل باشد و برای دیگری خیلی سنگین شود، فقط خودِ اتفاق نیست؛ بلکه معنایی است که آن فرد به آن اتفاق میدهد.
وقتی انسان فکر کند رنجش هیچ دلیلی ندارد، دردش چند برابر میشود. اما اگر بتواند بفهمد این سختی چه چیزی به او یاد میدهد یا او را به چه هدفی نزدیک میکند، همان رنج میتواند تبدیل به فرصتی برای رشد شود.
▪️رنج بدون معنا؛ سختتر از خودِ درد
فرض کنید دو دانشآموز در یک امتحان مهم شکست میخورند. یکی با خودش میگوید: «من بیاستعدادم، دیگر فایدهای ندارد.» اما دیگری میگوید: «این شکست به من نشان داد باید روش مطالعهام را تغییر دهم.»
اتفاق برای هر دو یکی بوده، اما برداشتشان متفاوت است. نفر دوم هنوز ناراحت است، اما شکست برایش تبدیل به یک تجربهی آموزشی شده است.
در واقع، انسان همیشه نمیتواند جلوی اتفاقهای سخت زندگی را بگیرد، اما میتواند انتخاب کند که با آنها چگونه روبهرو شود.
▪️هرکس معنای رنج را جور دیگری پیدا میکند
آدمها به دلیل تفاوت در شخصیت و نگاهشان به زندگی، برای رنجهایشان معناهای متفاوتی پیدا میکنند.
🌱 افراد نگران؛ پیدا کردن آرامش و امنیت
بعضی افراد بیشتر نگران آینده هستند و زودتر خطرها را احساس میکنند. برای این افراد، سختیها ممکن است معنایی مثل دور شدن از اشتباهها و رسیدن به آرامش داشته باشد. ترس آنها میتواند باعث شود بیشتر مراقب رفتار و انتخابهایشان باشند.
🌱 افراد جستوجوگر؛ رسیدن به آرزوها
بعضی آدمها همیشه دنبال تجربههای جدید و هدفهای بزرگ هستند. آنها ممکن است سختیها را هزینهای برای رسیدن به موفقیت ببینند. برای مثال، یک ورزشکار ممکن است درد تمرینهای سخت را تحمل کند، چون میداند او را به هدفش نزدیک میکند.
🌱 افراد رابطهمحور؛ معنا در عشق و ارتباط
برای بعضیها، مهمترین چیز در زندگی ارتباط با دیگران است. آنها ممکن است سختیها را برای خانواده، دوستان یا کسانی که دوستشان دارند تحمل کنند. کمک کردن به دیگران به رنج آنها معنا میدهد.
🌱 افراد پرتلاش؛ ساختن شخصیت خود
برخی افراد باور دارند که سختیها انسان را قویتر میکنند. مثل کسی که برای یاد گرفتن یک مهارت، بارها شکست میخورد اما ادامه میدهد. او رنج را بخشی از مسیر رشد خودش میبیند.
🌱 افراد معنویتگرا؛ نزدیک شدن به حقیقت
بعضی افراد نگاه عمیقتری به زندگی دارند و رنج را فرصتی برای شناخت بهتر خود و جهان میدانند. آنها باور دارند که سختیها میتوانند انسان را از خودخواهی و وابستگیهای کوچک دور کنند و به آرامش درونی نزدیکتر کنند.
▪️رنجی که تبدیل به رشد میشود
معنا دادن به رنج به این معنی نیست که درد دیگر وجود ندارد یا انسان نباید ناراحت شود. درد واقعی است، اما نگاه انسان به آن تغییر میکند.
وقتی کسی برای سختیهای زندگی خود معنایی پیدا میکند، دیگر فقط نمیپرسد: «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» بلکه میپرسد: «از این تجربه چه چیزی میتوانم یاد بگیرم؟»
شاید رنج همیشه از بین نرود، اما وقتی معنا پیدا کند، دیگر فقط یک درد نیست؛ تبدیل میشود به بخشی از مسیر رشد و ساخته شدن انسان.
