uz
Feedback
نبهان؛

نبهان؛

Kanalga Telegram’da o‘tish

توی فیلم اشک هور میگفت: " وقتی یه چیزی توی سرت گم میشه باید بگردی پیداش کنی مگرنه برای همیشه از یادت میره" اینجا گمشده های توی مغز منه.. اگه ننویسم دیگه خیلی سخت پیدا میشه برای پیشنهاد، انتقاد و فحش در خدمتیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8186950620

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 377
Obunachilar
-724 soatlar
+87 kun
+24630 kun
Postlar arxiv
اهل اینجا نبود. میگفت: " از وقتی شنیدم این شهر چقدر شهید داده، هر طور شده بود خودم رو به اینجا رسوندم تا بیام و گلزار شهدا رو ببینم.. میگفت اومدم شفاعتم رو از شهدا بگیرم و برم.." با بغض عجیبی تعریف میکرد اما به روی خودش نمیاورد. امروز درحالیکه باهم کنار مزار شهدا قدم میزدیم، حرکاتش رو با من تنظیم میکرد. وقتی کنار مزار شهیدی مکث میکردم، او هم مکث میکرد و من سعی میکردم بیوگرافی کوچیکی از شهید رو بهش بدم.. وقتی به قطعه ی 12 رسیدیم، فهمید که تمام شهدای یک ردیف همگی تازه به خاک سپرده شدند.. ده تا پانزده شهید در اون ردیف به خاک سپرده شده بودند. وقتی دید در کنار مزار تمام شهدای آن ردیف مکث میکنم، پرسید: " تموم این شهدا تازه به شهادت رسیدند؟ " و من براش توضیح دادم که تمام شهدای این ردیف یا در سه جنگ اخیر و یا در اغتشاشات دی ماه به شهادت رسیدند. دوباره سکوت کرد. به مزار چهارم که رسیدیم، پرسید: " همه ی این شهدا رفیقای هم رزم ات بودند؟ " سکوت کردم و با تکان سر تایید کردم. لبخند زد با صدایی که میلرزد گفت: " هر دو قدم، یه رفیق شهید.. " دوباره مکث کرد تا گریه اش نگیرد. دستش رو روی شونم زد و گفت: " رفیق، ما چقدر جا موندیم.. " #دل_نوشته

میگفت هروقت به مزار ملینا سر میزنم، با همون صدای بچه گونه ی خودش این شعر در ذهنم تکرار میشه: "مرا نامرد ها از تو گرفتند دلم بغل تو را میخواست بابا.. "

شهیدی که این روز ها با عشق معنا میشود.. شهید مصطفی علیخانی، جوانی که تصمیم گرفت از عشق میان قلبش بگذرد تا بتواند نامش را برای
شهیدی که این روز ها با عشق معنا میشود.. شهید مصطفی علیخانی، جوانی که تصمیم گرفت از عشق میان قلبش بگذرد تا بتواند نامش را برای دفاع از وطن ماندگار کند. یکی از دوستان و همرزمان شهید روایت میکردند: " زمانی که دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین (ع) بودم، در آنجا شهید مصطفی علیخانی هم رزم من بود. یک روز در حین تمرینات نظامی به من گفت:« ما فقط برای دفاع از کشورمان اینجا نیستیم، بلکه برای دفاع از ارزش های اسلامی و انقلابمان نیز هستیم.» هم رزم شهید در ادامه روایت میکردند که عادت بچه های اصفهان این بود که در شب های جمعه در گلستان شهدا حضور پیدا کنند و من شب جمعه ای نبود که مصطفی رو در گلزار شهدا نبینم. ایشان ارادت خاصی هم به شهید کریمی داشتند." این شهید عزیز رفت و با فداکردن جانش در راه این خاک، به ما ثابت کرد که تا آخرین قطره خون و آخرین یاعلی بر لب هایش، برای وطنش جنگید. در آخر، این شهید والامقام در خیابان ایمان واقع در شهر اصفهان، توسط اغتشاشگران داخلی در شب 21 ام دی ماه، در اثر برخورد گلوله با لب تشنه همنشین اباعبدالله شدند. تاریخ تولد: 1380/05/24 تاریخ شهادت: 1404/10/21
پاسدار شهید مصطفی علیخانی

