𓊑 𝐎𝐕𝐄𝐑𝐓𝐇𝐈𝐍𝐊𝐄𝐑
Kanalga Telegram’da o‘tish
381
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
یاد یه شخصیت افتادم تو lost اونم همین جوری بود😂 گذشته ادمارو میدید با مرده ها حرف میزد😂
وقتی به کسی دست میزنم، حینی که داره میمیره بخشهایی از زندگیای رو که پشت سر گذاشتن در قالب خاطره میبینم؛ اما اولین بار که تو رو لمس کردم، آیندهات رو دیدم. برای یه لحظهٔ کوتاه تو رو دیدم که پوشیده توی یه لباس سرخ زیبا، بین بازوهای من زیر نور ماه میرقصیدی.»
Belladonna
شایدم سرزمین عجایبت قلبت بوده شایدم اونقدر شیرین بودی که به کارخونه شکلات سازی نیاز نداشتی شایدم اسباب بازیات خیلی بهت متعهد بودنو عاشقت بودن مثل بودی
شایدم فرشته نجاتی نداشتی چون خودت فرشته نجات زندگی بقیه بودی
هیچ هاگوارتزی وجود نداره، هیچ خرگوشی نیست که منو به سرزمین عجایب ببره، چارلی و کارخونه ی شکلات سازی وجود ندارن، اسباب بازیام هیچ وقت در نبود من حرف نمیزدن، هیچ در مخفی پشت کمدم وجود نداره، با یه قطره اشک فرشته ی نجات به دیدنم نمیاد تا همه چیو درست کنه. چون که زندگی واقعی همینه.
همیشه لاشخورهایی در انتظار لحظهٔ لغزش تو هستن و بهمحض اینکه چنین اتفاقی بیفته بهجای اینکه بهت کمک کنن روی پات بایستی، پوست تنت رو میکنن تا خودشون رو سیر کنن.
Belladonna
مرگ چانهاش را به سر او تکیه داد و گفت: «اگه واقعاً میخوای بدونی، من از ته دل قبول میکنم که تو رو به دنیای خودم دعوت کنم و تا ابد پیش خودم نگهت دارم.» وقتیکه سیگنا آرام بر شانهٔ او فشاری آورد، مرگ خندید.
( 𝖡𝖾𝗅𝗅𝖺𝖽𝗈𝗇𝗇𝖺 )
_یک ساعت قبل خواب چیکار میکنی؟
_کتاب میخونم
_چه کتابی ؟
_بلادونا
_ایکاش مرگ عاشقم بودم...
