جاودانگان🕊️
Kanalga Telegram’da o‘tish
میدانید زندهترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهاییست که در مبارزه میگذراند. و خب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آنکه ما خسته نشدهایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. -شهیدآوینی اینجا قراره بیشتر شهدا رو بشناسیم.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
210
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-67 kun
-430 kun
Postlar arxiv
210
روایت پدر دانشآموز شهید آرش گلآذین رو خوندید که فرزندش در حمله آمریکا و اسرائیل به مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسید.
210
همه منتظر بودن که خبری از آرش بیارم... میخواستم به خونه برگردم، اما پاهام توان رفتن نداشت. دخترم زنگ زد و گفت: «بابا چرا داداشم رو نمیاری؟»
وارد خونه شدم. فقط گفتم: «آرش رو پیدا کردم...»
بعد خودم یک گوشه افتادم. همسرم هم یک گوشه افتاد و همه شروع به گریه کردن.
210
وقتی برگشتم، پای یکی از پیکرها رو دیدم. یک لنگه جوراب تقریباً سالم در پاش مونده بود. بدن قابل شناسایی نبود، دست راست از شونه و دست چپ از بازو قطع شده بود؛ اما همون نشونه پا رو که دیدم از همان نشونه و همون جوراب فهمیدم که پسرم آرش هست. به همسرم زنگ زدم و گفتم: صبح چه جورابی پای آرش کردی؟
نشونه جوراب رو که گفت و من هم نشانه روی پاش رو دیده بودم، دیگه مطمئن شدم که پسرم رو پیدا کردم.
210
آرش یک نشونه داشت. در پای راستش دو انگشت آخر پا، از وسط کمی به هم چسبیده بود. مادرزادی همین طوری متولد شده بود.
همیشه از ما میپرسید: "چرا پای من اینجوریه؟"
مادرش پشت پاش رو میبوسید و میگفت: "این نشونهای هست که خدا به تو داده؛ اگر یک روز گم شدی، با همین نشونه پیدات میکنیم."
210
به سردخانه که رسیدم دو سالن اونجا بود، یکی یکی همه رو نگاه کردم. وقتی به سالن دوم رسیدم، ردیف آخر، چهار پنج نفر مانده به آخر از کنار پسرم رد شدم؛ چون قابل شناسایی نبود، دوباره برگشتم.
210
صحنه ای دیدم که هیچوقت فراموش نمیکنم. انگار قیامت شده بود؛ مثل روز عاشورا بود. همه دنبال بچههاشون میگشتن.
جلوی اورژانس خانمی لیستی در دست داشت. اون خانم گفت اگر اسم بچههاتون در لیست نیست، شاید در سردخانه باشن. همون لحظه دنیا برام تیره و تار شد.
پدر و مادرها فقط اسم بچه هاشون رو صدا میزدن.
210
فیلم صوت تاریخی مکالمه شهید مهدی باکری و شهید احمد کاظمی قبل از شهادت شهید باکری رو نگاه کنید.
این فیلم رو رسانه KHAMENEI.IR منتشر کرده.
یکم طولانیه اما حتماً ببینید.
210
فرازی از وصیتنامه شهید مهدی باکری:
سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم، عصر كفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعیاش. عزیزانم شبانه روز باید شكرگزار خدا باشیم كه سرباز راستین صادق این نعمت شویم و باید خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز است. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلكه قدری از تكلیف خود را در شكرگزاری بجا آورده باشیم. وصیت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فامیل بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، همیشه بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید، پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید، اهمیّت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید تا سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح وارث حضرت ابولفضل برای اسلام ببار آیند. از همه كسانی كه از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امید دارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد. خدایا مرا پاكیزه بپذیر.
210
در جریان عملیات بدر، تیری به پیشانی شهید مهدی باکری اصابت کرد. او رو به قایقی که مجروحان دیگه در اون قرار داشتن منتقل کردن.
در این بین، در حالیکه تیربار دشمن قایق رو زیر رگبار گرفته بود، یک گلوله آر. پی. جی به موتور قایق برخورد کرد. قایق به سرعت آتش گرفت و پیکر فرمانده و همرزمان مجروحش سوخت.
در تمام ساعتهای باقیمانده روز، آتش شدید دشمن مانع از تخلیه قایق شد و با فرارسیدن شب، اثری از قایق شهید باکری و دیگران یافت نشد.
210
در آخرين ديدار با حضرت امام، از امام خواست برای آمرزش و شهادتشون دعا کنن. شهید مهدی باکری پونزده روز بعد مزد زحمات خودش رو با شهادت گرفت.
210
میگفتن بیش از حد ساده و متواضع بود و اغلب او رو نمیشناختن.
فرمانده بر اثر اصابت تیر، از ناحیه کتف مجروح میشن و یک روز تصمیم میگیرن که برای سرکشی و کسب اطلاع از انبارهای لشکر بازدید کنن.
مسئول انبار که داشت کامیون مهمات را خالی میکرد فرمانده رو دید، فریاد زد؛ جوان چرا همین طوری ایستادی و ما رو نگاه میکنی، بیا کمک کن بارها رو خالی کنیم. فرمانده گفت: «بله چشم» و با کتف مجروح بار سنگین رو جابجا میکنن.
نزدیکیهای ظهر بود که مسئول انبار متوجه میشه که او فرمانده لشکر است نه یک بسیجی ساده. ناراحت برای معذرت خواهی میاد که فرمانده گفتن: «من هم یک بسیجی ام.»
210
همسر فرمانده گفتن: «یک بار به او گفتم که چیزهایی رو که لازم داریم بخره، گفت: بنویس، خواستم با خودکاری که در جیبش بود بنویسم، با قاطعیت گفت این مال بیت المال هست و استفاده شخصی از آن ممنوعه و حتی اجازه نداد چند کلمه رو با اون بنویسم.»
210
دوشنبهها و پنجشنبهها را روزه میگرفت، یکروز در جبهه، ناهار قرارگاه مرغ بود، فرمانده سر سفره اومد و تا چشمش به غذا افتاد، گفت آیا بسیجیها هم الآن مرغ میخورن؟ و وقتی با سکوت همرزمان خود مواجه شد، مرغ رو کنار گذاشت و به خوردن برنج اکتفا کرد.
210
یک روز که از مدرسه به خونه اومد، از شدت سرما تمام گونهها و دستهاش سرخ شده بود. پدرش تصميم گرفت برای او پالتويی بخره. دو روز بعد، با پالتوی نو به مدرسه میره؛ اما غروب همان روز كه از مدرسه برمیگرده با ناراحتي پالتو رو کنار میذاره و میگه: «چه طور راضي بشم كه پالتو رو بپوشم، وقتی كه دوست بغل دستی من از سرما به خود میلرزه؟»
