Leila.Psychotherapist
Kanalga Telegram’da o‘tish
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
2 746
Obunachilar
-224 soatlar
-387 kun
-14830 kun
Postlar arxiv
گاهی ما اسمِ «ادامه دادن» را میگذاریم روی چیزی که در واقع اصرار به ماندن در یک مسیر اشتباه است.
به ما یاد دادهاند که آدم موفق کسی است که جا نمیزند، تسلیم نمیشود و تا آخر میرود.
اما یک بخش مهم ماجرا را فراموش کردهایم:
گاهی بلوغ یعنی بفهمی کِی باید ادامه بدهی و کِی باید برگردی.
شکست همیشه به این معنا نیست که تو به اندازهی کافی خوب نبودهای.
گاهی فقط یعنی این مسیر، این رابطه، این تصمیم یا این شکل از تلاش، دیگر با واقعیت زندگی تو هماهنگ نیست.
آدم عاقل کسی نیست که هیچوقت زمین نخورد؛
کسی است که بعد از زمین خوردن بتواند مکث کند و از خودش بپرسد:
«آیا باید دوباره تلاش کنم؟
یا چیزی در این مسیر هست که باید ببینم، بفهمم و تغییرش بدهم؟»
اصرار کردن همیشه نشانهی قدرت نیست.
گاهی نشانهی ترس است؛
ترس از پذیرفتن اینکه انتخاب قبلیمان درست نبوده،
ترس از قضاوت دیگران،
یا ترس از اینکه اگر برگردیم، یعنی شکست خوردهایم.
اما تغییر مسیر، شکست نیست.
گاهی برگشتن،
دور شدن،
نه گفتن،
رها کردن
و انتخاب یک مسیر تازه،
دقیقاً همان چیزی است که از یک شکست، رشد میسازد.
قرار نیست برای اثباتِ اینکه «کم نیاوردهای»،
خودت را تا آخر یک مسیر فرسوده کنی.
گاهی شجاعانهترین جمله این است:
«این راه برای من نبود؛
و من آنقدر خودم را میشناسم که مسیرم را عوض کنم.»
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
تا وقتی نفهمیم کیستیم، برای چه قدم به این دنیا گذاشتهایم و درسهایی را نیاموزیم که قرار است زندگی به ما یاد دهد، بیتردید در دام حقارت داستان شخصیمان گرفتار خواهیم بود.
#دبی_فورد
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
«نه» شنیدن همیشه به معنای دوستداشتنی نبودن تو نیست.
ممکن است کسی تو را دوست داشته باشد و باز هم نتواند خواستهات را بپذیرد.
ممکن است کسی تو را انتخاب نکند، بدون اینکه ارزش تو کمتر شده باشد.
اگر هر «نه» را به یک حکم دربارهی ارزش خودت تبدیل کنی، زندگی عاطفیات خیلی زود تبدیل به میدان آزمون ارزشمندی میشود.
یاد بگیر بین «من را نخواست» و «من خواستنی نیستم» فاصله بگذاری.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی به یک مادر گفته میشود:
«از وقتی بچهدار شدی، انگار همهچیزت شده بچهات!»
و شاید از بیرون واقعاً همینطور به نظر برسد؛
برنامهها تغییر کردهاند،
خواب و استراحت کمتر شده،
تصمیمها با نیازهای کودک هماهنگ میشوند
و بخش بزرگی از توجه مادر به او اختصاص پیدا میکند.
اما یک نکتهی مهم را نباید فراموش کنیم:
کودک در سالهای اول زندگی هنوز جهان را از خودش جدا نمیبیند.
برای یک نوزاد، مادر فقط «یک آدم» نیست؛
منبع امنیت، آرامش، تغذیه، تنظیم هیجان و تجربهی اولیهی جهان است.
او هنوز نمیتواند به خودش بگوید:
«مامان کنار من نیست، اما من امنم و او دوباره برمیگردد.»
این ظرفیت، بهتدریج و از دل تجربههای تکرارشوندهی امنیت شکل میگیرد.