میگفتند اعتراض دارند و مدعی آزادی اند، اما مدعیان آزادی جان پرستار فداکار را به شهادت گره زدند. شهیده نبوی نیا متولد 13 آذر 1
میگفتند اعتراض دارند و مدعی آزادی اند، اما مدعیان آزادی جان پرستار فداکار را به شهادت گره زدند. شهیده نبوی نیا متولد 13 آذر 1373 که در 18 دی ماه 1404 اغتشاشگران با حمله ی تروریستی مسلحانه ی خود در رشت باعث شهادت این پرستار فداکار شدند. پدر شهیده روایت میکردند: " به قول حاج قاسم باید شهید باشی تا شهید شوی و دختر من شهید زندگی کرد.. " شهیده نبوی نیا ثابت کرد حتی در میان آشوب هم باید ایستاد و با هر كاری که میتوانی گوشه ای از کار دفاع مملکت را به عهده گرفت.. این شهیده ی بزرگوار به ما یاد داد که همیشه در میدان جنگ نیست که باید جنگید، گاهی در بیمارستان هم میتوان جنگید، از خاک وطن دفاع کرد و در آخر هم جان را فدای این خاک کرد..
شهیده ی پرستار، مرضیه نبوی نیا

_گفت: "هر چی هم باشه، سوگ یه عزیز شهید انقدر سخت نیست.." مسیرش را که عوض کرد و رفت.. زمزمه کردم: "تو چه دانی من چه کشیدم.. " #دل_نوشته

_مراقب باشید دچار یأس و ناامیدی و نمی‌شود و فایده ای ندارد، نشوید. رهبر شهید
_مراقب باشید دچار یأس و ناامیدی و نمی‌شود و فایده ای ندارد، نشوید.
رهبر شهید

رایان قاسمیان، کم‌ سن‌ و سال ترین شهید جنگ 12 روزه که در آغوش مادر شهیدش جان سپرد.. خانواده ی رایان یکی از چندین خانواده غیرن
رایان قاسمیان، کم‌ سن‌ و سال ترین شهید جنگ 12 روزه که در آغوش مادر شهیدش جان سپرد.. خانواده ی رایان یکی از چندین خانواده غیرنظامی بودند که در حملات رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند. مگر نوزادی به قد و قواره ی او چه قدر تاب و تحمل داشت؟ نوزادی که بوسه روی صورتش جا می‌اندازد حالا میان آتش و آوار می‌سوخت.. آتشی که اسرائیل به جان‌شان انداخته بود. قرار بود بزرگ شود و برای خودش مردی شود اما زندگی اش در بین باورت و بوی جنگ در دو ماهگی تمام شد. حالا، او در بهشت زهرا در کنار مادر شهیدش آرام گرفته است و مشتی از خاک جای رختخوابش را گرفته است. تاریخ گواه است؛ تا لکه ننگ اسرائیل برجاست، زندگی و امید در آتش می‌سوزد.
شهید جنگ تحمیلی 12 روزه، شهید رایان قاسمیان که به همراه خانواده اش در دوماهگی به شهادت رسید.

عشق به پرواز، برای او فقط یک رؤیا نبود؛ راهی بود برای خدمت. خلبانی را با تمام وجود دوست داشت و آسمان را خانه دلش می‌دانست. اما وقتی پای دفاع از میهن و مردمش به میان آمد، عشق به وطن را بر همه آرزوهایش مقدم دانست و سرانجام در اوج پرواز، به مقام والای شهادت رسید. یادش همیشه در آسمان دل‌ها جاودان خواهد ماند.
خلبان شهید محمد رحیمیان

این فقط یک تیشرت سوخته نیست.. یادگار تنِ شهیدی است که میتوانست در یک شغل پردرآمد بماند اما وقتی نامه ی اعزامش آمد، همه چیز را رها کرد..
تصویری از لباس سوخته ی شهید جنگ رمضان، شهید والامقام علی رخش بهار

