The Fate of Frankenstein
Kanalga Telegram’da o‘tish
The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
232
Obunachilar
+124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+1330 kun
Postlar arxiv
Repost from Восход Луны
چرا نمیخوای یادت بیاد من کیم؟ چرا نمیفهمی اگر میخواستم میتونستم اون شب تو همین بندر کوفتی ولت کنم تا هر بلایی میخواد سرت بیاد؟ چرا نمیفهمی زندگیم رو خراب کردی چون خودم خواستم و گذاشتم؟! چرا یه جوری رفتار میکنی انگار نمیدونی الان چرا دارن اینطوری دیوونه میشم تا فقط بهت بفهمونم حق نداری بازم چیزی رو ازم مخفی کنی؟ میدونی بکهیون! خودت میدونی چرا دارم اینکار رو با خودم و کسایی که برام کار میکنن و خانوادم و آیندم و آیندهی بقیشون میکنم! آره تو ازم ناراحتی، منم از خودم! اما تو دلیل این غوغای من که با بیماریت و رفتنت و مخفی کاریات به جونم افتاده رو خوب میدونی پس انقدر با گفتی حرفایی مثل اینکه برم به زندگیم برسم اذیتم نکن لعنتی.
- 𝐸𝐺𝑂
Repost from Восход Луны
Repost from N/a
Forward this message so I can give you a mood board like this, based on your vibe.
Repost from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
– Dans la douceur des nuits d’automne, je te retrouve.
امشب، آسمان آن آبیِ ژرف و خاموش را به تن کرده که آدم را یاد حرفهایی میاندازد که سالها در سینه ماندهاند و هنوز برای تمام شدن، واژهی مناسبی پیدا نکردهاند. پشت پنجره، چند چراغ پراکنده روشناند و نورشان روی دیوارهای کهنه لغزیده؛ انگار در آن همه آبیِ سرد، هنوز گوشههایی از شهر گرم مانده است. همیشه گمان میکردم آدمها با گذر زمان با حضور یکدیگر خو میگیرند؛ بعد تو آمدی و فهمیدم بعضی آدمها وارد زندگی نمیشوند که به بودنشان عادت کنیم، میآیند تا معیارِ آرامش را در جان آدم جابهجا کنند. تو برای من همین اتفاقی. حضورت شبیه جملهایست که معنایش را از واژههایش نمیگیرد؛ از سکوتِ میان آنها میگیرد. از همان مکث کوتاهی که میان دو کلمه جا میماند و خواننده، بیآنکه بداند چرا، دلش میخواهد همانجا بماند. شاید دوست داشتن همین باشد؛ پیدا کردنِ کسی که در کنارش سکوت، صورت دیگری از سخن گفتن پیدا میکند. گاهی به این فکر میکنم که چرا میان این همه آدم، قلب ما به بعضیها چنین بیصدا گره میخورد. شاید آدم تمام عمر در جستوجوی کسی نیست که شبیه خودش باشد؛ در جستوجوی کسیست که بتواند بخشهایی از وجودش را که هنوز زبان ندارند، بفهمد. تو بعضی از بیزبانیهای مرا فهمیدی. و این برای من، از هزار بار شنیدنِ «دوستت دارم» عمیقتر است. پاییز که از راه میرسد، این را بهتر میفهمم. برگها از شاخهها جدا میشوند و درخت، با تمام برهنگیاش، همچنان ایستاده میماند؛ انگار طبیعت هم میداند ماندن، تنها صورتِ دوست داشتن نیست. بعضی فصلها میآیند تا آدم بفهمد چه چیزی سزاوارِ ماندن است و چه چیزی باید با وقاری خاموش از کنارش عبور کند. من میان تمام این رفتوآمدها، تو را برای ماندن میخواهم. شاید شگفتانگیزترین بخش عشق همین باشد؛ آدم یک نفر را پیدا میکند و ناگهان آینده، که همیشه شبیه راهی مهآلود بوده، پنجرهای پیدا میکند. من آینده را با تو شبیه خانهای میبینم که هنوز بنا نشده، اما میشود گرمای چراغهایش را از همین حالا حس کرد؛ جایی با عصرهای آرام، دو فنجان بر لبهی میز، پنجرهای پوشیده از بخار و شهری که پشت شیشه، آهسته در تاریکی محو میشود. و تو. شاید تمام فلسفهی خوشبختی همین باشد؛ اینکه جهان، با تمام وسعت و بیقراریاش، سرانجام در حضور یک نفر قابلِ سکونت شود. تو جهان را برای من قابلِ سکونت کردی. دوستت دارم شبیه نوری که در واپسین ساعتهای عصر پاییزی روی دیوار میلغزد؛ نوری که برای دیدهشدن شتابی ندارد، اما وقتی خاموش میشود، آدم تازه میفهمد چهقدر به حضورش خو گرفته بوده. دوستت دارم شبیه کتابی که آدم از بیمِ تمام شدن، آهسته میخواند؛ هر صفحه را با مکث، هر جمله را با تأمل و هر پایان را با اندکی دلتنگی. و اگر روزی از من بپرسی عشق کجای زندگی آدم میایستد، شاید بگویم: جایی میان آنچه از دست میرود و آنچه هنوز امیدِ ماندن دارد؛ جایی که آدم برای نخستینبار میفهمد خانه همیشه یک مکان نیست. گاهی یک نفر است. و من، بکهیونم، خانهام را در تو پیدا کردهام.— چانیول؛ ساکنِ همان گوشهای از جهان که به تو ختم میشود
Repost from N/a
گاهی زندگی، بیآنکه از ما اجازه بگیرد، چیزهایی را از ما میگیرد؛ آدمهایی که دوستشان داشتیم، روزهایی که فکر میکردیم قرار است همیشه ادامه داشته باشند، و حتی بخشهایی از خودمان که زمانی تصور میکردیم جداییناپذیرند.
مدتی میگذرد و خیال میکنی چیزی درونت برای همیشه خاموش شده است. اما زندگی همیشه پایان را همانجایی که تو میبینی، تمام نمیکند. بعضی چیزها باید بروند تا جایی برای چیزهای تازه باز شود. آدمهای تازه، روزهای آرامتر، نگاه عمیقتر و حتی نسخهای از خودت که هنوز فرصت شناختنش را نداشتی. و بعد، یک روز، میان یک صبح معمولی، یک فنجان قهوه، عبور نور از پنجره یا سکوتی طولانی، متوجه میشوی که بخشی از خودت برگشته است؛ نه همان آدم قبلی، بلکه کسی آرامتر، آگاهتر و محکمتر. شاید تمام شدن بعضی فصلها برای از دست دادن نبود؛ برای این بود که یاد بگیری دوباره خودت را پیدا کنی.
Repost from N/a
+4
8 September | Rebirth
Some things leave, only to make room for the parts of you that were waiting to return.
