• آبی•
Kanalga Telegram’da o‘tish
«فکر کن گیاهی پیچنده هستی.» دانشجوی روانشناسی و عاشق در اینجا و شاید عکاس در دنیای موازی؟ جستارهایی از نجاتدهندهها و دیگر چیزها🌨 افرا صدام کن🍁 پلیلیست: @afrablueplaylist اینستاگرام: https://www.instagram.com/bluefral?igsh=MW9jZWFjdWJjMG5vdw==
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
815
Obunachilar
-424 soatlar
+547 kunlar
+4630 kunlar
Postlar arxiv
815
در طول تاریخ پزشکی، سلامت زنان بهطور سیستماتیک در حاشیه قرار داشته است. مشارکت زنان در پژوهشهای علمی یا نادیده گرفته میشد، یا تحت نام مستعار و به نام همسرانشان منتشر میگردید.
فیزیولوژی زنانه از بنیاد با محور هورمونی پیچیدهای گره خورده است، اما پروتکلهای درمانی موجود اغلب از پشتوانه بالینی کافی برخوردار نیستند. و این ریشه در آن دارد که زنان برای دههها به بهانه همین «پیچیدگی هورمونی» از مطالعات بالینی حذف میشدند.
نتیجه آن است که پزشکی مدرن در مواجهه با بسیاری از اختلالات مختص زنان، پاسخی جز «زمینه ژنتیکی» یا «علت نامشخص» ندارد. که نه تشخیص است، نه درمان؛ بلکه اعتراف به یک شکست ساختاری در تولید دانش است.
815
یه سال گذشت؛ سالی که بخش زیادیش تماما در مه بود و خلأ. پر از درد و خشم، بیم و امید. سالی که درسهای زیادی برات داشت؛ و راههای دردناک و فراموش نشدنیای رو برای یاد دادنشون انتخاب کرد. سالی که ماحصلش عذاب وجدان بابت فوت کردن شمع تولدته وقتی خیلیها دیگه نمیتونن داشته باشنش و فقط توی عکسهاشون میخندن. بهرحال.. تولدت مبارک افرا. امیدوارم سال جدید زندگیت بذاره زندگی کنی، نه اینکه فقط زنده بمونی. امیدوارم راههای وحشیانهای رو برای بزرگ کردنت جلوی پات نذاره. امیدوارم امسال برات ذرهای شبیه سالی که گذشت نباشه؛ هرچند که خودت رو قبل از این اتفاقات جا گذاشتی.
۷ خرداد ۱۴٠۵. اولین روزِ سال ۲۴اُم.
815
Repost from فیلسوف مرده
حس میکنم انقدر اینترنت نداشتم، دیگه بلد نیستم اینجا بنویسم. قبلاً کانال بخشی از روزمرهم شده بود، به این فکر میکردم که بیام فلان اتفاق رو تعریف کنم اما الآن حس مصنوعی بهم میده؛ انگار باید زور بزنم یادم بیاد چی میخواستم تعریف کنم و وقتی هم مینویسم انگار پست بیفایده و بیخودیه که هیچکس قرار نیست بخونتش. انگار همهچی مصنوعی شده، جدا افتادم، دیگران دورتر شدن.
815
Repost from N/a
تو چند ماه اخیر اصلا خودم نبودم.
حتی دقیقا نمیدونم خودم بودن دیگه یعنی چی.
دیگه فیلمهایی که از تماشاشون لذت میبردم رو نمیدیدم، دیگه رمان و کتاب نمیخوندم(هنوزم برام شوکهکنندهست که یه زمانی نمیتونستم یه هفته بدون یه داستان خوب سر کنم و الان با دو خط خوندن خوابم میبره)
دیگه با دوستام بیرون نمیرفتم، دیگه لباس خوب نمیپوشیدم، دیگه مثل قبل آرایش نمیکردم.
دیگه از جام تکون نمیخوردم و ورزش نمیکردم.
