ㅤ𝗆𝗂ԁ𝗈𝗋𝗂ᥲ🔒
Kanalga Telegram’da o‘tish
⚡︎ⴍᥱ𝗅𝖼𝗈ɱᥱ 𝗍𝗈 𝗍𝗁ᥱ 𝗌𝗍𝗋ᥲ𝗒 𝗄ι𝖽𝗌 𝗁𝗈𝗍 𝗆ᥱ𝗀ᥲ𝗏ᥱ𝗋𝗌ᥱ𝜗𝜚
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
149
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
-1530 kun
Postlar arxiv
149
Repost from 𝖢𝗋𝗂𝗌𝗉𝗒 ! closed🔒
+4
Прости, что ты узнал, 🫐 и что я довёл тебя до слёз. 🪙
149
Repost from روحِ ســوختـه؛
تو نیز قصد داری سکوت خود را زیر پا له کنی؟نمیدانم خواهان گفتن کدام سخنهای مغز و قلبم هستم. نمیدانم آیا باید این سکوت وهم انگیز را بشکنم یا نه. راستش، حتی نمیدانم که چه کسی هستم؛ خود را هم نمیشناسم. زندگی برای من همیشه سفرِ پر هیاهویی بوده. همواره کوشیدم که داستان را خود به دست بگیرم و بنویسمش، اما نشده. انگار از توانم خارج است. از بدو تولد، تنها بودم. تنهایی را به جان خریدم تا همهمه هارا نابود کند. شاید حالا، بعد از این همه خلوت، دیگر نتوانم سکوت را بشکنم و آنگونه که میخواهم سخن بگویم. نمیدانم از زندگی چه میخواهم یا به کجا میروم؛ اما تلاشم را میکنم که با چیزهای سادهای که دیگران بیتفاوت از کنارشان میگذرند، شاد باشم. میدانی چرا؟ چون کسی که از سادهترین چیزها متأثر شود، بسیار رنج میکشد؛ و این جهان با آدمهای حساس، راهِ سازگاری ندارد. در این گیرودار، مغزم کلافهام کرده. حتی اگر بخواهم رها حرف بزنم، اجازه نمیدهد؛ میترسد دوباره آسیب ببینم. اما من... من میخواهم آزادانه سخن بگویم، مستانه در باد برقصم، دیوانهوار زندگی کنم و عاشق بودن را تمرین کنم. امیدوارم شما، برخلاف من، بتوانید از شرِ مغزِ پرحرفتان خلاص شوید!
149
Repost from روحِ ســوختـه؛
«Ты ушла, но в каждой капле дождя — твой голос. И я пью этот дождь, чтобы не забыть, как ты смеёшься.»
Иван Алексеевич Бунин
149
Repost from 𝖲︎𝗍𝖺𝗋𝗅︎𝗂𝗀︎𝗁︎𝗍 𝖣︎𝗎𝗈
ᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠ 𖹭ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ
ترجیح من این است به جاے خواستگارے در بالاے برج ، جانم را فداے تو کنم و لحظـہ ای پشیمان نباشم ؛ میداني کـہ عشق نیازے به بالا رفتن از برج ، خرید یک حلقه گرون ندارد. اگر کـہ اینگونـہ است اگر جانم را فدا کنم چـہ خطاب میشوم؟
بیسـت و یکـمِ ژوئـن 𝟤𝟢𝟤𝟨 #
