The Fate of Frankenstein
Kanalga Telegram’da o‘tish
The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
232
Obunachilar
+124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+1330 kun
Postlar arxiv
انگشتاش روی دیوار ترکخورده میلغزید و خطهای عمیق میکشید. هر فشار چانیول، هر حرکت آهستهی دستش، مثل موجی از تاریکی و لذت از ستون فقراتش بالا میرفت و توی سینهاش منفجر میشد. چانیول لبهاش رو نزدیک گوشش برد و با صدایی که فقط مال اون لحظه و اون شب بود زمزمه کرد: «اگه امشب کامل گم بشیم… اگه دیگه نتونیم برگردیم… هنوز میخوای منو اینجوری داشته باشی؟ هنوز میخوای وقتی همهچیز تموم شد، فقط اثر دندونام و بوی این چرم روی پوستت بمونه؟» بکهیون سرش رو کمی چرخاند. چشمهاش نیمهباز و تاریک بود. لبهاش رو به لبهای چانیول نزدیک کرد و قبل از اینکه جواب بده، بوسیدش؛ خشن، عمیق، پر از دندان و زبان و نیاز خام. وقتی کمی فاصله گرفت، با صدایی که از ته گلو میاومد و میلرزید گفت: «درست همین لحظه… وقتی همه چیز داره میریزه… فقط کت رو محکم بگیر و منو کامل بگیر. میخوام وقتی تموم شد، هنوز بوی چرم و تو رو روی پوستم حس کنم. میخوام وقتی که صبح بشه و بارون تموم بشه، هنوز جای انگشتات و جای این کت روی بدنم بمونه.» چانیول دیگه آروم نبود. ریتمش تندتر شد. دستش روی دهان بکهیون رفت تا نالههاش رو خفه کنه. بدنشون با هم حرکت میکرد؛ خیس، گرم، بیرحم و کاملاً همگام. هر ضربه عمیقتر از قبلی بود. کت چرمی هنوز بینشون بود، مثل یه پوست دوم، مثل یه راز مشترک که فقط مال اونها بود و هیچکس دیگهای نباید میدونست. بکهیون اول رسید. بدنش سفت شد، نالهاش توی کف دست چانیول گم شد، و موجی از لرزش از پاش تا گردنش دوید. انگشتاش محکمتر تو چرم فرو رفت و کت رو چنگ زد انگار اگه ول کنه، سقوط میکنه. چانیول چند لحظه بعد ازش پیروی کرد؛ عمیق، سنگین، با صدایی بم که توی سینهاش میلرزید و توی گوش بکهیون میپیچید. هنوز داخلش بود وقتی که آروم شد. هنوز کت رو تن داشت. هنوز دستش دور کمر بکهیون بود و انگشتاش روی پوست خیس و لرزانش میکشید. چند دقیقهای فقط نفس میکشیدن. بارون بیرون هنوز ادامه داشت و صدای قطرات روی سقف فلزی مثل ضربان قلب دوم بود. چانیول پیشونیش رو به پشت گردن بکهیون گذاشت و آروم بوسیدش؛ آرومتر از هر چیزی که تا اون لحظه بینشون رد و بدل شده بود. بعد با صدایی خسته و تاریک و هنوز پر از گرسنگی زمزمه کرد: «تو همون اشتباهی هستی که نمیتونم تکرار نکنم… و من همون رازیام که هیچوقت نمیتونی کامل ازش خلاص شی. حتی اگه بخوای.» بکهیون لبخند زد؛ لبخندی کوچک، شکسته و کاملاً تاریک. دستش رو برد پشت سر و انگشتاش رو تو موهای خیس چانیول فرو کرد. سرش رو کمی چرخاند تا بتونه چشماشون به هم بخوره توی نور کم لامپ شکسته. «پس کت رو درنیار… حداقل تا صبح. میخوام وقتی که دوباره بیدار شدیم، هنوز همینجا باشیم. هنوز