uz
Feedback
𝑺𝒊𝒈𝒉𝒕-𝑳𝒂𝒏𝒅

𝑺𝒊𝒈𝒉𝒕-𝑳𝒂𝒏𝒅

Kanalga Telegram’da o‘tish

سرزمین نگاه نگاهی به هنر، ادبیات، فلسفه، خلاقیت و اخلاق. با تمرکز بر دیدگاه‌ها و تنوع نگاه‌ها برای دیدن زیبایی‌ها. @Hos6518392

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
199
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kunlar
-6030 kunlar
Postlar arxiv
‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️ 🐍گشایش افعی🐍 به زودی از گشایش خودم رونمایی می‌کنم. این گشایشی برای مهره سفید است و به صورت کامل لاین‌های آن بررسی و تحلیل شده.
Coming soon...

. ♟یوهان هرمان زوکرتورت♟ مردی که زندگی‌اش آمیزه‌ای از نبوغ و تراژدی بود. زوکرتورت در سپتامبر سال 1842 در لوبلین، شهری از لهستان که در آن زمان زیر سلطهٔ شوروی بود، چشم به جهان گشود؛ از پدری آلمانی و مادری لهستانی. او بعدها تابعیت آلمان و بریتانیا را گرفت. کودکی‌اش در میان دو فرهنگ مختلف گذشت و همین چندگانگی، در زندگیِ پرفراز و نشیبش دیده می‌شود. تصمیم می‌گیرد در دانشگاه برسلاو پزشکی بخواند و حتی در جنگ آلمان-اتریش به عنوان سرباز بجنگد. زبان‌شناس بود و چندین زبان می‌دانست. او هم‌چنین نویسنده، موسیقی‌دان، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی نیز بود اما هیچ‌چیز مانند شطرنج، ذهنش را تسخیر نکرد. زوکرتورت وقتی پایش به صحنهٔ مسابقات شطرنج در اروپا باز شد، خیلی زود نشان داد که قرار نیست بازیکنی معمولی باشد. سبک بازی‌اش تهاجمی، خلاق و پرشور بود؛ انگار هر حرکتش دعوتی به ماجراجویی بود. شهرتش زمانی اوج گرفت که در سال 1883 در مسابقات لندن، تقريبا همه بزرگان زمانه را پشت سر گذاشت و خودش را به‌عنوان جدی‌ترین رقیب ویلهلم اشتاینیتس مطرح کرد. همین رقابت‌ها، منجر شد به ایجاد نخستین مسابقهٔ رسمی قهرمانی جهان در شطرنج. اولین مسابقه قهرمانی شطرنج جهان، بین زوکرتورت و اشتاینیتس از 11 ژانویه تا 29 مارس 1886 در سه شهر نیویورک، سنت لوئیس و نیواورلئان ایالات‌متحده آمریکا برگزار شد. در این مسابقه اولین کسی که 10 پیروزی به دست می‌آورد، قهرمان جهان می‌شد‌. ( تساوی‌ها شمرده نمی‌شد) زوکرتورت، شروعی خیلی خوب و طوفانی داشت، او در نیویورک، چهار بازی از پنج بازی اول را پیروز شد. اما با ادامه مسابقات در سنت لوئیس، تعادل برقرار شد و اشتاینیتس، سه برد داشت. بخش نهایی مسابقه در نیواورلئان برگزار شد و در نهایت با امتیازات 12.5 به 7.5، زوکرتورت شکست خورد و اشتاینیتس، اولین قهرمان رسمی جهان شد. گزارش‌هایی که ازین مسابقه منتشر شد، نشان داد که زوکرتورت علارغم شروع خوبی که داشت، بیماری‌های مزمن، فشار و خستگی روحی، آرام آرام او را فرسوده کرد و در نهایت اشتاینیتس پیروز شد. پس از شکست، وضعیت سلامتی‌ یوهان به شدت بدتر شد. او از روماتیسم، مشکلات قلبی و کلیوی رنج می‌برد و تنها دوسال بعد، درحالی که هنوز امید بازگشت به اوج را در دل داشت و در تورنومنت‌ها شرکت می‌کرد، پشت میزِ شطرنج، در لندن از هوش رفت و در اثر خون‌ریزی مغزی درگذشت. شاید امروزه، اولین نفرِ دوم جهان را کمتر کسی به یاد بیاورد ولی میراث استاد یوهان زوکرتورت همچنان در تئوری شطرنج باقیست. سیستم کُله-زوکرتورت، گشایشی با دینامیک بالاتر نسبت به کُله کلاسیک است که هنوز هم در بازی‌های مدرن در سطح جهان دیده می‌شود. انجمن شطرنج همچنین، از او به عنوان بازیکنی تاثیرگذار و پیشگام سبک تهاجمی و ترکیبی یاد کرد‌.
به یاد یوهان هرمان زوکرتورت

