uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

جاودانگان🕊️

جاودانگان🕊️

Kanalga Telegram’da o‘tish

میدانید زنده‌ترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهایی‌ست که در مبارزه میگذراند. و خب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آنکه ما خسته نشده‌ایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. -شهید‌آوینی اینجا قراره بیشتر شهدا رو بشناسیم.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
209
Obunachilar
-224 soatlar
-77 kun
-430 kun
Postlar arxiv
اولین شهید صحن امام‌زاده عبدالله و زیدبن عباس‌(ع) سال‌ها بود که در صحن اون بقعه کسی دفن نشده بود... بعد از شهادت حدود یک هفته
اولین شهید صحن امام‌زاده عبدالله و زیدبن عباس‌(ع) سال‌ها بود که در صحن اون بقعه کسی دفن نشده بود... بعد از شهادت حدود یک هفته طول کشید تا پیکر شهید رو به خانواده‌اش تحویل بدن. در این چند روز، تمام فکر و ذکر خانواده این بود که بتونن او رو در امام‌زاده محل خودشون دفن کنن. تا این‌که یک شب عرفان به خواب یکی از خادمان امام‌زاده اومد. خادم به او گفته بود: «عرفان این‌جا چه کار می‌کنی؟ خانواده‌ات خیلی نگرانن» عرفان گفته بود: «من داخل همین امامزاده هستم، نه مادر و پدرم نگران نیستند... خیال‌شون راحته» وقتی خادم این خواب رو برای مسئولان امام‌زاده تعریف کرد، اون‌ها گفتند: «پس جای عرفان همین‌جاست.» و همین شد.

🕊 شهید عرفان دربانی
🕊 شهید عرفان دربانی

شهید عرفان دربانی بسیجی ۱۶ ساله، از شهدای اقدامات تروریستی دی ماه است که هدف شلیک مستقیم تروریست‌ها قرار گرفت و به شهادت رسید.

خانواده عرفان گفتن ما هیچ وقت نتونستیم قاتل عرفان رو پیدا کنیم، این درد همیشه با ما موند... اما خونش رو سپردیم به خدا و امام حسین(ع). عرفان ما مظلوم و بی‌گناه رفت.

چند لحظه بعد عرفان رو به پارکینگ منزلی در اون حوالی بردن و براش ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی انجام دادن. بردار عرفان به بچه‌های بسیجی مسجد امیرالمؤمنین‌(ع) زنگ زد. اون‌ها اومدن و قرار شد عرفان رو به بیمارستان ببرن، غافل از این که عرفان همون‌جا به شهادت رسیده بود.

آخرین جمله‌ای که بردارش از عرفان شنید این بود: «به مامان چیزی نگو... نگران میشه.» همون موقع مادرشون تماس گرفت. علیرضا فقط تونست بگه: «عرفان خون دماغ شده... خودتون رو برسونین.» علیرضا از پنجره یکی از خونه‌ها صدایی شنید که گفت: «بسیجیه... حقشه!»

بیستم دی ماه بود. اون روز عرفان و بردارش بیرون بودن. بعد از نماز مغرب، مادرشون تماس گرفت و گفت نگرانه و از اون‌ها خواست زودتر به خونه برگردن. همین که موتور رو روشن کردن صدای شلیک اومد. بردار عرفان‌ (علیرضا) برگشت و دید مردی با اسلحه بلند و ماسک ایستاده، فکر کرد فقط تیر هوایی زده؛ سرش داد زد: «اگر تیرت می‌خورد به داداشم چی؟!» اون‌ها فرار کردن. علیرضا برگشت و تازه متوجه شد عرفان روی زمین افتاده. وقتی سعی کرد بلندش کنه، فهمید عرفان از پشت تیر خورده.

بخش اول: روایتِ حادثه

در آستان امام‌زاده عبدالله و زیدبن‌عباس، مزار سه شهید قرار داره؛ در روایت‌های گذشته، با شهید عباس شوندآذری یکی از شهدای این آستان، همراه شدیم. امروز می‌خوایم به سراغ روایت یکی دیگه از شهدای این آستان بریم و بخشی از زندگی این شهید عزیز رو با هم مرور کنیم.

