969
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+297 kun
+6830 kun
Postlar arxiv
972
زمان در بستری خاموش،می ایستد
و دستانش
مرا در کشتی رویا،به روی اقیانوس تقدیر میکشاند در خیالی سبز
خیالم میبرد من را
به اغوشش
به گم گشتن میان ان دو بازوی تنومندش
و
لبهایم،،،،،،،،
و لبهایم که گویای تمام دلبریهاست
ولی،،،،
خاامووووش و تنهایم،من امشب در
میان بستری تنها
972
ذهنم را آزاد میکنم از هر آنچه در آن است
جز عشق یار
پرواز میدهم ،ملکه ی ذهنم را به سوی فرسنگها دورتر
یارم
دلبرم،،،،
از من دور است
اما
عشقش،قلبم را به تپش وا میدارد
یادش مرا
به دریای جنون شهوت می کشاند
غرق میشوم در هوس
آغوشش را طلب دارم
گرمایش را حس میکنم
خیسی زبانش،بر پوستم لذتی شیرین است
داغی لبانش،لبم را میسوزاند
انگشتانش،مرا پرواز میدهد در آسمان بیقراری
من او را میخواهم
او را،که دور از من است
اری
من ،تشنه ی دیدارش هستم،،،،،
972
زنان شاعر
چنان در آغوش عشق
مست میشوند که
از چشمانشان شراب به
میخانه ها
خیرات میکنند ،،
نزدیکتر بیا،
باید اینبار لاجرعه بنوشمت ،،،
972
.
تو به من گفتی:
"از این عشق حَذر كن"
تا فراموش كنی،
چندی از اين شهر سفر كن...
با تو گفتم:
"حَذر از عشق ندانم"
سفر از پیشِ تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
972
نان و شراب در لبهای تو است،
مرا با بوسه ای 💋
تقدیس کن..
آرام گیرم،گر کنم جان را نثارت
♥️♾💞🌹💞♾♥️
972
تو چہ ڪردے ڪہ دلم این همہ خواهان توشد❤️.
