uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

مُبهَم!

مُبهَم!

Kanalga Telegram’da o‘tish

- از نسـل کوࢪوش هـستیم و زاده‌ ی اصـالت 𔓙 › ¹⁸'¹⁹ حرفی، حدیثی، سخنی بود در خدمتیم💘: ‏https://t.me/iRoChatRobot?start=sec-faaabchadb

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
745
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
Mahfel Remix.mp318.72 MB

زمستان 404 هیچ ایزدی نمایان نشد🖤!

فقط میدونم یه روز از خواب پاشدم و دیگه زندگی مثل قبل نبود. دغدغه‌‌هام فرق کرده بود. بجایِ فکر کردن به اینکه خوراکی چی بخرم، به غصه‌های مامانم فکر میکردم و منم غصه می‌خوردم. بجایِ زخمی شدن زانوهام، قلبم خونی شده بود. دیگه بجایِ اینکه از صبح پاشم و ذوق کنم برای بیرون از خونه رفتن، میموندم تو اتاق و درو رو همه میبستم. نقاشیام هم فرق کرده بود، بجایِ کشیدن یه آسمون آبی و خورشید زرد، چیزایِ تاریک نقاشی میکردم، تاریک مثل زندگیم. روز اول عید دیگه پا نمیشدم برم حیاط و درو برای مهمونا باز بزارم، میموندم تو اتاق و انگار نه انگار عیده. تو خیابون وقتی یه آشنا میدیدم دیگه ذوق نمیکردم، همون آدمی میموندم که نه لبخندی رو لبش داره ‌و نه خوشحالی رو حس میکنه. از یجا به بعد، برای رفتن به سفر هم خوشحال نشدم، و اتفاقا خونه‌رو به بیرون و مسافرت رفتن ترجیح میدادم. دیگه چیزی نتونست منو خوشحال کنه. نه رز آبی، نه کتاب،نه غذا،نه بیرون، نه طبیعت سبز،نه هیچی. شاید بزرگ شدم.یا شاید این چیزا واسه خوشحال کردن من زیادی کوچیکن، زیادی کمن. ولی هرچی که هستن باعث شدن منِ پر از احساس، منی که به احساسی بودن مشهور بودم، به بی احساس ترین فرد ممکن تبدیل شم. چیزی که میتونه اشکمو در بیاره رفتن آدما، از دست دادن آدما، رفتن آدم مورد علاقم از زندگیم نیست، این روزا یه کتاب غمگین، یه فیلم غمگین می‌تونه اشکمو در بیاره‌. یا حتی وقتایی گریه میکنم که غذارو میسوزونم. وقتی چای رو میریزم رو لباسم. وقتی آرایشم خراب میشه. وقتی کتونیم پاره میشه. وقتی گلِ رو میزم پژمرده میشه. آره همه اینا میتونن اشک منو در بیارن چون هیچ کدوم از اینا به من هیچ آسیبی نزدن، ولی آدما چی؟ آدما دیگه بودو نبودنشون مهم نیست و واسه همینه که رفتنشون نه اشکمو در میاره، نه بغضمو میشکنه.

اگه الان پخته‌ای، مدیون دشمناتی.

"HOME🫀"

غمگین بودنِ خالی و کوتاه منو ناراحت نمیکنه. ولی این غمگین بودنِ من دو سه سالی هست که منو ول نمیکنه. غمگین میخوابم، غمیگن بیدار میشم، غمیگن میرم بیرون، غمیگن چای میخورم، غمگین گریه میکنم، غمگین میرقصم، غمگین قدم میزنم، غمگین حرف میزنم، حتی غمگین میخندم و شادم. و اینکه تظاهر کنی به شاد بودن بیشتر غمگینت میکنه. غمگینِ هعی تو جمع باید بری، بگی و بخندی. آشپزی کنی. خونه مرتب کنی. اتاق مرتب کنی. مرتب بگردی‌. وقتی تظاهر کنی به خوب بودن میشی مثله من، همه چی مرتبه و خوبه به جز فکرت،فکرت و باز فکرت… همیشه هم یه لبخند فیک باید داشته باشی رو لبات. میشی یه بازیگر عالی که زندگیش تا آخرین قسمت غمگین میمونه. با تظاهر کردن به شادی کسی هم کنارت نمیمونه تا درکت کنه، همه خیال میکنن تو حالت خوبه و نیاز نداری به درک و مراقبت‌. همیشه تنهایی از پس خودت برمیای. حتی مجبوری تنهایی اون شبهای سخت رو تحمل کنی چون همه فکر میکنن تو حالت خوبه و از این شبهای غم انگیز نداری. نمیتونی حتی بی‌حوصله باشی.