InShot_20251119_215431118 (1).mp48.69 MB

« Un grand échec est plus glorieux qu’un petit succès. »

گشایش کوله زوکرتورت ( Colle Zukertort System)

Oria--Toi-jamais_bibis.ir.mp36.57 MB

من به توجه نیاز دارم، دلم می‌خواهد کسی به من بگوید که زیبا هستم، که بقیه احمق‌اند و من با آن‌ها فرق دارم. می‌خواهم کسی من را تحسین کند، با حرف‌های شیرین دلم را خوش کند، به من فکر کند وقتی حضور ندارم. دلم می‌خواهد کسی حالم را بپرسد، به سراغم بیاید، حتی زیاده‌روی کند، در شبکه‌های اجتماعی‌ام بچرخد، مرا دوست‌داشتنی بداند، حتی وقتی بداخلاق یا آزاردهنده‌ام. می‌خواهم در چشم دیگران خاص باشم، طوری که در من چیزی ببینند که در دیگران نیست. با این حال، آرزو دارم بتوانم طور دیگری رفتار کنم، این‌قدر نیازمند توجه نباشم. اما می‌دانی، گویی فیلتری روی چشمانم افتاده که دنیا را غم‌انگیز نشان می‌دهد. رنگ‌ها دیگر زنده نیستند، محله‌ام را نمی‌شناسم، شادی رهایم کرده است. و وقتی اضطراب سر می‌رسد ــ معمولاً در نیمه‌های شب ــ زیر پتویم می‌خزد، با سنگینی‌اش مرا له می‌کند، تا جایی که جای مرا می‌گیرد. من تسلیم می‌شوم، ناپدید می‌شوم و تنها خواب است که نجاتم می‌دهد. برای تحمل ذهنم که به زندانم تبدیل شده، آب‌نبات می‌خورم. سخت است پذیرفتنش، چون در جامعه پذیرفته نیست که بگویی از نظر روانی بیمار هستی. «بیمار روانی» بودن در این دنیای به‌ظاهر کامل، مثل یک توهین به نظر می‌رسد. من فقط می‌خواهم دیگر در این چرخه‌ی بی‌پایان نچرخم، به خانه بازگردم چه خانه‌ی دل، چه خانه‌ی خون، یافتن خود در جایی بیرون از زمان، تا آرامش پیدا کنم.

Lisa Pariente - Les bonbons (Lyrics video).mp32.77 MB

ازینکه بسیاری از مفاهيم و موضوعات رو درک نمی‌کنم، ناراحتم؛ ولی بابت یکیشون خوشحالم، اونم خیانته...
حسین امینی. 1404/08/08

به من گوش کنید، من خواننده‌ای نیمه‌کاره‌ام. از من حرف بزنید، با عشق‌هایتان، با دوستانتان. به آن‌ها بگویید از دختری با چشمان سیاه و رویایی دیوانه‌وار. من فقط می‌خواهم داستان‌هایی بنویسم که به شما برسند، همین و بس. این منم، همینم. من اینجام، حتی اگر برهنه و بی‌پرده باشم، بله، می‌ترسم. منم، در میان هیاهو و در میان سکوت. به من نگاه کنید، یا دست‌کم به آنچه از من مانده، نگاه کنید پیش از آنکه از خودم بیزار شوم. چه بگویم که لب‌های دیگری به شما نخواهد گفت؟ چیز زیادی نیست، اما هرچه دارم همین‌جا می‌گذارم. این منم، همینم که هستم. من اینجام، حتی اگر بی‌پرده باشم، دیگر تمام است. این چهره‌ام و این فریادم است، منم، هرچه بادا باد. این منم، همین‌جا، با رویا و اشتیاقم؛ از آن می‌میرم، از آن می‌خندم. منم، در میان هیاهو و سکوت. نروید، به شما التماس می‌کنم، بمانید. شاید نجاتم ندهید، نه، اما بدون شما نمی‌دانم چگونه ادامه دهم. دوستم بدارید، همان‌گونه که دوستی را دوست دارند که می‌دانند برای همیشه خواهد رفت. می‌خواهم دوستم بدارند، چون من بلد نیستم چطور خودم را دوست بدارم. این منم، همینم که هستم. من اینجام، حتی اگر بی‌پرده باشم، دیگر تمام است. منم، در میان هیاهو و خشم نیز. بالاخره نگاهم کنید — چشمانم را، دستانم را. هرچه دارم همین‌جاست — چهره‌ام، فریادم. منم، منم، منم. همینم که هستم. همین...

