زثولیت
Kanalga Telegram’da o‘tish
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
219
Obunachilar
-124 soatlar
+27 kun
+730 kun
Postlar arxiv
219
آرث تو روزی مرا به یاد خواهی آورد، درست زمانی که همدرد شویم.
و آنگاه من درچشمانت زل خواهم زد و در اوج لحظاتی که از من توقع و تمنای بخشش داری، خواستار مرگت میشوم و آنقدر به تو خیره خواهم ماند تا به همان دردی که مرا با آن دردمند کردی بمیری.
به همان درد بمیری که مرا زخم زدی.[به گمانم آن روز، واقعاً دیگر دوستت نخواهم داشت.] #زث.
219
تو با من چه کردی که سوز قلمم دل همه را میسوزاند اما بر قلب تو افاقه نمیکند؟ من تیکهای از وجودم کنار تو جا مانده، یا آن را به من پس بده یا تمامی آنچه که وصل به حضور توست را قطع کن و قصد کشتم را بگیر. من نمیتوانم از تو بگذرم، چون تو روزی تنها ریسمانی بودی که مرا کمی دیگر در این زندگی ساکن میکرد.
اکنون کجایی؟
کسی را یافتهای که مانند من تورا دوست داشته باشد؟
انقدر از من دور شدهای که گاهی احساس میکنم نزدیکی با تو یک رویای شیرین بود و من حالا از رویایی برخواستهام و تورا در پشت پلکانم جا گذاشتهام.
تو خوابیشیرین بودی که با یک بیداریتلخ تمام شد.
امیدوارم بدون من آرام باشی، هرچند در زمان حضورت هم، من تنها خواستهام آرامش تو بود.
از این پس همه با متنهای من اشکخواهند ریخت، دل خواهند باخت و زخمی تازه خواهند کرد، اما چه سود؟ تا زمانی که این نوشتهها بر احوالات صاحبش اثر نمیکند، چه سودی دارد؟ به گمانم بیقراری دلم را تسلی نخواهد داد. بیقراری دلم را تو باید قرار دهی.
این محالات را میشود روزی ممکن کنی؟
قرار گرفتن کنار تویی که کنارمن بیقراری، کمی مضحک نیست؟
تو، بودنت، نبودنت و تمامت زندگیام را به مضحکهکشانده است.
دیگران مدام دم میزنند که از او بگذر، فراموشش کن، آخر کدام مقتول، قاتل خود را فراموش میکند؟
حتی فراموش کردن توهم مضحک است.
تو باعث شدی که من، انگشت اتهام را به سمت خودم بگیرم، باشد، من مقصر همه چیز هستم، فقط اگر روزی، یادی از من در مخیلهات گذشت، نیمنگاهی به من بیانداز، قول میدم در سکوت فقط نگاهت کنم.
او خوابیشیرین بود که با یک بیداریتلخ تمام شد.[پ.ن: مطمئنم از زمانی که این متنرا نوشتم، چندماهی گذشته. انگار مدتی بود که میان کلماتم گم شده بود. زمانی که پیدایش کردم، انگار همین چند دقیقه قبل نوشته بودمش. انقدر غمش برایم تازه بود که گویی آن چندماه پیش توانسته بودم غمهایم را پیشبینی کنم. آن زمان حتی آرثی هم نبود که غمهایم را بر گردنش بیاندازم، اما انگار قلمم بو برده بود که شخصی خواهد آمد تا جوهرش را تلخ کند. دنیای کلمات هر لحظه عجیبتر میشود.] #زث.
219
از یکجا به بعد، دیگر نمیدانستم چه کنم.
انقدر که روی پنجه ایستاده بودم تا مرا ببینی، قدم میان عشاقها بلند شده بود.
تو انگار دربرابر من یک سنگ کَر و کور بودی، نه مرا میدیدی و نه میشنیدی نداهایی را که فریاد میزد "دوستتدارم".
چشمت به دیگران بود،
بارها از خودم پرسیدم، مگر آنها چه داشتند که در وجود من نبود؟
خونشان رنگین بود یا به قول معروف، برگهای تازهتری داشتند؟
ناگهان به خود آمدم و دیدم، از خودم یک من مانده و یک هیچ؛ هیچی که مرا نمیخواست.
من بودم و من و یک تو که تمام من بود و من هیچش بودم.
نیمی از عمرم را کنار تو تباه کردم و هممسیر قلبم شدم تا به مقصد که فکر میکردم تویی، برسم. اما از یکجا به بعد، مقصدم-که تو بودی- شکل و شمایل پرتگاه گرفت. آنگاه بود که فهمیدم یا تو یا مرگ.
من فقط یکبار زندگی میکردم، همه چیزم فدای تو شده بود و حالا اگر به این مسیر ادامه میدادم، نفسم هم فدای تو میشد.
اما مگر تو لایق بودی؟ نـه.
آن زمان بود که زنده شدم، دستان عقلم را گرفتم و قدم به قدم از تو دور شدم.
پشیمان نیستم اما اگر بیایی و باور کنی که هیچکس اندازهٔ من تورا نمیخواست، دیگر نمیگویم که "دوستتدارم."