🕊❤️‍🔥

‏نه تنها اینترنت بلکه شغل و درآمد مناسب حقمون بود رفاه حقمون بود داشتن یه خودرو خوب حقمون بود سالی یکی دوتا مسافرت حقمون بود ازدواج تشکیل خانواده حقمون بود داشتن مسکن حقمون بود خدمات پزشکی بدون دلهره هزینه حقمون بود زندگی کردن حقمون بود.

کاش دنیا بهم یه دختره بده🤍✨

یک روز بلاخره تعریف میکنم تو رو، مارو، عشقمون و شاید حتی آینده ای که تا ابد در خیالمون موند و تن ندادیم به ساختنش. یک روز بلاخره، قلپی ازین آب‌جوی دو هزاری میخورم و تو به آرومی تعریف میشی از زبونم. تو و آغوشت که هرگز تجربه اش نکردم، لبخندات، صدای دلنشینت و اون دو گوی رنگی مستقر توی چشمات. یکروز بلاخره فاشِت میکنم رازِ نازم. ولی نه حالا و نه در اینجا. شاید چند سال بعد حینی که ازت فرسنگ ها دور باشه تنم.

زندگی نامرده. دقیقا وقتی همه‌چی داره خوب پیش میره، میتونه با یه جرقه‌ی کوچیک، با یه اتفاقِ کوچیک، گند بزنه به هرچی حالِ خوبه. به خودت میای میبینی چند روز و چند وقت از اون روز که داشتی از تهِ دل، با آدمِ مورد علاقت، تو مکانِ بابِ مِیلِت، بدونه غم و غصه می‌خندیدی،گذشته. به خودت میای میبینی چقدر دورت خلوت شده. اینجاست که آدمها یا خودت‌رو مقصر میدونی. اما، هیچ کدوم از رفت و آمد ها دستِ ما نیست. چرخه‌ی روزگار نمیزاره.‌هعی با خودت کلنجار میری که چرا، چرا نموند، چرا نشد، چرا نرفتم، چرا اینجوری شد چرا، چرا و چرا. چراهایِ مغزت تموم شدنی نیست. ولی فقط یه جواب داره، چون زندگی نامرده. تو این دنیا، میجنگی، گریه میکنی، زخم میخوری، نابود میشی، به مو میرسی و پاره میشی. تلاش میکنی که یکم، یکم بخندی، یکم خوشحال باشی، یکم استرس نداشته باشی، یکم واقعی زندگی کنی. اما انگار هرچی تلاش میکنی بیشتر غرق میشی. وقتی برسی به تهش، میفهمی هرچی تلاش کردی هیچ و پوچ بوده. تا این دنیا نخواد نمیتونی خوشبختِ واقعی باشی. و این دنیا، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت همچین چیزی‌رو نمیخواد. پس سعی کن به هیچ‌چیز و هیچ‌کس وابسته نشی بچه. هیچ‌چیز موندگار نیست، هرچقدرم بمونه، تموم نشه، آخرش باید بره و تموم بشه. و هروقت تونستی لبخند واقعی‌رو، رو لبهات به نمایش بزاری، یادت نره دنیا نامرده.

غروبا که خوابم میبره یهو و بعد چند ساعت بیدار میشم تو ظلماتِ اتاق، در شکننده ترین حالت ممکنم.انگار که همه‌ی بدبختی های دنیا خراب میشه به سرم. انگار که کلی کار نکرده منتظرم بوده و این ساعتِ از پیش زنگ گذاشته‌ی لاکردار بیدارم نکرده و من خواب موندم همشو.انگار که تو باید میومدی ولی دیر کردی.همه چیز در برزخ ترین حالت ممکن میشه برام و واقعا دلم میخواد بزنم زیر گریه.

چقدر اجبار بدی میتونه باشه. به اجبار رها کردن رو میگم. فکر کن دنیا مجبورت کنه کسی رو که بودنش دلیلِ بودنته‌رو رها کنی، کسی‌رو که لبخندش باعث میشد دنیا کلی خوشی هدیه بده به دلت، صداش زیبا ترین موسیقی بوده برات، غمِ قلبش باعث میشد تن و بدنت بلرزه، گریه‌اش رو که میدیدی دنیا برات جهنم میشد، فکر نبودنش باعث میشد چشمات خیس شه و قلبت درد بگیره. راستی… درباره‌ی رها شدن چی میدونی؟ تاحالا بهش فکر کردی؟. با همین سوالی که از خودم پرسیدم رفتم تو فکر… نه فکر نکردم ولی حسش چرا! حسش کردم. رها شدن توسط عزیزترین شخص زندگیت، باعث میشه جِسمِت که هیچ، روحت‌هم گریه کنه. علاوه بر جِسمِت، روحت‌هم میره تو فکر و هعی میپرسه : تو دیگه چرا؟. رها شدن تجربه‌ی بسیار غم‌انگیزی میتونه تو زندگیت باشه. مثل این میمونه که وسط شنا کردن شنارو یادت بره، یه بچه‌ی ۵ ساله که وسط یه جمعیت انبوه گم شه، نه راهِ پیش داشته باشه و نه راهِ پس. وسط سرمایِ زمستون لباسی نداشته باشی و سرمایِ سوزناکِ برف بدنت‌رو بسوزونه. میونِ خاطرات بدونه کشتی و نجات دهنده غرق شی و ذره ذره نابود شدنِ خودت‌رو به چشم ببینی.

