ㅤ𝘖𝘤𝘵𝘰𝘣𝘦𝘳 𝘴𝘬𝘺
Kanalga Telegram’da o‘tish
348
Obunachilar
+224 soatlar
-17 kunlar
+1630 kunlar
Postlar arxiv
رها رهاااااااا اسلی کردی عشقممممم(ببخشید دیر دیدممصمنصنصتثتصات😭😭😭😭) واقعا خیلی مودبرسش قشنگهههصحصحصتثتتتصصتصتصتثو الهی تیکه تیکه شم خیلی قشنگ شدههههه
پخت و پز کردیییییییی
Repost from ﴾new﴿سیگـآر خآمــوشـــــــــ
لی مینهو؛𓃦
شاید بعضی آدمها شبیه یک فصل نباشند، شبیه یک حس باشند؛ چیزی که نمیشود دقیقاً اسمش را گذاشت، اما حضورش را میشود فهمید. میانِ نورهای آرامِ صحنه و صدای تشویقها، گاهی چیزی فراتر از آنچه دیده میشود وجود دارد؛ سالهایی از تلاش، خستگیهایی که کسی ندیده، و لبخندی که پشتش هزاران لحظهی نادیده مانده است. او از آن آدمهاییست که انگار آرامش را بلدند، حتی وقتی دنیا پر از شلوغیست. در نگاهش چیزی از سکوتِ صبحهای سرد هست؛ ساده، دور، اما عجیب آشنا. شاید زیباییِ بعضی آدمها همین باشد؛ اینکه لازم نیست همیشه حرفی بزنند تا حضورشان احساس شود. گاهی فقط کافیست باشند، در گوشهای از یک قاب، در صدای یک آهنگ، یا در خاطرهای که بیدلیل لبخند را برمیگرداند. لی مینهو؛ یک اسم ساده، با هزار تصویری که هرکدام میتوانند داستانِ متفاوتی از او بسازند.
Repost from روحِ ســوختـه؛
برای او؟ شاید هم برای ما؟ نمیدانم.
میخواهم بنویسم، اما نمیدانم برای او؟ او؟ او اصلاً کیست؟ خودِ من نیز نمیدانم. او را بارها دیدهام، اما... نمیدانم؛ انگار هرگز او را ندیدهام. وقتی دربارهاش با دیگران سخن گفتم، همه پاسخی شبیه به من دادند. چرا اینگونه شد؟ چرا همه با هم گفتند: «او؟ او اصلاً کیست؟ او وجودِ خارجی ندارد!» پس من این همه نامه را برای چه کسی نوشتم؟ چه کسی بود که با آن نامههای آراسته، پاسخم را میداد؟ آیا همهچیز یک رویا بود؟ باز هم میگویم... نمیدانم. راستش را بخواهی، محال است همهچیز رویا بوده باشد. آخر آن نامهها بویِ زندگی میدادند؛ آنچنان زیبا نوشته شده بودند که با خواندنِ هر کلمه، دلم میخواست بروم و او را چنان ببوسم که در من حل شود؛ تا هرکس سراغش را گرفت، بگویم: «او؟ او در زندگیِ من حل شده است!» آخرین نامهاش اینگونه آغاز میشد: «ای محبوبِ من... به زودی به دیدنت میآیم.» نمیدانید چقدر منتظرش بودهام و هستم! اما چرا هر وقت دربارهاش با اطرافیان سخن میگویم، همه میگویند: «او کیست؟ او هرگز وجود نداشته است...» و در آخر، مرا دیوانه خطاب میکنند؟ و من دوباره در خلوتِ خود، با خود میاندیشم که: او... کیست؟ و باز هم نمیتوانم پاسخِ سوالم را بدهم؛ چرا که مغزم، یاریام نمیکند تا او را به خاطر بیاورم. راست است که مرا دیوانه مینامند، اما من... از این که هرچه میکنم، نمیتوانم او را به یاد آورم، خسته شدهام. آخر او، مرا «محبوبِ دلِ خود» میخواند. مگر میشود محبوبِ دلِ کسی باشی، اما خودت او را به خاطر نیاوری؟و باز هم، در پاسخِ خودم، میگویم: نمیدانم.
Repost from روحِ ســوختـه؛