روایت بیست‌ و دوم: قصه‌ی آقا عرفان

اصحاب موسی که ترسو و کم‌یقین بودند به موسی گفتند: الان فرعونیان می‌آیند ما را می‌گیرند؛ پدرمان درآمد! حضرت موسی فرمود: هرگز!
اصحاب موسی که ترسو و کم‌یقین بودند به موسی گفتند: الان فرعونیان می‌آیند ما را می‌گیرند؛ پدرمان درآمد! حضرت موسی فرمود: هرگز! هرگز چنین چیزی پیش نخواهد آمد؛ چرا؟ اِنَّ مَعِیَ رَبّی ... خدا با من است. اگر من و شما بتوانیم این معیّت الهی را حفظ کنیم، بدانید آمریکا که هیچ، اگر ده برابر قدرت آمریکا هم کسانی در دنیا نیرو داشته باشند، این نیرویی که خدا با او است، بر آن‌ها غلبه خواهد کرد. خدای متعال ملت ایران را و حقیقت را و حق را، به طور قطع و یقین، پیروز خواهد کرد، ان‌شاءالله.
رهبر شهید
#سید_شهیدان_انقلاب

چند روز پیش پرسیدین چه کسانی شهید هستن و آیا افرادی که از نظر اعتقادی به اصول دین پایبند نبودن اما در حملات آمریکا و اسرائیل کشته شدن، شهید محسوب میشن یا نه. در این صوت از حجت‌الاسلام وکیلی این موضوع کامل بررسی شده؛ اگر این پرسش، سؤال شما هم هست گوش بدید.

حجت‌الاسلام وکیلی [01:10] معنی {شهادت} [04:20] مرگ در راه خدا [06:00] شهادت بعد مرگ [07:00] چه کسانی شهیدند [09:30] درجات شهادت [14:00] بالاترین ایثار [17:20] دعای شهادت [19:40] سکوی پرش ایمان [25:10] اثرات شهادت [27:30] بهترین زمان مرگ [29:10] مرگ شهادت گونه [33:30] کشته ی مظلوم

سال دهم خیلی جدی نبودم واسه آزمون میان پایه (برای مدرسه نمونه دولتی که خانوم نبی زاده اونجا درس میدادن و این دانش‌آموز تو مدرسه شاهد بودن که در جفت مدارس خانوم نبی زاده دبیر شیمی بودن) ولی خود خانم نبی زاده مطرح کردن این موضوع رو که میتونی آزمون میان پایه بدی و پیگیری اصلی از اونجا شروع شد و تمام اتفاقای یازدهم و دوازدهم که همش برام شیرین بود رو میدونشونم چون با صحبت هاشون بهم خیلی امید دادن یادمه میگفتن که رشتشون تجربی بود اتفاقا رتبه‌شون هم خوب بود ولی شیمی رو انتخاب کردن و وارد رشته های علوم پزشکی نشدن راضی هم بودن و کارشون رو دوست داشتن... آخرای سال تحصیلی هم که دهم بودم یه بار با دخترشون فاطمه اومده بودن مدرسه فاطمه خیلی بانمک بود😭 از اون بچه هایی بود که شیطون هست ولی زود گرم نمیگیره از ما خجالت می‌کشید ولی خانوم نبی زاده میگفتن نگاه نکنید الان خجالت میکشه خیلی شیطونه سال یازدهم هم وقتی چون تازه وارد بودم اوایل استرس داشتم و سازگار نبودم اولین جلسه آزمایشگاه یازدهم رو یادمه که وقتی گفتن شما رو هم که میشناسیم و ... خیلی بهم آرامش داد کلا حضورشون برام آرامش بود و واقعا دوسشون دارم. #روایت_شما