وقتی کودک گریه میکند و کسی پاسخ میدهد،
وقتی میترسد و آغوشی برای پناه گرفتن دارد،
وقتی گرسنه است و نیازش دیده میشود،
در واقع فقط «توجه» دریافت نمیکند؛
او دارد یک تصویر درونی از رابطه میسازد:
«وقتی به کسی نیاز دارم، میتوانم کمک بخواهم.»
«احساسات من قابل تحملاند.»
«دنیا میتواند جای امنی باشد.»
«من ارزش مراقبت شدن دارم.»
و این همان جایی است که تفاوت میان توجه و وابستهکردن اهمیت پیدا میکند.
پاسخدادن به نیازهای کودک، لزوماً به معنای وابستهکردن او نیست.
کودکی که امنیت را در رابطه تجربه میکند، بهتدریج ظرفیت جداشدن، کشفکردن و مستقلشدن را هم پیدا میکند.
مادر قرار نیست برای همیشه مرکز جهان کودک بماند.
قرار است در آغاز، آنقدر حضور داشته باشد که کودک بتواند بعدها جهان را بدون ترس کشف کند.
پس اگر این روزها خانه نامرتبتر است،
اگر برنامههایت تغییر کرده،
اگر بیشتر در دسترس کودکت هستی،
اگر گاهی احساس میکنی زندگیات حول نیازهای او میچرخد...
شاید لازم نباشد مدام از خودت بپرسی:
«نکند دارم زیادی به او توجه میکنم؟»
گاهی سؤال مهمتر این است:
«آیا کودکم در رابطه با من دارد امنیتی را تجربه میکند که روزی بتواند با تکیه بر آن، از من فاصله بگیرد و دنیای خودش را بسازد؟»
چون هدفِ دلبستگی سالم،
چسبیدن همیشگی کودک به مادر نیست؛
ساختن امنیتی است که یک روز به کودک اجازه میدهد با خیال آسوده، دست مادر را رها کند و به سمت جهان خودش برود.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
اگر بخش های تاریکِ وجودت را دوست نداشته باشی چگونه میتوانی با خود بودن را تحمل کنی؟
آن زمان که به بخشِ تاریکِ وجودت عشق بورزی و خود را آنگونه که هستی دوست بداری ، نفرت نسبت به بخش تاریک و ویژگی های کهتر را در وجودت حس نمیکنی ، آنگاه هیچ نفرتی نیست .
اگر کامل هستی ، چگونه می توانی بخش تاریکی نداشته باشی؟
#کارل_گوستاو_یونگ
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
احساسی که اجازه ندادی تجربه شود، لزوماً از بین نمیرود.
گاهی فقط شکلش عوض میشود؛ تبدیل میشود به بیحوصلگی، تحریکپذیری، فاصله گرفتن یا حتی خستگی دائمی.
ما همیشه نمیتوانیم جلوی اتفاقات زندگی را بگیریم، اما میتوانیم یاد بگیریم احساساتمان را بشناسیم و برایشان جا باز کنیم.
قرار نیست هر احساسی را فوراً حل کنی.
بعضی احساسات، قبل از اینکه حل شوند، فقط میخواهند دیده و تجربه شوند.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گذشته تغییر نمیکند، اما رابطه ما با گذشته میتواند تغییر کند.
ممکن است اتفاقی سالها پیش افتاده باشد و هنوز هر بار که به آن فکر میکنی همان درد را زنده کند.
شفای روان الزاماً به معنای این نیست که روزی برسد که دیگر هیچ احساسی نسبت به گذشته نداشته باشی.
گاهی شفای واقعی یعنی بتوانی به آنچه گذشته نگاه کنی، بدون اینکه دوباره درون آن زندگی کنی.
تو همان آدمِ آن روز نیستی؛ امروز منابع، آگاهی و انتخابهای بیشتری داری.
گذشته بخشی از داستان توست، اما قرار نیست نویسنده تمام فصلهای بعدی زندگیات هم باشد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی یک اتفاق، برای دو نفر معنای کاملاً متفاوتی دارد.