#الهیات_روان ۲
☘❤️ https://t.me/elahiyateravan | 154 |
| 16 | 📍بهایِ دوست داشتن
(چرا بعضی والدین، ناخواسته، مانع استقلال فرزندشان میشوند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 گاهی بزرگ شدن، هیچ ربطی به سن ندارد. آدم ممکن است چهل سالش باشد، اما هنوز برای مهمترین تصمیمهای زندگی، چشم به تأیید پدر یا مادرش بدوزد. ممکن است ازدواج کرده باشد، اما هر اختلافی با همسرش، او را اول به خانهی پدری بکشاند؛ نه برای مشورت، بلکه برای آرام گرفتن. بعضیها پیش از خریدن خانه، تغییر شغل یا مهاجرت، بیش از آنکه نگران درست یا غلط بودن تصمیمشان باشند، نگران دلخوری پدر و مادرشان هستند. از بیرون، این آدمها خانوادهدوست به نظر میرسند، اما در واقع هنوز استقلال روانی را تجربه نکردهاند.
▪️ سالوادور مینوچین، روانشناس برجستهی خانواده، این الگو را «درهمتنیدگی» مینامد. در خانوادهی درهمتنیده، محبت کم نیست؛ گاهی حتی بیش از اندازه است. مسئله اینجاست که مرزهای عاطفی میان اعضای خانواده کمرنگ میشود. احساسات، تصمیمها و هویت افراد آنقدر به هم گره میخورد که جدا شدن، به جای آنکه نشانهی رشد باشد، شبیه بیوفایی به نظر میآید. در چنین فضایی، فرزند بهجای اینکه یاد بگیرد چگونه خودش باشد، یاد میگیرد چگونه دیگران را از خودش راضی نگه دارد.
▪️ این الگو معمولاً از عشق آغاز میشود، نه از سلطه. مادری را تصور کنید که هر بار به دخترش میگوید: «فقط من را تنها نگذار.» یا پدری که به پسرش میگوید: «اگر از این شهر بروی، کمرم میشکند.» پشت این جملهها اغلب محبت واقعی وجود دارد، اما محبتی که مرز نداشته باشد، ناخواسته به وابستگی تبدیل میشود. کودک کمکم احساس میکند مسئول آرامش پدر و مادرش است. از همانجا، احساس گناه جای اشتیاق را میگیرد و هر انتخاب تازه، باری بر دوش او میشود.
▪️ کارل یونگ معتقد بود یکی از مهمترین وظایف روان، رسیدن به «تفرد» است؛ یعنی انسان بتواند به هویت مستقل خودش برسد، حتی اگر این مسیر با تأیید همیشگی دیگران همراه نباشد. تفرد به معنای بریدن از خانواده نیست؛ به معنای پیدا کردن صدای خود است. انسان بالغ، خانوادهاش را دوست دارد، اما زندگیاش را با ترس از ناراحت کردن دیگران اداره نمیکند.
▪️ درهمتنیدگی همیشه با اتفاقهای بزرگ خودش را نشان نمیدهد. گاهی مردی در چهلسالگی هنوز بدون نظر پدرش ماشین نمیخرد. دختری از رشتهی مورد علاقهاش میگذرد، چون مادرش آن را نمیپسندد. زوجی برای سادهترین تصمیمهای زندگی، منتظر رضایت دو خانواده میمانند. این رفتارها فقط از احترام نمیآید؛ گاهی نشان میدهد که مرز میان «زندگی من» و «خواست خانواده» هنوز بهدرستی شکل نگرفته است.
▪️ هنرِ والدگری، پرورش انسانی مستقل است؛ انسانی که بتواند انتخاب کند، مسئولیت انتخابش را بپذیرد و در عین حال، پیوند عاطفیاش با خانواده را حفظ کند. موفقیت از روزی آغاز میشود که فرزند، با آرامش و اعتماد، مسیر زندگی خودش را انتخاب کند و باز هم خانهی پدری را جایی برای عشق بداند، نه جایی برای گرفتن اجازه. عشقِ بالغ، امنیت میآفریند، نه وابستگی. بهترین هدیهای که یک پدر و مادر میتوانند به فرزندشان بدهند، جرئتِ زندگی کردن با پای خود اوست.