میکائیل شهیدی بودی که درست شب قبل از شهادتش انگار میدونست فردا بعد از مدرسه، دیگه هرگز آغوش مادرش رو تجربه نخواهد کرد.. پدر ش
میکائیل شهیدی بودی که درست شب قبل از شهادتش انگار میدونست فردا بعد از مدرسه، دیگه هرگز آغوش مادرش رو تجربه نخواهد کرد.. پدر شهید روایت میکرد: " میکائیل صبح روز شهادتش به من گفت بابا ازم یک عکس بگیر شاید دیگه نتونستی ازم عکس بگیری.. " همچنین شب قبلش وقتی صحبت از جنگ ایران و آمریکا شد.. به مادرش گفت:« ایران پیروز میشود.. جانم فدای ایران!»" پدر شهید ادامه داد: "وقتی میکائیل شهید شد، من سراغ دفتر نقاشی اش رفتم و دیدم در دفترش نقاشی ای از مدرسه کشیده که متشکل از سه موشک و پنج آدمکی بود که لباسی با طرح پرچم ایران به تن داشتند. بالای نقاشی با خط کودکانه و غلط املایی نوشته بود: « ارتش نزامی» و پایین نقاشی نوشته بود:« همه ی بچه ها مردن..» وقتی درمورد اولین دیدار پدر با پسرش بعد از شهادت پرسیدیم، گفت: " وقتی پیکر میکائیل رو دیدم، از کمر به بالا سر و صورتش جوری صدمه دیده بود که چیزی باقی نمانده بود.. کنار پیکرش نشستم و گفتم:« بابا..» و نیم ساعت در آغوشش گرفتم. حالا میکائل رفته است و یک پدر در سوگ فرزندش زندگی را میگذراند. میکائیل همانطور که به مادرش گفت جانش را فدای ایران کرد..
شهید میکائل میردورقی

شهیده 14 ساله ای که این روز ها با لقب شهیده ی چادر یاد میشود. شهیده ریحانه سادات ساداتی، 14 ساله که به همراه خانواده به دست ر
شهیده 14 ساله ای که این روز ها با لقب شهیده ی چادر یاد میشود. شهیده ریحانه سادات ساداتی، 14 ساله که به همراه خانواده به دست رژیم صهیونیستی در جنگ 12 روزه به فیض شهادت نائل آمد. آخرین پیامی که از این شهیده لحظاتی قبل از شهادتس منتشر شد به زبان عبری خطاب به رژیم صینویستی بود: "بیچاره خواهید شد" مادربزرگ ریحانه میگفت: "ریحانه از همان 4 یا 5 سالگی حجاب و حیا را از مادرش آموخته بود و از کودکی با وضو بودن و عبادت را همیشه در سبک زندگی اش قرار میداد. مادربزرگ ریحانه روایت میکرد که ریحانه همیشه عاشق رفتن به ارتفاع و پرواز کردن بود.. انگار از همان اول هم آسمانی بود. روز آخر شهادتش، وقتی در آخرین لحظات داشت از خانه ما میرفت، به پدربزرگش گفت:« دعا کنید شهید شوم.» اما پدربزگ گفت:«بابا جان، حالا خیلی زود است. برایت دعا میکنم اجر شهادت را ببری..» اما انگار شهادت زود و دیر نمی‌شناسد.. شهید که باشی، شهید میشوی.
شهیده ریحانه سادات ساداتی

احمد یوسفی در شهرستان زنجان در سال 1335 به دنیا آمد و در 6 مهرماه 1365 در ماه محرم ، به علت اصابت ترکش توپ به تمام بدن به شها
احمد یوسفی در شهرستان زنجان در سال 1335 به دنیا آمد و در 6 مهرماه 1365 در ماه محرم ، به علت اصابت ترکش توپ به تمام بدن به شهادت رسیدند. گوشه‌ای از وصیت‌نامه: هر روزی و هر مکانی اگر کسی حقی را غصب کرده و حق را پوشانده است آن روز و آن ماه و آن مکان  کربلا است زیرا حسین سرور شهیدان برای احقاق حق قیام کرد و به کربلا شتافتن و عاشورا را آفرید.
شهید احمد یوسفی

قبلا محتوای کانال محدود بود به عکس ها و نوشته هایی از دوستان شهید خودمون. اما تصمیم گرفتیم که این روند رو تغییر بدیم به معرفی تمام عزیزانی که برای دفاع از این خاک به شهادت رسیدند. در کنار تصویر این شهدای والامقام، سعی میکنیم روایت کوتاه و مختصری هم از این عزیزان در اختیار شما قرار بدهیم تا آشنایی با شهید فقط در حد یک عکس و بیوگرافی نباشه. خیلی از شهدا بعد از شهادتشون خیلی نامی ازشون برده نشد و شناخته نشدند و ما سعی میکنیم حتی با یک روایت چند خطی هم که شده، نام و عکسی از این عزیزان ببریم. حتی اگر یک نفر هم با خوندن این روایات، کمی در زندگیش تغییری رخ بده، باعث خوشحالی ماست. ممنون از اینکه در بازنشر این روایت همراه ما هستید تا نام نشنیده شده ی خیلی از شهدا رو به گوش اکثریت مخاطبین رسانه ای برسونیم.

