uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𐔌⋆˖ ࣪ ࣪𝘮𝘪ꪕ 𝘮𝘪ꪕ

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𐔌⋆˖ ࣪ ࣪𝘮𝘪ꪕ 𝘮𝘪ꪕ

Kanalga Telegram’da o‘tish

серый котёнок ᯓ ★ ˗ˏˋ Talk? @Ririsdiary_bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
404
Obunachilar
+124 soatlar
-87 kun
-3930 kun
Postlar arxiv
گریه میکنم و مادرم را میخواهم

اگه تو این روزا بمیرم احتمالا بزرگترین حسرت زندگیم این بمونه که به کسایی که دوسشون دارم به اندازه کافی نگفتم که دوسشون دارم

۱۱/۱۰ دارم همه‌ی تلاشم رو میکنم که اعتقادم به همه چیزو از دست ندم.

پارسال این موقع فکر میکردی کنکور بدی مشکلاتت حل میشه جنگ شد اون صداهای ترسناک، اون شبی که با ترس وسایلتو تو یه کوله جمع کردی و از خونه رفتی بیرون، اون شبی که از ترس تو خواب گریه میکردی و میلرزیدی رو پشت سر گذروندی گفتی اگه این تموم بشه دیگه قراره زندگی کنی. قراره خوشحال باشی وقتی بعدش مشکل جدید پیش اومد، وقتی غم از دست دادن رو تجربه کردی، فکر میکردی اگه بتونی از اون ماجرا عبور کنی حالت خوب میشه؛دیگه دلیلی برای ناراحتی وجود نداره. وارد دانشگاه شدی آدمای امن پیدا کردی شدی اون آدمی که همیشه دوست داشتی باشی به خودت نگاه میکردی، عشق میکردی بچه. میگفتی زندگی از این قشنگتر نمیشه ولی فراموش کرده بودی که یهویی تو یه لحظه همه چیز از هم میپاشه تو یه لحظه همه‌ی حال خوبی که ذره ذره جمع کرده بودی دود میشه میره هوا روزی صد بار از خودم میپرسم مگه ما چیکار کرده بودیم که زندگیمون این شد؟چیکار کردیم که تو این سن دغدغه هامون این شد؟ اینا چیکار کردن با ما؟
۹ بهمن ماه ۱۴۰۴

چی میشه ته این ماجرا؟ بیا نجاتمون بده از دست این قاتلا هر روز فیلمارو میبینم گریم بند نمیاد چرا؟ این آدماتو ببین اگه من نمیاد صدام گفتی برامون از بهشت و جهنم چجوری باور کنم چرا قیدتو نزنم؟ اخه من که ندیدمت فقط اسمتو بلدم پس یه نشونه بده بگو بهم تو حداقل خدا کوشی؟ کل این مدت بگو کجا بودی؟ مگه نمیگفتی که هرچی شه تو باهامونی تا کی باید باشه بگو اوضاعمون این؟

کاش میدونستم آخرین غروبه،شهرمون جنگه خیابونا شلوغه دستت تو دستم میدوییدیم تو کوچه، که ازم گرفتنت با یه گلوله.

اون گلوله هایی که شلیک میکردن، هرکدومشون به یقین بیشتر از یک نفر رو کشته؛ کی میدونه زندگی چند نفر با پر کشیدن روح اون دختر یا پسر "جهنم" شده؟

تک تک کسایی که اینجا هستن آدمای مهم و عزیزی هستن برای من امیدوارم یه مو از سر هیچکدومتون کم نشه خیلی خیلی خیلی دوستون دارم

بوجی بوجیای منید همتون....

فردا و پس فردا،هرجا که هستید مراقب خودتون باشید. کاش میشد همتونو بغل کنم و نذارم چیزیتون بشه...

یه حس کثافتی بهم میگه این سری که برگردم خوابگاه یه اتفاقی میفته. فردا مامانو محکم تر از همیشه بغل میکنم.

وقتی بعد ۶ ماه وارد محیطی شدم که پارسال توش درس میخوندم اون تپش قلبی که یهو اومد سراغم، یخ زدن دستام، اون استرس مسخره ای که یقمو گرفت بهم فهموندن چقدر تمام اون اتفاقا روم تاثیر گذاشته. هیچوقت دوست ندارم برگردم عقب، با وجود اینکه اون موقع خوشحال تر بودم و آدمی که دوسش داشتم کنارم بود اما واقعا نمیخوام هیچوقت اون روزا تکرار شن بچه هایی که تو این شرایط سخت داشتن درس میخوندن و خستگی از تمام وجودشون میبارید رو دیدم واقعا دلم براشون سوخت و از ته ته ته قلبم آرزو کردم که همشون به چیزی که لایقش هستن برسن چون فقط همینه که بخش کوچیکی از اون خستگی رو از تنشون در میاره اینکه با یاسمن و نازنین نشستیم و سه تایی درباره این ۶ ماهی که همو ندیده بودیم صحبت کردیم تازه فهمیدم که چقدر بزرگ شدیم تو همین چند ماه چقدر دغدغه هامون فرق کرده و چقدر هممون جایی هستیم که باید باشیم فاطمه ای که بیشتر از هرچیزی خانوم پرستار بودن بهش میاد یاسمنی که بالاخره داره از خانواده جدا میشه و میره دنبال رویاهاش و خانوم دکتر شدنش نازنینی که موفقیت رو تو رفتن از اینجا میبینه و میخواد آرزوهاشو دور از اینجا زندگی کنه هلینا و مانیایی که قوی موندن و سفت و سخت تلاششونو ادامه میدن و ریحانه ای که فهمید آدمی نیست که بتونه پزشکی بخونه پس رفت دنبال آرزوی بچگیاش متوجه شدم که زندگی همیشه اینطوریه که اتفاقای کوچیک کوچیک رو‌ رقم میزنه و تورو میذاره دقیقا همونجایی که باید باشی مثلا اگه تو خرداد و تیر اون اتفاقای بد تو زندگی من نمیفتاد من هیچوقت نمیفهمیدم که آرزوی واقعیم چیه نمیفهمیدم جام کجاست و قسمت ترسناک ماجرا اینه که هیچوقت با موجود نرمالویی به نام دنیا آشنا نمیشدم هیچوقت مامان مژگان برام درحالی که شالالالا میخونه شیرکاکائو درست نمیکرد هیچوقت از زیباییای تهمینه جون فیض نمیبردم هیچوقت نمیفهمیدم ساغر چقدر موجود دلسوز و مهربونیه و چقدر میتونم دوسش داشته باشم و هیچوقت از ناز نازی کردن موهام و بوس بوسیای عبیری درحالی که دوتایی یه پتو پیچیدیم دورمون و مچاله شدیم رو‌تخت بهره مند نمیشدم پس زنده باد همه بدبختیایی که تو ماه های آخر کنکوری بودنم سرم اومد چون همونا باعث شدن اینجایی باشم که هستم

They remind me of you. ۱۴۰۴/۱۰/۱۴
+1
They remind me of you.
۱۴۰۴/۱۰/۱۴

من وقتی میبینم یه عده اکانتاشونو مثل کرکترای مانهوا درست کردن و همدیگه رو با اسم اون کرکترا صدا میزنن: Do u get dejavu?

03. The Clash - Should I Stay or Should I Go (Remastered).mp37.29 MB

یهویی خودت رو درحال انجام کارایی میبینی که دیگران رو بابتش سرزنش میکردی