#تربیت_فرزند ۳
❤️☘ https://t.me/tarbiat_mind | 174 |
| 17 | 📍سوگِ زندگیِ نزیسته
(چرا دلمان برای چیزی تنگ میشود که هیچوقت نداشتهایم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضی سوگها از دلِ داشتن میآیند، بعضی دیگر از حسرتِ نداشتن. دلت برای پدری تنگ میشود که هیچوقت تکیهگاهت نبود. برای مادری که دوستت داشت، اما بلد نبود دوست داشتنش را نشان بدهد. برای کودکیای که زود تمام شد. برای خانهای که آرامش، مهمانِ همیشگیاش نبود. عجیب است، اما آدم میتواند سالها داغِ چیزی را به دوش بکشد که حتی یک روز هم نداشته است.
◼️ جیمز هالیس، روانکاو یونگی، در کتاب «یافتن معنا در نیمهٔ دوم زندگی» از چیزی به اسم «زندگیِ نزیسته» حرف میزند؛ زندگیای که میتوانست داشته باشیم، اما نداشتیم. این ایده از نگاه کارل گوستاو یونگ میآید؛ اینکه هر کدام از ما، علاوه بر زندگیای که واقعاً تجربه کردهایم، یک زندگیِ نزیسته هم با خودمان حمل میکنیم؛ زندگیای که در آن شاید امنیت بیشتری بود، عشق بیشتری بود یا فرصت بیشتری برای خودِ واقعیمان بودن.
◼️ دردِ این سوگ این است که کسی آن را نمیبیند. اگر عزیزی را از دست بدهی، همه میفهمند چرا غمگینی. اما چه کسی میفهمد دلت برای کودکیای تنگ شده که هیچوقت تجربهاش نکردی؟ یا برای محبتی که همیشه منتظرش بودی و هیچوقت نرسید؟ برای همین، خیلیها سالها با یک غمِ مبهم زندگی میکنند، بیآنکه حتی اسمش را بدانند.
◼️ این غم همیشه شبیه غم نیست. گاهی خودش را پشت کمالگرایی قایم میکند؛ آنقدر تلاش میکنی که شاید بالاخره احساس کنی «کافی» هستی. گاهی در یک رابطه، از طرف مقابل انتظار داری تمام زخمهای گذشتهات را درمان کند. گاهی هم وقتی زندگیِ دیگران را میبینی، نمیفهمی چرا دلت میگیرد. شاید حسرتِ زندگیِ آنها را نمیخوری؛ حسرتِ زندگیِ خودت را میخوری؛ همان زندگیای که قرار بود سهم تو باشد و نشد.
◼️ اروین یالوم هم میگوید بخش مهمی از رنجِ ما، از نزیستن میآید. از تصمیمهایی که فقط به تعویق افتادند، از آرزوهایی که آنقدر عقب افتادند تا کمکم فراموش شدند. گاهی اشکِ آدم برای گذشته نیست؛ برای آیندهای است که هیچوقت فرصتِ رسیدن پیدا نکرد.
◼️ اما قرار نیست تا آخر عمر زیر بار این سوگ بمانیم. اولین قدم این است که اسمش را بشناسیم و بپذیریم. بگوییم: «آره، من از بعضی چیزها محروم شدم.» این جمله، ضعف نیست؛ شروعِ ترمیم است. چون وقتی این غم را بشناسی، دیگر از آدمهای امروز انتظار نداری جای خالیِ تمام دیروزها را پر کنند.
◼️ شاید نتوانیم گذشته را عوض کنیم، اما هنوز میتوانیم مراقبِ زندگیای باشیم که همین حالا در دستمان است. نگذاریم امروز هم به «زندگیِ نزیسته» تبدیل شود. شاید مهمترین کاری که میتوانیم برای آن کودکِ محرومِ دیروز انجام بدهیم، این باشد که نگذاریم آدمِ امروز هم از زندگیِ خودش جا بماند.