🕊 شهیده زینب نبی‌زاده
🕊 شهیده زینب نبی‌زاده

احتمالا شما شهید ذاکریان را می‌شناسید نخبه ای که در حملات رژیم ها صهیونیستی به شهادت رسید اما من می‌خواهم درباره همسر بزرگوارش صحبت کنم شهیده زینب نبی زاده شهیده نبی زاده معلم شیمی ما بودند معلمی که روز اول مدرسه آمد و با تحکم صحبت کرد که بچه ها! درس بخوانید و من کمکتان میکنم شهیده ای که ما گاها به حرص خوردن هایش سر نمراتمون میخندیدیم و می‌گفتیم چرا انقدر جیغ می‌کشد؟ میدانید؟ بالاخره معلم بود و شاگرد هایش در حقش بی‌انصافی داشتند شهیده ای که با لبخند به رفیقم میگفت (من هنوز مزه اون نمرت زیر دندونمه تو میتونی چرا از توانایی هات استفاده نمیکنی؟) شهیده ای که تا آخر مرا به فامیلی صدا زد و میگفت که خانم فلانی یاد گرفتی؟ من دانش آموز ضعیفت بودم خانم... اما یاد گرفتم.... از نگرانی شما برای من یاد گرفتم از شرمندگی شما به خاطر بلد نبودن من جلوی بازرس سخت شرمنده شدم و یاد گرفتم... اما یادتان می‌آید که فقط من بلد نبوده‌ام؟ من غم و نگرانی را دیدم شاید شیمی را آنموقع درست نخواندم و درست یاد نگرفته ام اما شرف و وجدان را در چشمان شما سخت مشق کردم! شهیده ای که عکس کودکش را (آنموقع 4 ساله بود دخترکش) پس زمینه گوشی اش گذاشته بود و وقتی ما دیدیم با خوشحالی و تعجب جیغ می‌کشیدیم که خانم! شما دخترتان انقدر بزرگ است؟ به شما نمی‌آید میدانید؟ همان شوخی های معلم و بچه‌ها روزهایی که اجازه می‌داد سر کلاسش درس دیگری بخوانیم روزی که دینی می‌خواندیم و بچه ها بلند بلند درباره امام علی صحبت می‌کردند ایشان گفتند: (امام علی رو بابای خودتون میدونید؟ یا فقط دارید میخونید؟ بچه ها امام رو پدر خودتون بدونید.. باهاش حرف بزنید) من درباره این شهیده صحبت کردم.. خانم نبی زاده شما روز غدیر به دیدار پدر خاک شتافتید و ماهارا با کوهی خاطره و کوهی آموخته رها کردید تا شاید بال در آسمان خدا باز کنیم من شمارا شرم‌زده کردم من شاید شاگرد مطلوبی برایتان در درس شیمی نبوده‌ام اما در مسیر آموختن انسانیت از شما بوده‌ام و خواهم ماند و بدانید که فراموشتان نخواهیم کرد _یکی از شاگرد های شما،همان خانم فلانی #روایت_شما

تمام تلاششان این بود که روح دانش‌آموز لابه‌لای این درس خواندن‌ها نادیده گرفته نشود، برای بهتر فهمیدن این بخش از شخصیت ایشان به مطالعه روایت‌های دانش‌آموزان شهید میپردازیم و از این کلمات به قطره‌هایی از دریای تربیتی شهیده می‌رسیم.

برای ایشان دانش‌آموزان و مسائلشان به ساعات درسی محدود نمی‌شدند، پیگیر آنها بود، پیگیر احوالشان، همان معلمی بود که گوش شنوای بچه‌ها بود..همانی که وقت مشکلات نامش در ذهن‌شان می‌گذشت.

می‌گفت:«دانش‌آموزانم را نه با نمره، بلکه با نگاه انسانی می‌سنجم.» و این فقط در گفتار نبود کلاس درس برای او محل رشد انسان بود، چه آن انسان خودش باشد چه دانش‌آموزانش...

روایت بیست‌ و یکم: معلم درس عشق