برای تو میگفت: " مهدی جان، خداکند روزی بر مزار ما هم، خادم الرُّقیه بنویسند.."

آروم و قرار نداشت.. تکیه داده بود به ستون کنار مزارش و مدام برای شهید، اشک میریخت. گاهی آرام میشد اما دوباره وقتی قاب عکسش را نگاه میکرد دوباره اشک میریخت.. آرام مردی مسن کنارش نشست. با تکان های لبش دلیل اشک هایش رو پرسید. وقتی به عکس شهید اشاره کردم، خودش موضوع را گرفت. به سمتش رفت و دستش را بر روی شانه اش گذاشت.. یک جمله گفت، و رفت.. گفت: " برنده شهدا بودند و ما همه باختیم." دیگر اشک نریخت.. #دل_نوشته

پسری 22 ساله که شهادتش را از ضریح گرفت.. بخشی از زندگی نامه شهید محمدحسن نائینی کاری از گروه رسانه رواق مدیا مجری:مهلا میر تصویر بردار: امیررضا ریاحی نویسنده: فاطمه زوری صدابردار:محمدمهدی زوری کارگردان و تدوینگر: ابوالفضل مسافری
در این ویدیو شما با بخشی از زندگی شهید محمدحسن نائینی آشنا میشوید. پیشنهاد میشه این ویدیو رو ببینید و در بازنشر این کلیپ ما رو همراهی کنید.

همسر شهید روایت میکردند: "محسن دفتری داشت؛ شبیه رازهای شبانه‌اش. شب‌ها می‌دیدم چیزهایی می‌نویسه، فکر می‌کردم مربوط به مسائل ک
همسر شهید روایت میکردند: "محسن دفتری داشت؛ شبیه رازهای شبانه‌اش. شب‌ها می‌دیدم چیزهایی می‌نویسه، فکر می‌کردم مربوط به مسائل کاره. بعد از شهادتش دفتر را آوردم.. صفحه اول نوشته بود:«نام: ذوالفقار آدرسم: ایران، کرمانشاه، مزار شهدا، قطعه عملیاتی نصر ۷» او دقیقاً آدرس همانجایی را نوشته بود که حالا سنگ مرازش در آنجا قرار دارد و دقیقا همان‌ جا دفن شده است. نشانی خانه آخرتشو نوشته بود. در ادامه نوشته بود: خدایا مرا به آرزوی قلبی‌ام، یعنی شهادت، برسان.. و پایین هر خاطره: «خدایا کمکم کن سختی‌های روزگار مرا از تو و امام حسین دور نکند.» بیوگرافی شهید
شهید محسن جمالی

خانواده ی شهید روایت میکردند: "همیشه میگفت این دنیا مزرعه آخرته.. فقط به عشق امام زمان کار میکرد یه بخشی از ساعت اضافه کار خو
خانواده ی شهید روایت میکردند: "همیشه میگفت این دنیا مزرعه آخرته.. فقط به عشق امام زمان کار میکرد یه بخشی از ساعت اضافه کار خودشو برا امام زمان وایمیستاد و حقوقی هم دریافت نمیکرد.."
شهید‌ حسن‌ یزدانی

یکی از نزدیکان شهیده روایت میکرد: " شهیده فاطمه از کودکی اهل نماز بود. بزرگ‌تر که شد کل قرآن را حفظ کرد.. و اهل نماز شب شد. ا
یکی از نزدیکان شهیده روایت میکرد: " شهیده فاطمه از کودکی اهل نماز بود. بزرگ‌تر که شد کل قرآن را حفظ کرد.. و اهل نماز شب شد. او در کودکی نماز را از مادر آموخته بود اما ایندفعه، مادر، نماز شب را از فاطمه یاد گرفته بود.
شهیده فاطمه عسکری معلم قرآن مدرسهٔ دخترانهٔ شجرهٔ طیبه میناب

سلام کتاب این شهید رو خوندم بسیاار قشنگ هست و پیشنهاد میکنم دیگران هم بخونند اسم کتاب: اسم تو مصطفی ست