#اتاق_درمان ۱۷
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 1 952 |
| 18 | 📍سوگ، سرنوشتِ هر عشق
(اگر پایان هر دلبستگی جدایی است، چرا باز هم عاشق میشویم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 هیچ رابطهای برای همیشه در یک شکل باقی نمیماند. بعضی آدمها بیخبر از زندگیمان میروند، بعضی با تصمیم خودشان فاصله میگیرند و بعضی را مرگ از کنارمان برمیدارد. آنچه میان همه این تجربهها مشترک است، «فقدان» است؛ تجربهای که از نخستین لحظههای زندگی همراه انسان میشود و تا واپسین روزهای عمر او را ترک نمیکند.
■ فقدان فقط مرگ عزیزان نیست. نخستین جدایی، همان لحظهای است که نوزاد از بدن مادر جدا میشود. بعد از آن، ترک خانه، پایان دوستیها، شکستهای عاطفی، تغییر نقشها و حتی کنار گذاشتن بخشی از هویت گذشته، همگی شکلهایی از فقداناند. انسان در هر مرحله از زندگی، ناچار است چیزی را پشت سر بگذارد تا بتواند قدم بعدی را بردارد.
■ سوگواری پاسخی طبیعی به این جداییهاست. برخلاف تصور رایج، سوگواری فقط گریه کردن یا اندوه کشیدن نیست؛ فرایندی است که به انسان فرصت میدهد جای خالی یک رابطه را در زندگیاش بازتعریف کند. اگر این مسیر طی نشود، گذشته همچنان بر اکنون سایه میاندازد و زندگی در چرخهای از حسرت و توقف گرفتار میشود.
■ عبور از فقدان به معنای فراموش کردن نیست. انسان سالم، عزیز از دسترفته را از ذهن و قلب خود حذف نمیکند، بلکه یاد او را به شکلی تازه با خود حمل میکند؛ شکلی که دیگر مانع ادامه زندگی نیست. این تعادل، ظریفترین بخش سوگواری است؛ اینکه هم بتوان خاطره را حفظ کرد و هم به آینده چشم دوخت.
■ ناتوانی در برقراری این تعادل، دو پیامد متفاوت دارد. گاهی فرد آنقدر به گذشته میچسبد که زندگی امروز را از دست میدهد و گاهی آنقدر از درد فرار میکند که دیگر جرئت دلبستگی عمیق به کسی را پیدا نمیکند. در هر دو حالت، رابطه با زندگی آسیب میبیند.
■ لیندا شِربی در کتاب عشق و فقدان یادآوری میکند که عشق و فقدان از هم جدا نیستند. هرچه پیوندی عمیقتر باشد، رنج جدایی نیز عمیقتر خواهد بود. شاید هنر زندگی این نباشد که از سوگ بگریزیم؛ بلکه این باشد که با جای خالی کسانی که دوستشان داشتهایم، همچنان بتوانیم زندگی را ادامه دهیم.
🔹برگرفته از: لیندا شِربی/کتاب عشق و فقدان/ترجمه مریم شفیعخانی
#اتاق_درمان ۱۶
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 1 867 |
| 19 | 📍طرحوارهها عاشق چه کسانی میشوند؟
(چرا بعضی آدمها همیشه جذب یک تیپ آدم مشابه میشوند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻ذهن، آشنا را انتخاب میکند، نه لزوماً سالم را
بیشتر آدمها خیال میکنند جذب شدن، اتفاقی است؛ انگار ناگهان کسی را میبینند و دل میبازند. اما روانشناسی طرحوارهها روایت دیگری دارد. بر اساس نظریه جفری یانگ، هر انسان از کودکی مجموعهای از الگوهای هیجانی عمیق را در خود شکل میدهد که به آنها «طرحواره» گفته میشود. این طرحوارهها فقط احساسات ما را هدایت نمیکنند؛ بلکه در انتخاب شریک عاطفی نیز نقش دارند. مغز، بیش از آنکه به دنبال «بهترین» رابطه باشد، به دنبال «آشناترین» رابطه است؛ حتی اگر آن آشنایی دردناک باشد.
▪️رهاشدگی، شیفته آدمهای ناپایدار
کسی که طرحواره رهاشدگی دارد، معمولاً جذب افرادی میشود که از نظر عاطفی ناپایدارند؛ کسانی که گاهی بسیار نزدیک میشوند و گاهی ناگهان فاصله میگیرند. او ناخودآگاه امیدوار است این بار کسی که همیشه میرود، بماند. اما همین امید، بارها او را در همان چرخه قدیمی گرفتار میکند.