مثلاً شریک عاطفیات کمی فاصله میگیرد، کمتر حرف میزند یا میگوید:
«الان نیاز دارم کمی تنها باشم.»
ممکن است برای یک نفر این فقط یک فاصلهی موقت باشد؛
اما برای دیگری معنایش این باشد:
«داره منو ترک میکنه.»
یکی نزدیکتر میشود و مدام دنبال اطمینان گرفتن میگردد.
یکی عقب میرود و ارتباطش را قطع میکند.
یکی حالت دفاعی میگیرد و شروع میکند به توضیح دادن، حمله کردن یا مقصر پیدا کردن.
و برای کسی دیگر، نزدیکی و فاصله هر دو میتوانند اضطرابآور باشند؛
پس مدام بین «بیا نزدیکتر» و «از من فاصله بگیر» حرکت میکند.
اتفاق یکی است؛
اما سیستم عصبیِ آدمها یکسان آن را تفسیر نمیکند.
چرا؟
چون ما فقط با «آنچه اکنون اتفاق افتاده» واکنش نشان نمیدهیم؛
گاهی با تمام تجربههایی که پیش از این دربارهی رابطه، صمیمیت، طرد شدن، رها شدن و امنیت داشتهایم، واکنش نشان میدهیم.
اگر در گذشته آموخته باشی که فاصله گرفتنِ آدمها یعنی از دست دادنشان،
ممکن است امروز هم کوچکترین فاصلهای در رابطه، زنگ خطر را درونت روشن کند.
اگر نزدیکی در تجربههای گذشتهات با فشار، کنترل یا آسیب همراه بوده باشد،
ممکن است صمیمیت بیش از آنکه آرامت کند، سیستم عصبیات را به حالت دفاعی ببرد.
و گاهی هم تجربههای متناقضی داشتهایم؛
هم نیاز شدید به نزدیکی داریم و هم از همان نزدیکی میترسیم.
اینجاست که یک نکتهی مهم وجود دارد:
واکنش اولیهی ما لزوماً انتخاب آگاهانهی ما نیست.
ممکن است بدن، قبل از اینکه ذهن فرصت تحلیل کردن پیدا کند، احساس خطر کند.
اما این به این معنا نیست که قرار است همیشه همینطور بمانیم.
ایمن بودن در رابطه به این معنا نیست که هیچوقت تحریک، عصبانی، مضطرب یا ترسیده نشویم.
امنیت واقعی یعنی بتوانیم بعد از فعال شدن،
کمکم به خودمان برگردیم،
احساسمان را بشناسیم،
به جای حمله یا فرار، دربارهی آن حرف بزنیم
و یاد بگیریم که هر فاصلهای به معنای ترک شدن نیست و هر تعارضی به معنای پایان رابطه نیست.
رشد رابطهای دقیقاً از همینجا شروع میشود:
نه از اینکه دیگر هرگز تریگر نشویم؛
بلکه از اینکه بین «آنچه احساس میکنم» و «آنچه انجام میدهم» کمی فاصله ایجاد کنیم.
ممکن است نتوانی اولین واکنش سیستم عصبیات را انتخاب کنی،
اما با خودآگاهی، تنظیم هیجان و تجربهی رابطههای امن، میتوانی کمکم انتخاب کنی که بعد از آن چه میکنی.
شاید سؤال مهم این نباشد که
«من کدام سبک دلبستگی را دارم؟»
بلکه این باشد:
وقتی احساس میکنم رابطه در خطر است، بدن و ذهن من اول چه داستانی برایم تعریف میکنند؟
«دارم از دستش میدهم؟»
«باید از خودم دفاع کنم؟»
«باید فرار کنم؟»
«یا میتوانم بمانم و دربارهی آنچه بین ما اتفاق افتاده، گفتوگو کنم؟»
گاهی شناختن همین واکنش، اولین قدم برای تغییر الگوی رابطهای ماست.