اینکه من و دوستانم همه باهم یکهو خیلی بزرگ شدیم اصلا جالب نیست. هممون به یکباره دچار شدیم به زندگی. من از ته وجود دلم تنگ شده واسه وقتی که دنیا به کار نگرفته بود تماممون رو. هنوزم دلم میخواد بیکار و بی عار،علاف ترینِ ادم ها میبودیم و قدم میزدیم باهم تو کوچه های این شهر ، ریسه میرفتیم از خنده و مردم با پوزخند، گمان بر رو دراگ بودنمون میبردن. هنوزم دلم میخواد ، جای بحث راجب دغدغه های بزرگسالی راجب قیافه‌ی خنده دار فلانی بالا میگرفت بحثامون.دلم تنگه براتون، برای خودمون و برای روز های خوبی که انگار بر نمیگردن دیگه.

•❤️•

وقتی بزرگ شدی، می‌فهمی که سقفِ آرزوهات چقدر کوتاهه. دیگه خبری از پرواز نیست. فقط باید سرت رو خم کنی و با همین سقفِ کوتاه بسازی. این تلخ‌ترین واقعیتِ این روزهایِ بزرگسالیه. و ما، با یه نفسِ عمیق، فقط سعی می‌کنیم خم نشیم.

بعد از اون اتفاق دیگه چشماش نخندید. با هیچی قلبش نلرزید. آدم مورد علاقه‌شو دید ولی ذوق نکرد. خنده‌دار ترین جوک هارو شنید و خندید اما از ته دل نه. بعد از اون اتفاق افکارش خنده دار نبودن هیچ، شاید میتونست اشک دیگران رو هم در بیاره. دیگه براش مهم نبود دوست صمیمیِ دوست صمیمیش هست یا نه. استاد ازش راضیه یا نه. خانواده بهش افتخار میکنن یا نه. مهم نبود دوستاش پشت سرش چی میگن. براش مهم نبود هوا آفتابیه یا گرفته. با اومدن تابستون دیگه خوشحال نشد. تو زمستون منتظر نبود برف بباره که بره آدم برفی درست کنه. زیر بارون براش مهم نبود خیس میشه یا نه. دیگه براش مهم نبود مامانش دوستش داره یا نه. بعد از اون اتفاق بزرگ شد و با چیزای کوچیک و حتی با چیزای بزرگ هم خوشحال نشد. کلا دیگه خوشحال نشد. ساکت شده بود. خیلی ساکت.

photo content

من بعضی از بهترین خاطره های زندگیم رو ساختم ، با آدم هایی که دیگه هیچ وقت باهاشون حرف نمیزنم. و این همون چیز عجیبه تو زندگی؛ بعضی فصل ها پر از خنده هان، پر از عشق و حرف های نصفه شبی ، ولی آخرش بی هیچ پایانی تموم میشن. همیشه فرصتی برای خداحافظی نیست ، گاهی آدما فقط یهو محو میشن ولی رد لحظه هایی رو میذارن که یک روزی همه چی بودن این دردناک میشه ، نه چون خاطره ها واقعی نبودن بلکه چون اون رابطه‌ قرار نبود موندگار بشه ما راز هایی باهم گفتیم ، قول دادیم و برای آینده هایی برنامه ریختیم که هیچ وقت اتفاق نیوفتاد...ولی بازم نمیخام پاکشون کنم چون تو همون لحظه ها حتی اگه کوتاه و گذرا بودن ما دقیقا همونی بودیم که باید برای هم می‌بودیم فهمیدم که همه قرار نیست توی داستانت بمونن بعضیا درسن ، بعضیا نعمت ، بعضیا هم هر دو اینکه دیگه با هم حرف نمیزنیم معنیش این نیست که فراموششون کردم ، اینم معنیش نیس که تلخ شدم یا کینه دارم. فقط یعنی قبول کردم: که بعضی خاطره ها دلیل دارن که تو گذشته بمونن.