یادمه یه روز صبح رفتم رو ترازو و وقتی اون عدد رو دیدم خیلی متعجب شدم، بعدش رفتم جلوی آینه و اصلا خودم رو نشناختم.
اونجا بود که برگشتم ببینم من دقیقا کی بودم و چه شکلی بودم و چیکار میکردم و چی دوست داشتم.
به گوشیم نگاه کردم دیدم از هر مکالمه حداقل چند روز، چند هفته یا یکی دوماه میگذره.
از عکسهایی که از خودم میگرفتم مدتها میگذره.
به قول پانتهآ: «هر نخی که آدم رو به زندگی وصل کنه رو باید سفت چسبید» ولی من حتی نمیدونستم نخی باقیمونده یا نه.و الان واقعا در تلاشم که دونه دونه نخهایی که قبلا بودن رو از گوشهوکنارم پیدا کنم.
حتی نوشتن این متن هم خیلی سخت بوده، واقعا یادم نمیاد قبلا چجوری هرگونه نگارشی رو انجام میدادم.
815
Repost from What is your desire?
تقریبا روزی هفتاد بار به این مسئله فکر میکنم که چه تراژدی بزرگیه وقتی هنری وینتر توی سیکرت هیستری گفت:
The desire is to live, to live forever.و بعد توی ۲۵ سالگی کلت رو گذاشت کنار شقیقهش و مرگ کرد. و وقتی ویرجینیا وولف گفت:
Whatever happens, stay alive. Don't die before you're dead. Don't lose yourself, don't lose hope, don't lose direction. Stay alive, with yourself, with every cell of your body, with every fiber of your skin.و بعد جیبهای کتش رو پر از سنگ کرد و رفت توی دریاچه. و وقتی که سیلویا پلث گفت:
I can never read all the books I want; I can never be all the people I want and live all the lives I want. I can never train myself in all the skills I want. And why do I want? I want to live and feel all the shades, tones and variations of mental and physical experience possible in my life. And I am horribly limited.و علیرغم همهی این اشتیاقی که برای زیستن داشت تصمیم گرفت توی ۳۰ سالگی سرش رو بذاره توی فر داغ. و اینکه آیا میل زیاد به زندگی/زنده بودن آخرش به افزایش میل به پایان دادنش ختم میشه؟ #tsh
815
Repost from مستاجر پلاک ١٢
انقدر هیچ اتفاقی نمیوفته توی زندگیم که هیچی نیست درموردش روزمرهنویسی کنم. بلاتکلیف و معلق فقط منتظرم ببینم چی میشه. حس میکنم کشتیم غرق شده و داخل یک قایق، وسطِ اقیانوس رها شدم و هیچ ناجیای وجود نداره و فقط منتظرم یکی منو پیدا کنه تا برسیم به خشکی. خشکیای که شاید اصلاً زنده نمونم تا بهش برسم.
815
It feels like everything has already ended,
The world moves on, but I'm not in it.
No light, no warmth, no reason pretended,
Just emptiness, each breath a minute.
I walk through streets that don't know my name,
The sun still shines, but not on me.
The days are all exactly the same,
A blur of what I'll never be.
No one calls, no one waits, no one sees,
The silence sits right on my chest.
I fade like words the wind frees,
And even my shadow needs a rest.
So let me go, it's not too sad,
I was already gone, long before the end.
The world won't notice good or bad,
Just one less ghost without a friend.
815
Repost from ·Alaska, Alaska·
«دوست دارم خوشحالتر باشم. دوست دارم آرومتر باشم. دوست دارم بتونم یه کم آرامش داشته باشم. میدونی، دوست دارم بتونم از پنجره به بیرون نگاه کنم و بگم که آره، زندگی خوبه.»
«اینطور نیست؟»
«نه.»
«یعنی هیچوقت اینطوری نبوده؟»
«اگه همهی لحظههای این شکلی رو بخوام کنار هم بذارم، شاید چند ثانیه بشه.»
آنتونی بوردین