▪️ایثار، مکمل خودمحوری
افرادی که طرحواره ایثار دارند، اغلب جذب کسانی میشوند که طرحواره استحقاق یا خودمحوری دارند. یکی مدام میبخشد و دیگری مدام میخواهد. در ظاهر این دو نفر مکمل هم هستند، اما در واقع هر دو، طرحوارههای یکدیگر را تقویت میکنند و رابطه بهتدریج نابرابر میشود.
▪️محرومیت هیجانی، به دنبال آدمهای سرد
کسی که احساس میکند هرگز به اندازه کافی محبت ندیده، معمولاً جذب آدمهای کمابراز، سرد یا دور از دسترس میشود. محبت بیقیدوشرط برای او غریب است، اما بیتوجهی، احساسی آشنا دارد. ذهن، اغلب آشنایی را با امنیت اشتباه میگیرد.
▪️اطاعت، جذب شخصیتهای سلطهگر
افراد دارای طرحواره اطاعت، معمولاً با کسانی وارد رابطه میشوند که کنترلگر و اقتدارطلب هستند. آنها از کودکی آموختهاند مخالفت کردن خطر دارد؛ بنابراین در بزرگسالی نیز ترجیح میدهند خواستههای خود را کنار بگذارند تا رابطه حفظ شود.
▪️نقص و شرم، اسیر نگاه انتقادگر
کسی که در عمق وجودش خود را ناکافی میداند، اغلب جذب افراد سختگیر و کمالطلب میشود. او تصور میکند اگر بتواند رضایت چنین فردی را جلب کند، بالاخره احساس ارزشمندی خواهد کرد؛ اما نتیجه معمولاً برعکس است و احساس شرم عمیقتر میشود.
▪️اینها قانون نیستند، الگو هستند
البته هیچکس فقط یک طرحواره ندارد. شخصیت هر انسان از ترکیب چندین طرحواره، سبک دلبستگی و تجربههای زندگی ساخته میشود. بنابراین این الگوها حکم قطعی نیستند، بلکه گرایشهایی هستند که پژوهشهای روانشناسی آنها را بارها مشاهده کردهاند.
▪️شناخت طرحواره، آغاز انتخابهای تازه
خبر خوب این است که طرحوارهها سرنوشت نیستند. وقتی انسان الگوهای ناهشیار خود را میشناسد، کمکم یاد میگیرد میان «آشنا بودن» و «سالم بودن» تفاوت بگذارد. شاید بلوغ روانی از همان لحظهای آغاز شود که دیگر جذب همان آدمهایی نمیشویم که همیشه زخمیمان میکردند.
#اتاق_درمان ۱۵
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 2 361 |
| 20 | 📍تقابل دلبستگی اضطرابی و اجتنابی
(چرا کسانی که بیشترین نیاز را به هم دارند، بیشتر از همه به هم آسیب میزنند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 اگر بخواهم از میان صدها زوجی که در اتاق درمان دیدهام، فقط یک الگوی تکرارشونده را نام ببرم، بدون تردید به تقابل دلبستگی اضطرابی و اجتنابی اشاره میکنم. بسیاری از زوجها تصور میکنند مشکلشان تفاوت اخلاق، کمرنگ شدن عشق یا نداشتن مهارت گفتوگوست؛ اما وقتی لایههای عمیقتر رابطه را بررسی میکنیم، میبینیم ریشه بسیاری از تنشها در سبک دلبستگی آنهاست؛ الگویی که سالها قبل شکل گرفته و امروز خودش را در رابطه عاطفی نشان میدهد.
◼️ به طور کلی، چهار سبک دلبستگی وجود دارد:
۱. دلبستگی ایمن؛ فرد هم از صمیمیت لذت میبرد و هم استقلالش را حفظ میکند.
۲. دلبستگی اضطرابی؛ فرد دائماً نگران از دست دادن رابطه است و برای آرام شدن به اطمینان، توجه و حضور طرف مقابل نیاز دارد.
