ㅤ𝘖𝘤𝘵𝘰𝘣𝘦𝘳 𝘴𝘬𝘺
Kanalga Telegram’da o‘tish
347
Obunachilar
-224 soatlar
-27 kun
+1430 kun
Postlar arxiv
Repost from Always✞⁷
+4
با رسیدن به مقصد،هر دو پسر از ماشین پیدا شدند.با نزدیک شدن به کافه،نیکی با باز کردن در به همراه سونگهون وارد شدند. نیکی با دیدن سه تا پیرمرد که شات الکل میزدند،بهشون نزدیک شد و محکم به میزشون کوبید. "ببینین کی اینجاست،جناب نیشیمورا" "زود پولا رو بده کار داریم" "بیا بشین یه نوشیدنی باهامون بخ.." "برای نوشیدن نیومدیم،زود پولا رو بده" پیرمرد لبخندش رو جمع کرد و خمی به ابروهایش آورد. "پولا رو بدین بهشون" پیرمرد دیگری بلند شد با تنه ای به نیکی از کنارش رد شد.بعد از پنج دقیقه با ساک مشکی رنگ بزرگی پولا رو به دست نیکی داد. "بیا اینم پولا،فقط آخرین بارت باشه با من اینجوری حرف میزنی" نیکی پوزخندی زد و قبل از حمله ور شدن به پیرمرد سونگهون جلوش رو گرفت و او را به سمت در کشوند، هنوز چند قدم نرفته بودند که ناگهان وسیله محکمی به زانوهاشون خورد و باعث شد با زانو به زمین فرود بیان. "سرتونو بالا بگیرین" دو پسر با شنیدن صدای آشنایی سرشونو بالا آوردن. "هیس...ونگ" "هی...ییونگ" "چیه؟چرا ماتتون برده؟درسته من دستور تمام اون نقشه ها رو دادم" نیکی و سونگهون هنوز در شک بودند،باورشون نمیشد هیونگشون رئیس خلافکارا باشه.𝖧𝗈𝗈𝗇𝗄𝗂ᘏ
生活 ‹ 𝟤𝟤𝟤 › ៹
﹫𝚮e𝖺𝗏𝖾ꤙ ⤿ #YOONA
Repost from N/a
𝖥𝗂𝗇𝖺𝗅𝗅𝗒, 𝗂𝗍 𝗁𝖺𝗌 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗍𝗈𝗈𝖽──
❦ ── 𝖿𝗈𝗋 𝗐𝗁𝗈𝗆 𝗂𝗍 𝗌𝗁𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖻𝖾𝖺𝗍.
تو را که دیدم… نه جـهـان عوض شد، نه معجزهای اتـفـاق افتاد؛ فقط یکچـیـز سرِ جـایِ خـودش نشست، انگار تکهای از مـن که سالها گمش کرده بودم، بیسر و صـدا برگشت… حضورِ تـو هیچ شباهتی به آن عاشقانههای اغراقآمیز نداشت؛ آرام بود، مثلِ نـوری که از پنجره میریزد و تازه میفهمی اتاقت چـقـدر تاریک بوده… با تـو قلبم تندتر نزد، بلکه دقیقتر زد… منظمتر، جوری که انگار بـالاخره فهمیده برای چه کسی باید بتپد. اسمِ تـو دیگر یک کلمهی ساده نبود؛ میانِ فکرهایم میچرخید، بیآنکه بلند گفته شود، بیآنکه کسی بفهمد چطور آرام در مـن جا گرفت… تو را که دیدم، جهان بزرگتر نشد؛ اما مسیرها واضحتر شدند… انگار راههایی که همیشه میترسیدم بروم، بیدلیل به سمتِ تـو امن شدند. تو اتفاقِ قشنگی نیستی، چون اتفاقها میآیند و میروند… تو چیزی شبیهِ ماندنی شدنی، شبیهِ عادتی که نمیشود از آن دل کند. و مـن… در میانِ تمامِ این سکوتها فهمیدم… بعضی آدمها نه برای تعریف شدناند، نه برای نوشتن… فقط باید باشند، تا جـهـان بالاخره معنی بگیرد…
Repost from 𝖣︎𝖨︎𝖤︎𝖥𝖠︎𝖫𝖤︎.
🤩 ڪلبــــه ے کـلانـتــر - نـوامـبــر 🎻 🤩
مــه ؛ چون انـدوهِ کـلانتر بر دامنـه کلبـه خفتـه بـود؛ بو قـهـوهے تلـخـی که هـر صبـح بـرای دل خـستـهاش میےریختی روی تـن دیـوار هـا خاطـره بـود امـا بـه زهـر آلـودی ایـن اَیـام غـیابـت نمیرسیـد نــامـهای بر سینـهے چـوبـی میـز گستـرده بود؛ بـا مُـهری که برایش غریبـه نبـود امـا ایـن بار بـوی تو را نمیےداد با دستـانی کـه روزگـاری شـانـههایت را آرام میفشـرد ؛ با چشمـانی کـه در پرستش آن قدیس بے رحـم بی فـروغ مانـده بـود نامـه را گشـود کلـماتش خشـک و رسـمے بودنـد بی هیچ نشـانی از آن دوستــت دارم هاے کـه زمـانی در گوشـهے هـر سطـر بـرایش پنهـان مینـوشتی؛ اســلحـهای کـه را سـال ها بـرای پـاسداری از شهر بـه دوش میےکـشید حالا خستـه و بی رمق چـون صـاحبش خانـه نشین بـود و تنهـا چـاره سازِ رهـایی خویش بـود بـاران به شیشـه های کلبـه میکوبیـد؛ درست مـانند تلنگـرِ خاطـرات شـام گـاهی ات کـه تنها مهمـان ِ نـاگزیر کـلانتر بـود قهـوهاش را جـرعهجـرعه نوشیـد؛ بے آنکه گرمایی به لـب های سـردش ببخشـد اکنــون تنهـا چیزی کـه بـاقیست ؛ یک نامهے ناتــمام بود؛ برای تو.
Repost from †𝖵𝖾𝗇𝗎𝗌 𝖤𝖼𝗅𝗂𝗉𝗌𝖾†
𝐵𝑒𝑎𝑢𝑡𝑖𝑓𝑢𝑙𝑙 𝑠ℎ𝑒 𝑤𝑎𝑠 𝑐𝑟𝑒𝑎𝑡𝑒𝑑 𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑟𝑜𝑠𝑒𝑠
──────୨ৎ──────
𝐴𝑓𝑡𝑒𝑟 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑝𝑒𝑟𝑖𝑜𝑑 𝑜𝑓 『🩰』
🪞𓍯 𝑏𝑟𝑖𝑙𝑙𝑖𝑎𝑛𝑐𝑒 𝑏𝑒𝑔𝑎𝑛 𝑖𝑛 𝑚𝑦 𝑙𝑖𝑓𝑒
