uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

مأمن.

مأمن.

Kanalga Telegram’da o‘tish

Miles to go before I sleep ... @HopesMessagesbot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
304
Obunachilar
-224 soatlar
-157 kun
-8030 kun
Postlar arxiv
کیوتِ خوابآلویِ گشنه:

Repost from let's غیبت
امروز June 18، روز جهانی چشم خوشگلاست. @madzteam

چرا نسل این موجودات ابله منقرض نمیشه خدایا؟! چرا دایناسورا منقرض شن اینا نه؟! خدااا جیگرم داره میسوزه مردک کسککششششششششششششششش

🤬کسکشِ بی‌پدرِ مادرمرده....🔞🔞🔞

وقتی برای اولین بار پرونده‌اش روی میز من قرار گرفت، فقط یک عدد به چشم می‌آمد؛ ۱۹ ساله. اما پشت این عدد، زندگی دختری بود که ان
+2
وقتی برای اولین بار پرونده‌اش روی میز من قرار گرفت، فقط یک عدد به چشم می‌آمد؛ ۱۹ ساله. اما پشت این عدد، زندگی دختری بود که انگار سال‌ها درد کشیده بود. وقتی وارد اتاق شد، سرش پایین بود. روسری را محکم دور صورتش پیچیده بود، گویی می‌خواست خودش را از نگاه دنیا پنهان کند. آرام روی صندلی نشست. دستانش می‌لرزید. سکوتی سنگین بین ما حاکم شد. به عنوان مددکار اجتماعی، بارها قربانیان خشونت خانگی را دیده بودم، اما چیزی در نگاه او متفاوت بود؛ ترکیبی از ترس، شرم و ناامیدی. آرام پرسیدم: «می‌خواهی برایم تعریف کنی چه اتفاقی افتاده؟» چند لحظه طول کشید تا صدایش را پیدا کند. سپس با صدایی شکسته گفت: «شوهرم این کارها را با من کرده...» در حین صحبت، روسری را کمی کنار زد. آثار زخم روی صورتش نمایان شد. لب‌هایش نامتقارن بودند و جای بخیه‌های خشن روی آنها دیده می‌شد. بعدها فهمیدم که پس از پاره شدن لب‌هایش، همسرش با سوزن آنها را دوخته بود؛ بدون بی‌حسی، بدون مراقبت پزشکی، فقط برای اینکه کسی از ماجرا باخبر نشود. وقتی از سوختگی‌های بدنش گفت، دستانش را روی بازوهایش کشید؛ انگار هنوز حرارت آن درد را احساس می‌کرد. هر جمله‌ای که بر زبان می‌آورد، تصویری از شکنجه‌ای طولانی را پیش چشمم می‌آورد. اما آنچه بیش از زخم‌های جسمی آزاردهنده بود، آسیب‌های روانی عمیقی بود که در وجودش ریشه دوانده بود. به عنوان روان‌شناس، نشانه‌ها برایم آشنا بودند؛ اضطراب شدید، ترس دائمی، احساس بی‌ارزشی و گناهی که هیچ تعلقی به او نداشت. قربانیان خشونت اغلب خود را مقصر می‌دانند. او نیز بارها تکرار می‌کرد: «شاید اگر بهتر رفتار می‌کردم، این اتفاق‌ها نمی‌افتاد.» اما واقعیت چیز دیگری بود. هیچ رفتاری خشونت را توجیه نمی‌کند. هیچ انسانی سزاوار تحقیر، شکنجه و آزار نیست. در طول جلسه، متوجه شدم دختر ۱۹ ساله‌ای که روبه‌رویم نشسته بود، تنها بدن زخمی نداشت؛ اعتمادش به انسان‌ها، احساس امنیتش و تصویرش از خودش نیز آسیب دیده بود. او مدت‌ها در محیطی زندگی کرده بود که ترس، بخشی از زندگی روزمره‌اش شده بود. هر بار که صدای در اتاق بلند می‌شد، شانه‌هایش می‌لرزید. هر بار که تلفنش زنگ می‌خورد، رنگ از صورتش می‌پرید. ذهن او هنوز در همان خانه و در همان روزهای پر از خشونت گرفتار بود. با این حال، در میان تمام این تاریکی، جرقه‌ای از امید وجود داشت. او زنده مانده بود. با وجود تمام آسیب‌ها، هنوز توانسته بود کمک بخواهد. همین درخواست کمک، اولین گام برای بازپس گرفتن زندگی‌اش بود.
🤩 Med Stu 🤩🤩

یکی انگار یادش رفته یازدهم تجربیه و قراره تیر ماه ۶ قلو بزاد.. یادش رفته بهار از دست رفت و باید دوازدهم شروع کنه یادش رفته کنکور یعنی همه ی زندگیش یعنی آیندش این یکی داره غلط اضافی میخوره یادش رفته باید یادش بیاد!

Repost from N/a
https://t.me/stone_flower1 ✧سایه باد

These days..✨️🌾
+4
These days..✨️🌾

یه آهنگ قشنگ و یه نینی قشنگ تر✨️

Video xabar00:22

مامانا همیشه ترور میکنن، مامان تو نمیکنه؟ چپ بری یا راست، بالا بری یا پایین، آب شی یا جامد، بخوابی یا بیدار شی، بخوری یا نخوری... مامانا به همشون گیر میدن🥹🤍😂

ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم؛ اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدم‌های دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدم‌های دیگر ، که جایی که آنان راه می‌رفتند، ما می‌دویدیم، جایی که آن‌ها می‌دویدند ، ما سینه‌خیز می‌رفتیم. آنان برای رشد و رفاه می‌جنگیدند و ما برای بقا. تمام مردم جهان زندگی می‌کردند و ما، ما فقط داشتیم زنده می‌ماندیم. -سمفونی مردگان/عباس معروفی

Repost from مأمن.
1:17

الان مرز خیال و واقعیت برام مشخصه. اون روز صبح، اون روز غروب سر انگشتامو که لمس می‌کردم، حسش می‌کردم. اون چیزی که تعریف می‌کردیو بدون هیچ حد و مرزی با پوست و استخونم حس می‌کردم. حتی سنگینی رو، دقیقا مثل همون شب کابوسم که چندین بار بعد از بلند کردنت افتادم و با هر بار افتادن سنگینیتو روی دوشم حس می‌کردم. اون روز خیال و واقعیت حد و مرزی نداشتن! ولی الان دارن الان خیالم داره زار زار گریه میکنه ولی اشک من در نمیاد. چخوف راست می‌گفت: -بغل ها سرآغاز سقوطند!

هایلایتای گالریمو دوست ندارم. ولی باید هر روز بهشون نگاه کنم.

photo content

کوچه ها خانه ها قصه ها افسانه ها در میان قلب ما جانانه شرقی میتپد🌞 @yasaminishere

+4

عاشقش شدمممم🥹❤️✨️