barbara_pravi_-_voilà_slig (1).mp36.82 MB

واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی‌آزاری و خدمت به خلق هم عبادت، هم کلید زندگیست گفت: "زین معیار اندر شهر ما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست"
پروین اعتصامی

تا خودِ فهمیدنِ فهمیدنم را نفهمم، نمی‌توانم نفهمیدنِ نفهمیدنم را نفهمم...
تفسیر: تا زمانی که به «فهمِ فهمیدن خودم» آگاه نشم، یعنی نفهمم که فهمیدنم را می‌فهمم یا نه، می‌توانم آگاه باشم به این‌که هنوز هیچ نمی‌فهمم، حتی نمی‌فهمم چه چیزی را نمی‌فهمم...
حسین امینی. ۱۴۰۴/۰۷/۲۲

❤️داستان عشق و دیوانگی❤️ در زمان‌های بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت‌ها و تباهی‌ها دور هم جمع شده بودند؛ آن‌ها از بی‌کاری خسته و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می‌گذارم و از آن‌جایی که کسی نمی‌خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند تا او چشم بگذارد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، حقیقت پشت ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می‌شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه‌ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود: هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که هنوز مردد بود نمی‌توانست تصمیم بگیرید، جای تعجب نیست چون همه می‌دانیم پنهان کردن عشق، مشکل است، در همین حال که دیوانگی به پایان شمارش می‌رسید: نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد، تنبلی بود زیرا تنبلی‌اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریا، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. از یافتن عشق ناامید شده بود اما حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی، شاخه‌ای چنگک مانند از درختی چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره، تا با صدای ناله‌ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دست‌هایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می‌زد. شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او دیگر نمی‌توانست جایی را ببیند؛ او کور شده بود! دیوانگی گفت: من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می‌توانم جبران کنم؟ عشق که متوجه‌ ناراحتی ديوانگی شده بود، پاسخ داد: تو نمی‌توانی من را درمان کنی اما اگر می‌خواهی کمکم کنی، می‌توانی راهنمای من باشی... و این‌گونه شد که از آن‌روز به بعد، عشق کور است و دیوانگی همیشه همراه اوست! و از همان‌روز تا ابد، عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدمای عاشق سرک می‌کشند …

تا به حال به زندگی یک بندباز فکر کردید؟ شاید زندگی ما هم خیلی متفاوت‌ نباشه... تنها دستاورد زندگی یک بندباز سقوط نکردنه....
حسین امینی. ۱۴۰۴/۰۷/۲۰

تغییر کن! به خاطر حسرتی که تحمل خوردنش رو نداری...
حرف حساب

Life is a tale told by an idiot full of sound and fury signifying nothing. زندگی همچون داستانی است روایت شده توسط یک ابله که
Life is a tale told by an idiot full of sound and fury signifying nothing. زندگی همچون داستانی است روایت شده توسط یک ابله که پر شده از خشم و هیاهو برای هیچ.
نمایشنامه مکبث اثر ويليام شکسپیر

نمیدونم چی شد، انگار خودمو توی یه جنگلِ برهوت گم کردم....
حسین امینی. 1404/07/09

یه اسب اصیل، شاید همیشه برنده مسابقه‌ نباشه اما همیشه خواهان‌ داره...
حسین‌ امینی. 1404/07/06