تو وقتی در رابطه احساس ناامنی میکنی، بیشتر به سمت نزدیک شدن میروی، فاصله میگیری، دفاع میکنی یا بین نزدیک شدن و دور شدن نوسان میکنی؟
@LeilaPsychotherapist
وقتی تصمیم میگیرید در دفاع از نیازهایتان قاطعانه نه بگویید، اوایل احساس گناه رهایتان نمیکند. این احساس اغلب از گذشته سرچشمه میگیرد و به این معنا نیست که نهگفتن اشتباه است. وقتی تصمیمی همسو با ارزشهایتان بگیرید، به این احساس قدیمیِ نخنماشده هم غلبه خواهید کرد.
حال چطور باید احساس گناهتان از نهگفتن را از بین ببرید؟
پاسخ کوتاه و کاملاً واضح است: لازم نیست این کار را انجام دهید. اگر مطمئنید تصمیمی که گرفتهاید بهترین گزینه است، بهجای تلاش برای سرکوب یا حذف احساس گناهتان، آن را بهمنزلهی احساسی طبیعی بپذیرید و به راهتان ادامه دهید.
#جولی_اسمیت
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
اگر همیشه تو کسی هستی که میبخشی، کوتاه میآیی و دوباره فرصت میدهی، یک سؤال مهم از خودت بپرس.
آیا واقعاً بخشیدهای، یا فقط از تنهایی و از دست دادن رابطه میترسی؟
بخشش وقتی سالم است که همراه با دیدن واقعیت باشد، نه نادیده گرفتن آن.
قرار نیست به کسی فرصت بیپایان بدهی تا ثابت کنی آدم مهربانی هستی.
مهربانی با دیگران نباید به معنای بیرحم شدن با خودت باشد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
صمیمیت فقط این نیست که کسی همه رازهای ما را بداند.
صمیمیت عمیقتر یعنی بتوانیم در حضور دیگری، خودمان را سانسور نکنیم؛ بتوانیم بگوییم «ترسیدم»، «نیاز دارم»، «ناراحت شدم»، «نمیدانم» و مطمئن باشیم که برای بیان آسیبپذیریمان تحقیر نمیشویم.
بعضی رابطهها سالها ادامه دارند، اما هیچوقت به صمیمیت نمیرسند؛ چون آدمها کنار هم هستند، اما پشت دیوارهای دفاعی زندگی میکنند.
رابطه زمانی عمیق میشود که دو نفر بتوانند همدیگر را ببینند، نه فقط تصویری را که هر کدام از خودشان برای دیگری ساختهاند.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی بدن چیزی را به زبان میآورد که ذهن مدتهاست دربارهاش سکوت کرده است.
وقتی بارها طرد میشویم، ممکن است بدنمان یاد بگیرد خودش را جمع کند؛
وقتی بارها احساس رهاشدگی میکنیم، ممکن است ناخودآگاه از ارتباط فاصله بگیرد؛
وقتی تحقیر را تجربه میکنیم، ممکن است سر پایین بیاید و بدن کوچکتر شود؛
وقتی خیانت یا تهدید را تجربه میکنیم، بدن میتواند در حالت آمادهباش و دفاع باقی بماند؛
و وقتی بارها احساس بیعدالتی و ناتوانی کردهایم، ممکن است کنترل و سفتی به بخشی از الگوی بدنی ما تبدیل شود.
این یعنی هیجان فقط یک اتفاق ذهنی نیست.
هر تجربهی عاطفی، همزمان در بدن هم اتفاق میافتد؛
در تنفس، ضربان قلب، تون عضلانی، حرکت، حالت چهره و حتی شیوهای که خودمان را در فضا نگه میداریم.
اگر این وضعیتها بارها و بارها تکرار شوند، بدن ممکن است به آنها عادت کند؛
آنقدر که چیزی که زمانی یک واکنش به یک موقعیت بوده، کمکم تبدیل به «حالت معمول بدن» شود.
اما یک نکته مهم وجود دارد:
هر شانهی افتادهای نشانهی طردشدگی نیست،
هر بدن سفتی نشانهی خیانت نیست،
و از روی فرم بدن نمیتوان دربارهی گذشته یا وضعیت روانی یک انسان تشخیص قطعی داد.
