زثولیت
Kanalga Telegram’da o‘tish
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
219
Obunachilar
+124 soatlar
+27 kun
+730 kun
Postlar arxiv
219
حتی حق دارم که حیا را کنار بگذارم و ببوسمش، حق دارم که غرور را رها کنم و در برابرش زانو بزنم و مسجود وار بگویم که مؤمنش هستم.
لیکن اگر بخواهم که به گفتهٔ او عمل کنم و چگونگی رفتارم را یاد بگیرم، باید روی تمامی کنشهایم مسلط باشم.
بر فرض اگر گاهی دلتنگی بر من چیره شد، به جای آنکه بخواهم کنارش خلق تنگی کنم تنگی دلم را مهار کنم و آرام بگیرم. او هم در ازایش میداند که چطور مرا ببوسد.
مهمتر از همه، زمانی که از او و پیرامون او اعصابم ضعف نشان میدهد، به جای آن که اعصابم را بین کلمات خورد کنم، صبرم را بسنجم.
انگار هر چه که بود، یک احساس خام بود.
احساس خامی که الان پخته شده و من حالا که او را میچشم میفهمم که لذت واقعی همین است.
به گمانم در ده روز بعدی، کمی کمتر اذیت شوم. هرچند امیدوارم روزهای بعدی اصلاً به ده روز نکشد.]
قلابم را دیدی؟ به نظرت این صید مرا آرامتر نمیکند؟ اگر نظرت همین است، همین الان یک لبخند بزن.
لبخند زدی؟ نه؟ یعنی انقدر به مهر کلماتم بیمهری میکنی؟
ولی بگذار فرض کنم که لبخند زدی.
اصلاً مگر میشود که یک قلم پر جوهر داشته باشی که فقط برای تو میرقصد و بابتش خندان نباشی؟
چطور میتوانی به گلاریتایت بیمهری کنی؟ من که میدانم چقدر مرا دوست داری. فرض میکنی با یک دوری کوتاه به تمام لبخند هایمان پشت پا خواهم زد؟ هرگز.اتفاقاً من بیشتر آن هارا میبوسم. خیالت راحت.
تو از آنکه من برایت مینویسم خوشنودی، چون تو همانی هستی که برای چندسطری که دیشب دیگران نثارت کردند خوشحال شدی. من که خودِ تو هستم. همچین آدمی مگر میشود به کلمات اوی خودش بیمهری کند؟ ابدا. بگذار باور نکنم.
اما بین خودمان بماند، چند روز پیش بسیار غمدار بودم. عکسهایت را نگاه کردم و زیرلب گفتم «بیزاری نجو از من. بیزار از چه چیزی تو؟ اینکه رنجورت شدم، زاری؟»
نمیدانم مرا چه شده بود. همه چیز انگار از من بیزار شده بودند.
ندایی مرا از جانب سهراب صدا میزد
«چرا گرفته دلت؟
مثل آنکه تنهایی.
چقدر هم تنها!
خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.
دچار یعنی؛ عاشق.
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد.»
درست به یاد ندارم که آن روز کنار اندوهم بر من چه گذشت اما هر چه که بود زنده ماندم.
وای میبینی؟ حرفهایم تمامی ندارد.
تمامی شعرها و متنها در ذهن من بسیط شدهاند. اما نمیشود که همه را در یک باب ردیف کرد. آخر ما مخاطبی داریم که کمی برای ما کمحوصله است و خواهان مختصرگویی و ماهم هيچ گاه خزعبلهایمان دربرابرش تمامی نداشت.
به گمانم باز باید بالاجبار تمامش کنم.
چند سطر دیگر بنویسم خواهی آمد؟
من صبور هستم منتهی در قول مصرعی که چندروز پیش از حافظ خواندم«کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت.»
ابیات زیادی برای گفتن و کلمات زیادی برای نوشتن هست. منتهی وقت هم هست و ماهم هستیم. پس باشد برای طومارهای بعد.
تمام.
اندراحوالات یار فارق در روز دهم. | ۵ سپتامبر. | یقیناً ادامه خواهد داشت.#زث.
