«جریان☕»
Kanalga Telegram’da o‘tish
483
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-157 kun
+8230 kun
Postlar arxiv
481
یکی از بهترین ابشن هایی که نتونستیم تجربش کنیم وانتظاری که باید تو اون صف ها کشید تا به کسی که منتظرته زنگ بزنی رو درک نکردیم، و الان که از حال هم خبر گرفتن اینقدر اسون شده ازش غافلیم.
481
سلام به تمام دلتنگی هایم
به شنبه هایی که صبح بیدار شدیم و رفتیم مدرسه روز هایی که همه امتحان هارو کنسل کردیم و همه دبیر هاازمون متنفر شدن.مجبور شدیم برای برقراری صلح دوباره و البته سواستفاده از صلح ،کمی هزینه کنیم و یکم دلشون رو ب دست بیاریم و اینجا بهترین ایده شیرینی دانمارکیه معجزه میکنه .شب هایی که امتحان ترم داشتی و قهوه دوبل میخوردی ولی زودتر از قبل خواب یقتو میگرفت و میخوابیدی یه شب های دیگه ام که انگار یه مسابقه هرکی بیشتر نخونست. انگار هرچی بیشتر نخونده بودیم گاد تر بودیم
- من فقط یک صفحه خواندم
+هه هه منکه یک خط خوندم
و اما غروب ها دلگیر ترین تایم سال بودن سرد پر از سکوت و کلاغ هایی که اصرار داشتند با اون هوا فیلم ترسناک بسازن و شروع به رپ خوندم میکردن همون کاری که افراسیاب قبل حمله میکرد و میخاست طرفو تحریک کنه. البته تحریک ب جنگ منحرف .دلتنگی و سردی غروب های پاییز اونقدر زیاد بود که حتی چایی هم نمیتوانست در مقابلش مقاومت کنه ولی هنوز تموم نشده .غروب های پاییز به کنار دیدن خرمالو های خونه قشنگه و اون پنجره گرده که فقط تو فیلم ها دیده میشد.به کنار .انگار حسرت هاتو جلو روت بودن. ظهر ها و صف های پر ماجرای صلف غذا میفهمیدی بعضیا شوهر کردن بعضیا لباس جدید گرفتن و هیچ وقت هیچ کس از غذا راضی نبود همه دغ دلی هاشونو سر غذای بدبخت خالی میکردن تنها کسی که نمیتوانست از خودش دفاع کنه غذای بیچاره بود. ولی غذا اصلا براش مهم نبود و همیشه همون چیزی که بود موند.صبح ها هم خودش داستانی جدا بود بچه های که هنوز زندان بان نیومده بیدار شده بودن و امان از دست اون کسایی که حرف زندانبان پچیزی براش ارزش نداشت همیشه خدا کار خودشو میکرد.صبحانه هابی که فقط با قدرت چایی پایین میرفت و چایی که خودش یپا اسید محسوب میشد.روز های زیادی با این ریتم گذشت و بدون این فکر که شاید روزی دلمون براش تنگ بشه و تنگ شد.
481
Repost from N/a
این چند وقت، زندگی یهجوری سخت میگذره که انگار هر روزش یه امتحان جدیده. انگار همهچی سنگینتر شده و من فقط موندم با یه دل خسته که دنبال یه نقطهی روشنه؛ یه امید کوچیک که بهم ثابت کنه هنوز میشه ادامه داد.
ولی با همهی اینا، میدونم تنها کاری که ازم برمیاد همینه؛ تلاش کنم، صبر کنم و نذارم سختیها خاموشم کنه.
شاید دیر، شاید سخت… اما بالاخره اون روشنایی که دنبالش هستم پیدا میشه. فقط باید وایسم، محکمتر از قبل.▫️
481
خیلی خودمو نمیفهمم انگار خودمو گم کردم انگار یکی داره جای من نقش بازی میکنه.نااشناست،ازارم میده نمیدونم اون واقعا من هستم یانه
دارم فکر میکنم ب همچی به اشتباه امروز به احساساتم به رفتار هام همشون عجیب غریبن.نمیفهمم دارم غرق میشم یا نجات پیدا کردم. رسیدم یا ازخط پایان دور شدم.انگار تلاش هام نتیجه نمیدن یا شاید هم تلاشی نمیکنم.غمگینم و خسته اما آماده ام شروع کنم.چیو شروع کنم جنگیدن با خودم یا پیدا کردن خودم.هر دوتاش سخته اما حداقل از بلا تکلیفی بهتره . بهتر از اینکه ندونی کی هستی کجا هستی.گم شده بین خاسته ها و نرسیده ها.
انگار بین ترس هام درد هام رنج هام غم هام دارم نابود میشم دارم به همونا تبدیل میشم دارم میشم همونی که میترسم باشم همونی که ازش فراریم همون که سه ساله دارم عذابم میده سه ساله شبا دارم گریه میکنم .میترسم خیلی میترسم .