همینقدر نزدیک. هنوز همینقدر خطرناک.» چانیول چیزی نگفت. فقط کت رو محکمتر دور هر دوشون پیچید و بکهیون رو از دیوار جدا کرد. آروم روی زمین سرد و خیس نشستن، هنوز به هم چسبیده، هنوز نیمهلخت، هنوز نفسنفس. چانیول بکهیون رو روی سینهاش کشید و انگشتاش رو آروم تو موهاش کشید. بیرون هنوز بارون میبارید. موتور هنوز روشنه بود. و بینشون فقط یه راز تاریک، یه اشتباه تکرارشدنی، و اون احساس دیوانهوار که قلبهاشون رو توی قفسه سینه میلرزوند باقی مونده بود. ساعتها بعد، وقتی که بارون کمی آرامتر شد و نور خاکستری صبح از پنجرههای شکسته میاومد تو، هنوز همونجا بودن. کت چرمی هنوز روی دوش چانیول بود. دست بکهیون هنوز زیرش بود. و هیچکدوم دیگه قصد برگشتن به دنیای بیرون رو نداشتن. چانیول آروم لبهای بکهیون رو بوسید؛ اینبار ملایمتر، اما هنوز پر از همون تاریکی و نیاز. بکهیون چشماشو بست و زمزمه کرد: «یه بار دیگه… قبل از اینکه نور کامل بیاد و مجبور بشیم وانمود کنیم که هیچچیز اتفاق نیفتاده.» و چانیول، بدون اینکه حتی کت رو تکون بده، دوباره شروع کرد.
شب سئول مثل یه موجود زنده روی شهر خزیده بود. بارون دیگه فقط آب نبود؛ مثل پردهای سیاه و سنگین از آسمون میریخت و همهچیز رو خیس و مات و خاموش میکرد. موتور سنگین چانیول با صدای بم و لرزانش توی خیابونهای خلوت و براق از بارون میدوید. چراغهای خیابون روی آسفالت خیس میرقصیدن و سایههاشون مثل انگشتهای دراز و سیاه روی دیوارها میافتاد. بکهیون پشت سرش نشسته بود. سینهاش کاملاً به پشت پهن و گرم چانیول چسبیده بود. پاهاش محکم دور کمرش قفل شده بود و انگشتاش تو چرم ضخیم و سرد کت چرمی چانیول فرو رفته بود؛ انگار اون کت تنها طناب نجاتش توی این شب بیانتها بود. هر بار که موتور کمی میلرزید، بکهیون محکمتر میچسبید. نفسهاش روی گردن چانیول میشست؛ گرم، نامنظم، و پر از چیزی که نه میشد اسمش رو ترس گذاشت و نه اشتیاق. چانیول سرعت رو کم کرد. موتور رو کنار ساختمون متروکهی قدیمی پارک کرد؛ همون جایی که سالها پیش استودیوی ضبط بوده و حالا فقط اسکلتی از دیوارهای ترکخورده، پنجرههای شکسته و راهپلههای فروریخته باقی مونده بود. کلاه رو درآورد. موهای سیاه و خیسش به پیشونیش چسبیده بود. برگشت و بدون هیچ حرفی، دست بکهیون رو گرفت و کشید پایین. بکهیون هنوز کت رو ول نکرده بود. انگشتاش روی یقه چرمی میلغزید، انگار اون چرم تنها چیزی بود که هنوز واقعی و قابل لمس بود. داخل ساختمان بوی نم، چرم کهنه، گرد و غبار و کمی دود سیگار قدیمی میداد. لامپ شکسته فقط یک نور زرد و لرزان میریخت روی زمین خیس. چانیول در رو پشت سرشون بست. صدای قفل شدن قفل فلزی توی سکوت شب مثل تیر بود. بعد بکهیون رو به دیوار هل داد؛ نه با خشونت بیمعنی، بلکه با اون فشاری که فقط وقتی کسی رو میخوای تا مرز دیوونگی و نابودی، به کار میبری. بدنشون محکم به هم چسبید. گرمای بدن بکهیون از لای پارچههای