اما یکسوال تا ابد، روانم را خواهد سوزاند
اینکه چرا راهم به مسیری میکشد که در آن هممسیرم، همراه و دلدار من نیست؟
دوستت دارم هایم را شنیدی؟[یا راه اشتباه بود یا همراههای ما.] #زث.
219
کاش یک بار دیگر او را میدیدم تا ببینم چگونه بدون اویش نفس میکشد.
به گمانم من اولین و آخرین اوی او نبودم.[تو امثال من را زیاد مست کردهبودی، نه؟] #زث.
219
- تو کیستی گلاریتا؟
- من تو هستم تلخجانم.
تو کیستی؟
- من هم، تو هستم.
گلاریتا محو زیباییِ منهایی شده بود که ما ساخته بودند. او انقدر محو شد که وقتی این زیبایی را طبق معمول همیشه از او سلب کردند، باور نمیکرد. میخواست توهم بزند که هنوز هست. آخر او به او قول داده بود که آغوشش همیشه برای او خواهد ماند. یعنی او دروغ میگفت؟
زمانی که او، او را رها کرد
گلاریتا در پس توهماتش او را بوسید، دستی به صورتش کشید، تلخی نبودش را قورت داد و به سلامتی زمزمه کرد.
اینجا بود که او پرسید:
- تو کیستی؟
- من دیگر هیچکس نیستم.
اوهایی که ناگهان برای هم، هیچکس یکدیگر شدند.[ازسری نامههای اوی بیچاره] #زث.
219
او آدم خوبی بود، منتهی فقط مرا دوست نداشت. این دلیل خوبی برای بیرحمیاش دربرابرم هست؟
اما؛ گلایهای نیست. او اول به خود خنجر میکشید و بعد زخمش روی تن من مینشست. ما هر دو بازنده بودیم.
من اگر او را دوست داشتم، به این دلیل بود که میخواستم کنار او، خودم را بیشتر دوست داشته باشم.
اگر در همه حال به او احترام گذاشتم، برای این بود که من برای خودم حائز احترام بودم.
میبینید؟
من او را بارقهای از خود میدانستم.
او من بود.
و
من او.
حالا هم این "ما"یی که ساخته بودیم، تمام شده. چه میشود کرد؟ شاید قسمت همین بوده. اینجاست که در قول هدایت باید گفت، سگ بریند روی قسمت و همه چیز.
اوی تلخ.[به گمانم دیگر کسی نیست. هر کس خواست به خودش بگیرد.] #زث.
219
«راستش اوی عزیز، نمیخواستم ردی از تورا کنار خودم باقی بگذارم. تصمیم داشتم تو اولین کسی باشی که بیمهابا و بدون امید به بازگشت او را درون خود بمیرانم، اما نمیشود.
تو با رفتنت زندهتر شدی. در افکارم مینشینی، در خوابهایم پرسه میزنی و من قبل از خواب، در رویای پشت پلکهایم تو را در آغوش میگیرم. دقیق به خاطر داشتم که دو شب پیش، هنگامی که غم بر من چیره شده بود و هیچکس را نداشتم و به معنای دقیق کلمه بیپناه بودم، چشمهایم را بستم و ناخواسته به خود آمدم و دیدم که تورا در آغوش گرفتهام و تو مدام در گوشم نجوا میکنی که "آرام باش، من اینجا هستم."
کاش اینجا باشی. من سالهاست از فریادهایی که شنوندهای ندارند خستهام. خودت را به کری و کوری نزن. اگر من ناگهان کنارت انقدر منزجرکننده بدل شدم که دیگر خواستی نباشی، بیا و جا ماندههایت را هم ببر. یادت کنارم جا مانده تلخک.»
اویی که نیست. اما ما به امید بودنش زندهایم.[قرار نبود نبودنت، تورا زندهتر کند. اگر به راستی نیستی، یادت را هم ببر.] #زث.
219
و اما من اگر درجایی، به عزیزی نگفته بودم که تا همیشه کنارت توام و تکیهگاهی برای حضورش نبودم، زودتر از اینها کلک خودم را کنده بودم.
میدانی...من مثل تو، بوی رفتن نمیدادم. ماندنی بودم حتی زمانی که توانی برای ماندن نداشتم.
توهم شاید، در روزی و در کنار کسی بوی ماندن بگیری. از ما که گذشت، کاش دیگران را به عطر نبودت خمار نکنی.
کنار ما که هرچه دم از بودن زدی، برای رسیدن به منفعتخودت بود، کنار دیگری چه نفعی خواهی داشت؟ برای او میخواهی چند روز بمانی؟
بعد از تو چه به روزش خواهد آمد؟ دیگری را میگویم، همانی که مثل من با بوی ابدت مستش میکنی و خمار رهایش.
مخلوقاتت بعد از تو چه خواهند کرد؟
تو هنوز برای من زندهای. برگرد. میخواهم بدانم بعد از من چه میکنی. شبهایت آرام است؟ ذهنت که دیگر خاموش نمیشود؟ قرصهایت به تنت افاقه میکنند؟ بعد از من با چه کسی دم از عرفان میزنی؟
من که گمان نکنم بعد از تو، چندان زنده باشم. اما تو اگر سرزندهای، سرت به سلامت.
بعد از ما.[و او باز ناخواسته خودش را میان غمِ قلمم جا داد. ] #زث.