بدن داستان ما را تعریف نمیکند؛
اما گاهی ردپای داستانی را که زیستهایم با خودش حمل میکند.
برای همین در مسیر درمان، فقط پرسیدنِ «چه فکری داری؟» کافی نیست.
گاهی لازم است بپرسیم:
«بدنت الان چه میکند؟»
کجا منقبض میشوی؟
کجا نفست را حبس میکنی؟
چه زمانی شانههایت بالا میروند؟
چه زمانی بدنت عقب میکشد یا خودش را جمع میکند؟
چون آگاهی از بدن، میتواند یکی از راههای برگشتن به خودمان باشد.
و شاید یکی از مهمترین بخشهای ترمیم این باشد که به بدنمان یاد بدهیم:
«آن اتفاق تمام شده؛
لازم نیست تا ابد در حالت دفاعی بمانی.»
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
جیمز هالیس روانکاو شهیر
به بچه هایش چه می گفت!
تو برای ما ارزشمند هستی
تو همیشه عشق و حمایت ما را خواهی داشت
تو در این دنیا باید همانی شوی که برای آن خلق شده ای
هرگز دست از تلاش برای تبدیل شدن به خود کاملت برندار
وقتی زمین می خوری یا شکست می خوری، هنوز ما دوستت داریم و از تو استقبال می کنیم.
...اما تو به اینجا آمده ای تا روزی ما را ترک کنی...
تو ما را ترک کن ،بی آن که نگران خشنود ساختن ما باشی، باید دنبال سرنوشتت باشی
شما چگونه تربیت شدید؟
@ghahremanedaroon
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
تو برای استراحت کردن لازم نیست اول به اندازهی کافی کار کرده باشی.
لازم نیست آنقدر خسته شوی که دیگر توان هیچ کاری نداشته باشی تا به خودت اجازهی توقف بدهی.
بدن و روان تو ماشین نیستند که فقط وقتی خراب شدند به آنها رسیدگی کنی.
استراحت، تنبلی نیست؛ بخشی از تنظیم و بازیابی روان است.
گاهی موثرترین کاری که میتوانی انجام بدهی، این است که مدتی هیچ کاری نکنی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
یکی از دشوارترین درسهای بزرگسالی این است که بفهمیم همه چیز تحت کنترل ما نیست.
نمیتوانیم احساس دیگران را کنترل کنیم،
نمیتوانیم تضمین کنیم کسی همیشه کنارمان بماند،
نمیتوانیم جلوی همه اتفاقهای دردناک زندگی را بگیریم.
تلاش برای کنترل جهان، گاهی شکلی از اضطراب است که لباسِ قدرت پوشیده.
اما رها کردن کنترل به معنای بیتفاوت شدن نیست.
یعنی انرژیمان را از جایی که هیچ اختیاری نداریم، به جایی برگردانیم که واقعاً میتوانیم اثر بگذاریم: انتخابهای خودمان، مرزهایمان، واکنشهایمان و نحوه مراقبت از خودمان.
آرامش از کنترل همه چیز نمیآید؛ از شناختن محدوده اختیارمان میآید.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی آدمی وارد زندگیمان میشود که واقعاً دوستش داریم؛
اما درست همانجایی که رابطه میتواند عمیقتر شود، چیزی درون ما عقب میکشد.
سرد میشویم.
فاصله میگیریم.
عیبهایش را بزرگ میکنیم.
بهانه پیدا میکنیم.
یا حتی کاری میکنیم که خودِ رابطه از بین برود.
و بعد با خودمان میگوییم:
«پس چرا وقتی دوستش داشتم، پسش زدم؟»
یکی از پاسخهای ممکن، در گذشتهی ماست.
ما فقط آدمها را انتخاب نمیکنیم؛
گاهی الگوهای آشنای رابطهایمان را هم انتخاب میکنیم.
اگر در کودکی عشق را با اضطراب، بیثباتی، انتقاد، طرد شدن، کنترل یا تلاش دائمی برای بهدستآوردن توجه تجربه کرده باشیم، ممکن است سیستم روانی ما بعدها چیزی را که آشناست، با چیزی که «امن» است اشتباه بگیرد.
