uz
Feedback
solar beloved.

solar beloved.

Kanalga Telegram’da o‘tish

And then you'll see Apollo's right next to me. فرزند آپولو، کابین شماره هفت. تیم لئو ݁𖥔 ݁˖ 📮:: @Rosi3ofPollo_bot t.me/BluChtBot?start=61afae03b0dcae898b48

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
192
Obunachilar
-124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-3130 kun
Postlar arxiv
photo content

photo content

photo content

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
1_25093902111.mp31.89 MB

بهم میگه بیشتر از مقصد، لحظه ی بین راه رو زندگی می‌کنم. غروب بین روز و شبه، ستاره بین نور و تاریکیه، قایق بین دو ساحله و حق با اونه من یه جورایی عاشق همین "بین‌ها" م.

photo content
+4

sticker.webp0.03 KB

سجتریس ، لطفا همینجوری بمون. لازم نیست چیزی رو درباره‌ی شخصیتت تغییر بدی.

photo content

1_25065956274.mp33.18 MB

آب هنوز رنگ آسمان را نگه داشته بود؛ نه کاملا آبی، نه کاملا نارنجی، فقط چیزی میان هر دو گویا این دو رنگ یکدیگر را در آغوش گرفته بودند. نئو زودتر از من به اسکله رسید، قایق چوبی را آرام هل داد تا روی آب شناور شود، سپس بی‌آنکه چیزی بگوید، پرید در قایق. بدون نگاه کردن به من یا حتی یک پرسش که می‌آیم یا نه دستش را به سمتم دراز کرد؛ انگار از قبل می‌دانست دستم را در دستش می‌گذارم. همین کار را کردم، دستش گرم‌تر از چیزی بود که باد غروب اجازه می‌داد. قایق آرام از اسکله جدا شد و آن مدتی که سکوت برقرار بود، کنار نئو مانند همیشه هیچگاه برای من سکوت شبیه تنهایی نبود. وسط دریاچه، پارو زدن را متوقف کرد و انگار خود باد هم برای چند لحظه دست از بازی با آستین هایش کشیده بود، و آن ها مانند همیشه آن شکلی که هر چه از شانه پایین تر می‌رفت گشاد تر می‌شد را گرفت. سرش را بالا گرفت و پیش از آن‌که نگاهم را به آسمان بدوزم، آسمان را در چشم‌هایش دیدم؛ نسخه‌ای کوچک‌تر، آرام‌تر... و درست میان آن، اولین ستاره‌ی بعد از غروب. «هر بار همین کار رو می‌کنی؟» سرش را خیلی کم تکان داد. +آره. _چرا؟ مدتی طول کشید تا جواب بدهد، حقیقتش فکر می‌کردم قرار نیست جوابی بگیرم. باد چند تار موی نارنجی‌اش را روی پیشانی‌اش انداخت و دوباره به ستاره نگاه کرد. «آرزو کن رودی.» دیگر چیزی نگفتم و به همان ستاره نگاه کردم، برای اینکه آرزویی داشته باشم نبود؛ فقط می‌خواستم بدانم اگر این لحظه قرار بود یک روز تمام شود، چگونه باز هم نئو را پیدا کنم؛ چون می‌دانستم در هر زندگی پیدایش خواهم کرد. البته شاید همین آرزو حساب می‌شد. متوجه لبخند کوتاه نئو شدم. «راستش فکر می‌کنم بعضی آدما، حتی بدون اینکه بدونن، یه جورایی آرزوی همدیگه می‌شن.» پارو را یک بار دیگر در آب فرو برد.

photo content
+1

سجتریس ، راستش رو بخوای اون دیوونه‌یِ هرچیزیه که به تو مربوط میشه.

photo content

احساس می‌کنم نیازمند ریکشن خورشید م واقعا

Every day is summertime with you.

photo content
+4