uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

𝒑𝒍𝒂𝒚 𝒍𝒊𝒔𝒕

𝒑𝒍𝒂𝒚 𝒍𝒊𝒔𝒕

Kanalga Telegram’da o‘tish

اگه کم‌ حرف شدم، منو با موزیکام بشنو.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
728
Obunachilar
-124 soatlar
+257 kun
+6230 kun
Postlar arxiv
عشقد عین سرطان تو تن بیماره

مقصر دلم نیس چشای سیاد هارن

شانستو گاییدم اشکان
+1
شانستو گاییدم اشکان

ازین کسکش متنفرم

Video xabar00:04

سینه سوختم تا ابد قشنگ فقط چویل خود

درددات واسه منه

چشماتو ببند خوابت میگیره

نگفتم ولی خوب بخوابی بچه

نه میتونم بکشم بیرون نه میتونم نادیده ش بگیرم

sticker.webp0.07 KB

اولین بار که دیدمش، پشت پنجره‌ی کتاب‌فروشی ایستاده بود. باران می‌بارید و او بدون چتر، با خیال راحت به خیابان نگاه می‌کرد. نمی‌دانم چرا، اما حس کردم تمام غم‌های دنیا را می‌شناسد، جز غم خودش را. اسمش را نمی‌دانستم، اما بعدها فهمیدم بعضی آدم‌ها قبل از اینکه اسمشان را بدانی، در خاطرت جا می‌گیرند. او از آن مردهایی نبود که زیاد حرف بزنند. بیشتر نگاه می‌کرد، بیشتر سکوت می‌کرد و عجیب‌تر از همه، بلد بود آدم را طوری دوست داشته باشد که حتی خودش هم متوجه نشود. من عاشقش شدم؛ نه یک‌باره، نه با یک اتفاق بزرگ... آرام‌آرام، درست مثل بارانی که بی‌صدا پنجره را خیس می‌کند. او همیشه می‌گفت چرا این‌قدر به رفتن فکر می‌کنی؟ و من هر بار لبخند می‌زدم؛ چطور می‌توانستم به او بگویم تمام ترسم از این است که روزی دیگر نتوانم کنارش بنشینم؟ او فکر می‌کرد من از زندگی خسته‌ام؛ نمی‌دانست من فقط دلم می‌خواست کمی بیشتر زندگی کنم، کمی بیشتر کنارش باشم. آخرین باری که دیدمش، دستم را گرفت و گفت: «قول بده فراموشم نکنی.» نگاهش کردم و دلم خواست بگویم: من از همان روز اولی که دیدمت، داشتم برای نبودنت دلتنگ می‌شدم. او ماند و من رفتم... اما عجیب است، هنوز هم وقتی باران می‌بارد، احساس می‌کنم کسی کنار پنجره منتظر من است.

بار اول که دیدمش، نشسته بود روی نیمکت چوبیِ کنار کتاب‌فروشی، یه لیوان قهوه تو دستش بود و باد، موهاشو به بازی گرفته بود. لبخندش از اون لبخندایی نبود که به آدم امید بده… از اون لبخندایی بود که انگار سال‌ها تمرینش کرده باشی، فقط برای اینکه دیگران خیال کنن خوبی. اسمش "ماهرو" بود. صدای اسمشو که می‌گفتم، انگار چیزی تو گلوم گیر می‌کرد. اون از اون آدما بود که همزمان هم آرومت می‌کرد، هم خراب. بلد بود نگاه کنه، بلد بود ساکت باشه، بلد بود دوست داشتن رو بدون اینکه بگه نشون بده… فقط یه چیزو بلد نبود: موندن. یه روز اومد نشست روبه‌روم، لبش ترک خورده بود دستاش یخ کرده بود. گفت: «یه روزی می‌رسه که دیگه نمی‌تونم بیام اینجا. نه از روی دل‌زدگی… نه، از روی ناتوانی.» پرسیدم: «کجا میری؟» فقط گفت: «یه جایی که هواش تنگه… و آدم کم‌کم تو خودش خاموش می‌شه.» من نفهمیدم، یا شاید نخواستم بفهمم. فقط بوسیدمش. با همون لبای خشک با همون نفس تنگ، با همون زنی که داشت قطره‌قطره، از دست می‌رفت.‌ ماهرو عاشق پنجره‌های قدیمی بود. هر بار که بارون می‌اومد، می‌رفت می‌نشست کنار پنجره‌ی اتاق من تو خونه‌ی قدیمی مادربزرگم، زانوهاشو بغل می‌کرد و می‌گفت: «صداش مثل یه لالاییه که هیچ‌وقت تموم نمی‌شه…» یه بار دستمو گرفت کشید وسط کوچه، ساعت دو نصف شب، هوا سرد بود و لباسم نازک. گفتم: «دیوونه‌ای؟» گفت: «آره… ولی ببین آسمونو. امشب یه چیزی ازش کم شده.» وایسادیم زیر بارون، نه حرف زدیم، نه خندیدیم… فقط نگاه کردیم، با اون سکوتی که بین ما همیشه حرف می‌زد. یه روز دیگه… توی کتابخونه که بین قفسه‌ها گم شده بودیم. ماهرو یه کتاب برداشت درشو باز کرد و دید نوشته‌ی دستی داره: "بعضی عشق‌ها، فقط برای فهمیده شدن میان، نه برای موندن." خندید. گفت: «اگه یه روز گم شدم، بدون که منم فقط واسه فهمیده شدن اومده بودم.» خندیدم چون فکر می‌کردم اینا فقط حرفن. فکر می‌کردم آدمی که این‌قدر با زندگی قهوه می‌خوره، نمیره… ولی ماهرو، یه روز دیگه نیومد. نه تماس، نه پیام، نه حتی یه یادداشت ؛فقط سکوت… و بعد از چند هفته صدای یه دوستِ مشترک که با لحن مرده‌ای گفت: «ماهرو… داره کم می‌شه. یه بیماری نادره. خودش فهمیده بود. برای همینه که کم‌حرف بود، که با چشم حرف می‌زد… که فقط گاهی می‌خندید. برا همینه ک ه هر چیزی رو بوی آخرین بار می‌داد.» رفتم دیدنش لاغر شده بود. چشماش دیگه برق نداشت، ولی تهش هنوز یه «دریغ» بود. گفت: «قول نمی‌دم بمونم ولی اگه مردم… قول بده اون نیمکت رو، اون کتابخونه رو، اون بارون شبونه رو… فراموش نکنی. قول بده اگه عاشق شدی، بازم یادم باشه… نه به‌خاطر مریضیم به‌خاطر اینکه، یه‌بار… واقعاً بودم.» از اون روز به بعد دیگه کسی با صدای بارون بیدارم نکرد. دیگه کسی نگفت «آسمون یه چیزی ازش کم شده» دیگه توی کتابخونه کسی نگفت: «اگه گم شدم، فقط برای فهمیده شدن بود.» ماهرو رفت. آروم، مثل بوی قهوه‌ای که دیگه هیچ‌وقت دم نشد. و من… توی اتاقی نشستم که پنجره‌ش همیشه بارونیه، ولی هیچ‌کس دیگه کنارش نمی‌شینه.

اون زنگوله بغلم بزن

لایک و شیر و کامنت و سابسکرایب و