219
/درپس اندیشهٔ روز دهم.[دیگر به همه چیز عادت کردهام؛ مخصوصاً به بیجوابیهایت. ولیکن باید خود را جوری قانع کنم تا در خانه زنده بمانم. گاه فرض میکنم که در برابر من سومشخص مفردت هستی و از دیشب در حال این هستم که جوهر قلمم را راضی کنم تا بفهمد که شاید ندید گرفتن تو به این دلیل است که قلمش خشک شده است. باکی نداشته باش. مگر تو برای قلم او مینویسی؟ جوهر تو حضور اوست. چشمهایت را ببند تا ببینیاش. ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بیخبرانند کان را که خبر شد، خبری باز نیامد.] حتم دارم که اگر هر شخصی به جای من بود، از تو کوچ کرده بود، اما میبینی که با تمام پستی و بلندیهای نبود تو من هنوز در کوی تو اسیرم. در آخرین لحظات فراق پیشینمان به من گفتی«اگر نیستی، بریز و فرو نشین و تمامش کن؛ اگر هستی، هرگز نلرز که من بارها از لرزه های هزار قبرستان به اجبار تغذیه شدم.» ده روز گذشته شمسمن و من هنوز هستم. نه روز در بیخبری مفرط به سر رسید. شب قبل زهر نبود تو به جان رسیده بود. بر زمانه ملتمس بودم، برای جغرافیا به اندازهٔ چهارصد و هفتاد و هفت کیلومتر گله داشتم، هر چه چشمهایم را میبستم تورا نمیدیدم، تمام آنچه که تا قبل رنگ و لعاب تورا داشتند، بیرنگ شده بودند. آخ نمیدانی که چقدر پریشان بودم. حتی میخواستم برایت بنویسم، نشد. انگار از کلماتم عقب ماندم.(حتی امشب هم قلمم از تو فرار میکرد. نمیدانم نکند فرکانسمان از سوی تو قطع شده؟) میخواستم بیداری کنم و سپیدهٔ صبح را ببینم، آن هم نشد. انگار شبهایم قسم خورده بودند که کنار تو سپید دم را ببیند. به یاد دارم که ساعت چهار صبح بود، تمام احساسها بر روانم خط میکشیدند. از همه چیز ملول بودم. انقدر دندانهایم را روی هم فشرده بودم که تمامی اجزای صورتم گریه میکردند و انقدر زیر لب به زمین و زمان ناسزا گفته بودم که همه چیز از من گریزان بود. خلاصه شب سیاهی را صبح کردم. قبل از خواب با خودمان گفتم، ببین. ببین که چگونه به یغما میروم. دارم تمام میشوم. یک کاری بکن. نورت کو؟ از تو بعید است که در این حال خودت را زنده نکنی. شبم روز شد. چشم باز کردم و در کمالناباوری به خود آمدم و دیدم که دیشب، برای لحظهای مهمان پلکهایم شده بودی. برایت عجیب نیست؟ من که باورم نمیشود. نه شب به خوابهایم تورا التماس کردم و نیامدی. یعنی روحم تا این اندازه از بیتو بودن وحشت میکند؟ عزیزم، دیشب چرا مرا ناستنکا خطاب کردی؟ هرطور که فکر میکنم، ناستنکا من نیستم. اما این یک نشانه بود. من میدانستم خودمان را جایی میان آن سطور گم کردهام، با این خطابه کمی از خودمان را آنجا یافتم. (یک روز در دنیای موازی کنار تو مینشینم، عمو فدی را هم کنار تو مینشانم. آن وقت من از شبهای روشنم کنار تو میگویم و تو از کنار هرآنکس که دوستش داری دم بزن. من برایش میگویم که گاهی فکر میکنم تو چقدر ناستنکایی و گاهی به خود میآیم و میبینم که چقدر شب بودم و تو چه ماهرانه شبهایم را روشن کردی.) من مرده بودم، در خوابم پیغامت را دیدم. به من گفتی "میبوسمت" و بوسهٔ تو انگار از لب عیسی بود. قبلاً هم به تو گفته بودم که گمان میکنم تو روح عیسی را در تن داری و مرده زنده میکنی؟ یک روز مفصل از روح عیسیگونهات مینویسم. اما همین تورا بس باشد که بدانی، بوسهٔ تو بر من نشست و مرا زنده کرد. رسالتت را انجام دادی. مثل همیشه. منتهی این منم که انگار از رسالتم کمی عقب ماندهام. احساس میکردم دیگر جانی ندارم، کاش بتوانم کمی از عصارهٔ وجودت را سر بکشم تا نور بگیرم بر ادامهٔ مسیرم. منتهی چارهٔ کار این نبود. همین شد که چشمهایم را به تاریکی مسیر و درواقع دوری تو عادت دادم و باز صبوری به خرج دادم تا به تو برسم. تا اینجا به گمانم حاشیهگویی کافی باشد. بیا کنار دریاچهای که از آن خود را صید میکنم. صید جدیدم را ببین. [تلخوشیرینمن، همه از من صبر میخواهند، توهم همینطور. مگر نه؟ تو به من گفتی برای رسیدن زیاد عجله نکنم و این یعنی صبر. تا به این لحظه سه بار به من گوشزد کرده بودی که در همهحال باید بدانم که چطور رفتار میکنم. دقیق به یاد دارم که گفتی گاهی یکسری از چیزها باید اتفاق بیفتند در هر صورت تو باید بدانی که چه کار میکنی و درواقع چطور رفتار میکنی. اعتراف میکنم که تا چند شب پیش من فقط بلد بودم که در همه حال باشم و فقط تورا دوست داشته باشم. اما این کافی نیست. برای کسی چون من بدیهیست، فرض کن چندسالی از خودت دور باشی و ناگهان شخصی نازل شود که هم زندهات میکند، هم به مردهات روح میبخشد و هم خالصانه میخواهد که دست هایت را با شانهات آشتی دهد. بله. من حق دارم که بخواهم برای همچین کسی بارها فدا شوم.
