𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
Yopiq kanal
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
284
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+137 kun
+2230 kun
Postlar arxiv
آفتاب به تازگی از پشت کوهها خودش را نشان میداد. دینعلی، سام، کاظم و جواد، به شکل خیاری جلوی درِ کانکس، روی موکتهایی که تار و پودش از بین رفتهبود، دراز کشیده بودند.
دینعلی آهِ عمیقی کشید و گفت:
«دیگه حتی اگه بفهمم آدم رو جانعلی کشته، تعجب نمیکنم!»
جواد که در این مدت کمکم خودش را توی دل دینعلی جا کرده بود، سریع وسط حرفش پرید:
«نه، کار بابات نبوده!»
دینعلی دستش را تکیهگاه سرش کرد، آرنجش را روی بالشت گذاشت و با کنجکاوی نگاهش کرد:
«از کجا انقدر مطمئنی؟»
قبل از اینکه جواد دهان باز کند، کاظم سریع مداخله کرد:
«بچه است دیگه! چرت و پرت میگه، تو جدی نگیر. ولی خب… راستش با این شاهکارهایی که بابات کرده، حق داری همچین فکری کنی.»
دینعلی دوباره آهی کشید و رو به امیرسام که ساعد دستش را روی چشمانش گذاشته بود، چرخید:
«تو چی فکر میکنی سام؟»
سام دستش را از روی چشمانش برداشت و همانطور که در دنیای خودش سیر میکرد، بیمقدمه پرسید:
«جواد… دیروز گودرز سر نزد اینجا؟»
جواد سرش را به نشانهٔ منفی تکان داد. سام کلافه پوفی کشید و همین لحظه، صدای ویبرهٔ تلفن دینعلی بلند شد. او دکمهٔ پاسخ را لمس کرد و موبایل را نزدیک گوشش برد. هنوز کلمهای نگفته بود که صدای جیغ و ضجههای مادرش پشت خط پیچید:
«بالاخره راحت شدید؟! بابات مرد دینعلی… بابات مرد!»
گوشی از دست دینعلی رها شد و روی خاک افتاد. با همان تیشرت مشکی و شلوار ارتشیاش از جا پرید. نفهمید چطور با لکنت به امیرسام خبر داد، چطور پشت فرمان نشست و چطور خودش را به خانهٔ پدری رساند.
جمعیتی که جلوی در پچپچ میکردند را کنار زد و شتابان به داخل دوید.
جسم بیجان جانعلی روی فرش افتاده بود. گودی سیاه زیر چشمهایش بیش از همیشه به چشم میآمد و رد کفی سفید و خشکشده، گوشهٔ لبش جا خوش کرده بود.
ناگهان دنیا روی سر دینعلی چرخید و پاهایش یکباره سست شدند. دستش را دراز کرد تا تکیهگاهی پیدا کند که کاظم سریع زیر بغلش را گرفت. راضیه فریاد بلندی کشید و خودش را توی آغوش مریم انداخت که روی زانوهایش میکوبید و موهایش را چنگ میزد.
مامور اورژانس دستکشهایش را درآورد و سری از تأسف تکان داد. امیرسام بهت زده و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میآمد، پرسید:
«علت… علت مرگش چیه؟»
مامور بدون آنکه نگاهش کند، جواب داد:
«اوردوز! البته نظر دقیق رو باید پزشکی قانونی بده، ولی ظاهراً مصرف همزمان شیشه با تریاک دستش داده.»
زیبایی دینعلی نوجوان اون دو سالی که جانعلی زندون بود و مریم قهر بود خونه باباش
(رسما بی سرپرستی ش بهتر از پدر و مادر داشتنش بود، بهزیستی>مریم و جانعلی)
از کسایی که قبلا در ارتباط بودیم و الان تاکسیک بازی در آوردین، اکانتهای فیکتون رو از چنل من بکشید بیرون و این استاکهای بچگانه تون رو تموم کنین. به هیچ وجه خوشم نمیاد چنل من باشید.
برای آخرین بار کاملا محترمانه میگم. شماام احترام خودتون رو حفظ کنید و با خداحافظی خوشحالم کنید.