در این حالت، رابطهی سالم الزاماً احساس آرامش نمیدهد؛
گاهی حتی میتواند غریب و ناآشنا به نظر برسد.
چون روان ما لزوماً نمیپرسد:
«این رابطه برای من خوب است؟»
گاهی ناخودآگاه میپرسد:
«آیا این رابطه شبیه چیزی است که قبلاً میشناختم؟»
و اینجاست که یک تناقض دردناک شکل میگیرد:
ممکن است کسی واقعاً به ما محبت کند،
اما ما به جای نزدیکشدن، عقب برویم.
نه لزوماً چون او را دوست نداریم؛
بلکه چون صمیمیت، آسیبپذیری و دیدهشدن میتواند زخمهای قدیمی را فعال کند.
از طرف دیگر، ممکن است وقتی کسی به ما نزدیک میشود، بخشهایی از خودمان را ببینیم که سالها از آنها فرار کردهایم؛
ترس از کافی نبودن، ترس از ترک شدن، ترس از وابستگی، یا حتی این باور قدیمی که:
«اگر خود واقعیام را نشان بدهم، دوستداشتنی نخواهم بود.»
اما فهمیدن این الگو به معنی سرزنش والدین یا پیدا کردن یک مقصر برای تمام انتخابهای امروز ما نیست.
گذشته، توضیح است؛ نه حکم قطعی.
اینکه بفهمیم یک واکنش از کجا آمده، تازه آغاز راه است.
قرار نیست هر بار که کسی را پس میزنیم بگوییم «حتماً زخم کودکی دارم».
گاهی واقعاً یک رابطه مناسب ما نیست.
اما وقتی میبینیم یک الگوی مشابه بارها و بارها در روابط مختلف تکرار میشود، شاید ارزش داشته باشد کمی مکث کنیم و بپرسیم:
من واقعاً این آدم را نمیخواهم؟
یا نزدیکی با او چیزی را در من بیدار کرده که هنوز بلد نیستم با آن بمانم؟
گاهی مسئله این نیست که
«چرا آدم درست را پیدا نمیکنم؟»
بلکه سؤال عمیقتر این است:
«وقتی آدمی با منِ واقعی و آسیبپذیرم روبهرو میشود، آیا من توانایی ماندن در رابطه را دارم؟»
و شاید رشد عاطفی دقیقاً از جایی شروع شود که به جای تکرار خودکار الگوهای قدیمی، بتوانیم برای اولینبار آنها را ببینیم.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
اگر میخواهید مزرعهای را آبیاری کنید،
باید کانال آبی در آن حفر کنید
و برای مدت زمانی طولانی
و بهطور مداوم به آن آب برسانید.
اگر فقط ۱۰ ثانیه به آن آب دهید و بعد متوقف کنید آب قبل از اینکه به مزرعه برسد در زمین فرو میرود.
شما نمیتوانید بدونِ تلاش طولانی و مستمر به خویش برسید و در آن مستقر بمانید.
هر بار که دست از تلاش بردارید یا حواستان پرت شود مقداری از تلاشهای قبلیتان هدر میرود.
تداوم دم و بازدم برای تداوم زندگی ضروری است.
تداوم مراقبه برای تمام کسانی که میخواهند در خویش مستقر باشند ، ضروری است.
آنامالای سوامی
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی ترس از دست دادن یک نفر، آنقدر بزرگ میشود که شروع میکنی به نگه داشتنش به هر قیمتی.
بیشتر پیام میدهی، بیشتر توضیح میدهی، بیشتر کوتاه میآیی و حتی جاهایی خودت را نادیده میگیری.
اما رابطهای که فقط با ترس از دست دادن حفظ شود، کمکم امنیت را از هر دو نفر میگیرد.
قرار نیست برای ماندن یک نفر، خودت را ترک کنی.
گاهی امنترین کاری که میتوانی برای رابطه بکنی، این است که خودت را در آن گم نکنی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