۳. دلبستگی اجتنابی؛ فرد از صمیمیت بیش از حد احساس ناامنی میکند و هر زمان رابطه عمیقتر میشود، ناخودآگاه فاصله میگیرد.
۴. دلبستگی آشفته (ترسان)؛ فرد هم به صمیمیت نیاز دارد و هم از آن میترسد و معمولاً تجربههای دردناک گذشته در شکلگیری این سبک نقش داشتهاند.
◼️ پرتکرارترین ترکیبی که در اتاق درمان میبینم، رابطه میان یک فرد با دلبستگی اضطرابی و یک فرد با دلبستگی اجتنابی است. این دو نفر معمولاً به شکل عجیبی جذب هم میشوند؛ نه به این دلیل که بهترین انتخاب برای هم هستند، بلکه چون هر کدام زخمی را در دیگری فعال میکند که برایش آشناست.
◼️ فردی که دلبستگی اضطرابی دارد، عشق را در نزدیکی، توجه و اطمینان جستوجو میکند. اگر پیامش دیر جواب داده شود، اگر طرف مقابل کمی سردتر رفتار کند یا کمتر ابراز محبت کند، ذهنش خیلی زود به سمت این فکر میرود که «نکند دیگر دوستم ندارد؟» برای همین بیشتر توضیح میخواهد، بیشتر تماس میگیرد، بیشتر پیگیر میشود و تلاش میکند رابطه را با چسباندن خودش حفظ کند.
◼️ در مقابل، فردی که دلبستگی اجتنابی دارد، با زیاد شدن صمیمیت احساس فشار میکند. ممکن است سکوت کند، دیر جواب بدهد، خودش را درگیر کار کند یا از گفتوگو فاصله بگیرد. نه از سر بیعلاقگی، بلکه چون در تجربه زیستهاش، نزدیکی بیش از حد با احساس خفگی، کنترل شدن یا آسیب دیدن گره خورده است.
◼️ از همین نقطه، چرخهای شکل میگیرد که بسیاری از زوجها سالها در آن گرفتار میمانند؛ هرچه فرد اضطرابی بیشتر نزدیک میشود، فرد اجتنابی بیشتر فاصله میگیرد و هرچه فاصله بیشتر میشود، اضطراب نفر اول شدت میگیرد. یکی تعقیب میکند و دیگری عقب مینشیند. هر دو هم مطمئناند که مشکل از طرف مقابل است، در حالی که هر دو اسیر الگوهایی هستند که سالها پیش در وجودشان شکل گرفته است.
◼️ به همین دلیل، موضوع اصلی بیشتر دعواهای این زوجها، چیزی نیست که دربارهاش بحث میکنند. اختلاف بر سر یک پیام، یک تماس یا دیر رسیدن به خانه نیست. زیرِ همه این اتفاقها، یک نفر دنبال امنیت از راه نزدیک شدن است و نفر دیگر امنیت را در حفظ فاصله تجربه میکند. تا وقتی این تفاوت دیده نشود، سوءتفاهم پشت سوءتفاهم ساخته میشود.
◼️ تغییر، از جایی آغاز میشود که هر دو نفر به جای متهم کردن یکدیگر، الگوهای خودشان را بشناسند. فرد اضطرابی یاد میگیرد تمام آرامش خود را به رفتار طرف مقابل گره نزند و فرد اجتنابی هم کمکم تجربه کند که صمیمیت، الزاماً به معنای از دست دادن استقلال نیست. بسیاری از رابطههایی که روزی فرساینده به نظر میرسیدند، دقیقاً از همین نقطه مسیر متفاوتی پیدا کردهاند.
◼️ اگر در رابطهتان همیشه یک نفر دنبال رابطه میدود و نفر دیگر عقب میکشد، پیش از آنکه دنبال مقصر بگردید، از خودتان بپرسید: «من بیشتر از چه چیزی میترسم؛ رها شدن یا نزدیک شدن؟» پاسخ این سؤال، گاهی از ساعتها بحث و دعوا، تصویر روشنتری از رابطه به دست میدهد.
#اتاق_درمان ۱۴
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom | 1 681 |