خیس به پوست چانیول میرسید. چانیول سرش رو خم کرد. لبهاش رو نزدیک گوش بکهیون برد و با صدای بم و خشدار زمزمه کرد: «میخوام همون رازی باشم که مجبوری پنهانش کنی… همون اشتباهی که هر بار برمیگردی سراغش، حتی وقتی میدونی نابودت میکنه. میخوام اون قطرهی اشک روی گونهت باشم که وقتی همهچیز داره میریزه، آروم بیاد پایین و لبهات رو ببوسه.» بکهیون چشمهاش رو بست. نفسش لرزید. دستش رو کشید زیر کت چرمی و کف دستش رو روی پوست گرم و سفت شکم چانیول گذاشت. انگشتاش آروم پایین رفت، خط عضلات رو دنبال کرد تا به کمربند رسید. صدای باز شدن سگک کمربند توی سکوت مثل اعتراف بود؛ بلند، واضح، و غیرقابل برگشت. «این کت رو درنیار…» بکهیون با صدایی که تقریباً در گلو خفه شده بود گفت. «حتی وقتی که منو میگیری. میخوام بوی چرم و تو رو با هم حس کنم. میخوام وقتی همه چیز داره از کنترل خارج میشه، هنوز این کت رو تن داشته باشی. میخوام وقتی که دیگه هیچی از من و تو باقی نمونده، هنوز بتونم انگشتام رو توش فرو کنم و بدونم که هنوز اینجایی.» چانیول لبخند تلخی زد. دستش رو برد پشت گردن بکهیون و موهای نرم و خیسش رو محکم گرفت. سرش رو عقب کشید تا گردنش کاملاً در دسترس باشه. لبهاش رو گذاشت روی نبض تند بکهیون و مکید؛ آروم، عمیق، انگار میخواست طعم ترس و اشتیاق و خون زیر پوست رو با هم بچشه. دندانهاش کمی پوست رو فشرد. بکهیون نالهای کوتاه کشید و بدنش رو بیشتر به چانیول چسباند. انگشتاش محکمتر تو چرم فرو رفت. دستهای چانیول زیر هودی خیس بکهیون رفت. پوست سرد و حساس بکهیون زیر انگشتهای گرم و زمختش میلرزید. نوک انگشتهاش روی نوک سینهها چرخید، فشار داد، کشید، و دوباره فشار داد. بکهیون کمرش رو قوس داد و سرش رو به دیوار تکیه داد. چانیول شلوارش رو پایین کشید، فقط به اندازهای که لازم بود. دستش دور سفتی بکهیون حلقه شد و با ریتمی کند و بیرحم شروع به حرکت کرد؛ انگار عمداً میخواست بکهیون رو روی لبهی جنون نگه داره و آروم آروم دیوونهش کنه. بکهیون نفسنفس میزد. پیشونیش رو به شونهی چرمی چانیول گذاشته بود. بوی چرم خیس، عرق، بارون و پوست گرم همهجا رو پر کرده بود. دستش لرزان رفت پایین و چانیول رو هم لمس کرد؛ گرم، سنگین، آماده، و کاملاً تحت کنترل اون. انگشتاش دورش حلقه شد و همزمان با حرکت دست چانیول، خودش هم حرکت کرد. صدای خیس و کثیف پوست روی پوست توی فضای تاریک میپیچید و با صدای بارون بیرون قاطی میشد. چانیول بکهیون رو چرخاند. صورتش رو به دیوار فشار داد و از پشت بهش چسبید. کت هنوز روش بود. پارچهی چرمی بین بدنشون حائل شده بود؛ سرد، خشن و تحریککننده. یک دستش دور کمر بکهیون حلقه شد و دست دیگرش رفت جلو تا دوباره سفتیش رو بگیره. همزمان بدنش رو به عقب بکهیون فشار داد؛ آروم، عمیق، انگار میخواست ذرهذره واردش بشه و جاش رو برای همیشه روی پوست و حافظهی بکهیون حک کنه. بکهیون نالهاش رو توی دیوار خفه کرد.
