جاودانگان🕊️
Kanalga Telegram’da o‘tish
میدانید زندهترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهاییست که در مبارزه میگذراند. و خب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آنکه ما خسته نشدهایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. -شهیدآوینی اینجا قراره بیشتر شهدا رو بشناسیم.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-67 kun
-430 kun
Postlar arxiv
210
واژه آرایی فرمانده رو تو روایت داشتیم
به این جهت که فکر کنیم آیا ما از آقای فرمانده برای انس با قرآن سرمون شلوغ تره؟
210
آقای فرمانده تو کوچیک ترین فرصتی که پیدا میکرد قرآنش رو باز میکرد و با تفسیر میخوند،
و فقط به همین هم اکتفا نمیکرد نمیزاشت نیروهاشم دور بمونن از آیه های نور، اونارو جمع میکرد و براشون قرآن رو میخوند با تفسیرش
و نیروها انقدری تحت تاثیر قرآن فرمانده قرار میگرفتن که انگار این آیات رو داغِ داغ از آسمونا
توسط آقای فرمانده براشون فرستادن روی زمین.
ایشون انقدر مسلط بودن روی آیات که برای هر موضوعی مثالی از قرآن رو بیان میکردن.
210
نمیدونم تاحالا سرلشگر بودید یا از نزدیک دیدیشون، پره از کار و شلوغین همیشه ی خدا، حالا همین سرلشگر رو تو زمان جنگ در نظر بگیرید، احتمالا دیگه این شلوغ ترین زمان برای یک فرمانده است مگه نه؟
اما فرمانده قصه ی ما، با بقیه ی فرمانده های جنگی عالم قضیه اش فرق میکنه
چرا؟
آخه فرمانده جبهه حقه!
حالا چیکار میکرده مگه این آقای فرمانده؟
210
03:43
همت افتاد باکری افتاد
تا مبادا به دست نامحرم
چادری از سری کشیده شود...
'به یاد تمام شهدای دفاع مقدس'
210
طولانیه میدونم ولی یه وصیت نامه خوندن کلی شناخت به ما میده نسبت به شهدا و مسیرشون، لطفاً هدیه به روح مطهر امام و شهدا و خصوصا شهید همت صلوات بفرستید❤️
210
دومین وصیت نامه شهید همت:
به نام خدا نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد و هر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام. از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقیقا دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق. امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است. خطاب به برادران بسیجی می گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین علیه السلام را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت و ناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».
210
اولین وصیت نامه شهید همت:
به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه برایش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شود تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک). و السلام؛
210
سربازای کمک آشپز از ترس اینکه سرلشگر نصف شبی سرک نکشه به آشپزخونه نیومدن، ولی یدونه رفیقش موند و باهم غذارو بار گذاشتن، یه وجب روغن و آب هم در کنار آششون ریختن کف آشپزخونه، به دوستش گفت خودش رو درحال طی کشیدن نشون بده.
سرلشگر سحری سرزده اومد که مچشونو بگیره، اما خودش غافل گیر شد و سر خورد کف آشپزخونه، بقیه نیروهاهم تا از بیرون بیان کمکش سرخوردن و سرلشگر بیدین قصه ی ما زیر دست و پاها موند و این شد که تا یه ماه سربازای اون پادگان با خیال راحت تونستن روزه بگیرن، اما خود محمد ابراهیم و دوستش روزه هاشونو توی تاریکیِ انفرادی افطار میکردن.
210
شروع کرد به درست کردن سحری واسه سربازا، فرداش دوباره سرلشکر اومد، خبرا به گوشش رسیده بود و دست پرم اومده بود، با یه تانکر آب.
دونه دونه ی سربازارو مجبور کرد که آب بخورن، پسر ننه نصرت هم به جز آبی که نخورد کلی کتک خورد و غصه که سربازا واسه خاطر سحری درست کردن من مجبور به این کار شدن.
کلی فکر کرد به اینکه چیکار کنه که جبران بشه، که داستان به کل حل بشه و..
با توکل شروع کرد به درست کردن سحری شب بعد!
اما با یه فکر جدید!
210
روز اول ماه رمضون بود که سرلشگر پاشو توی پادگان گذاشت و از دم همه ی سربازارو مجبور کرد که غذا بخورن و روزه هاشونو بشکونن.
بعضی ها به ناچار میخوردنو بعضی ها هم یواشکی غذارو میریختن تو یه پلاستیک و قایم میکردن، بماند که تعدادیشون لو رفتن و توبیخ شدن و کتک خوردن.
اون روزا روزه گرفتن به این آسونی ها نبود، تو همین حوالی پسر ننه نصرت رو فرستاده بودن خونهشون که همین چیزارو نبینه و یه وقت هوای دردسر به سرش نزنه، ولی خب خبرا به گوشش میرسید، بیخیال مرخصی و روزه راحتِ ور دل ننه شد و رفت پادگان.
اون آشپز پادگان بود!
210
اون پسر کوچولوی ننه نصرت که با هزار اصرار از ننه میخواست قرآن خوندن بهش یاد بده، تلاشاش به بار نشست و تونست روی قرائت و حفظ یک سری سوره ها مسلط بشه، حالا بزرگ شده بود و وقتش رسیده بود که تو میدون عمل قرآن رو مرور بکنه!
