پیچک🌀
Kanalga Telegram’da o‘tish
استفراغ ذهنی آنچه که تراوش ذهن من است..... منشأ هستم خوش اومدید گاهی مینویسم ،گاهی طراحی میکنم گاهی هم فقط به شما نگاه میکنم! https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 Traditional art https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
439
Obunachilar
-224 soatlar
+547 kun
+14530 kun
Postlar arxiv
439
Repost from 🏚️старый самурай📜
CHALLENGE TIME 🗡️Forward this to me and I’ll give your channel a dagger based on its vibe
private channel @KatyjatybotNo limit rn
439
Repost from N/a
≡این پیام رو فور بزنید و رو یکی از ارت هاتون ریپ بزنید، تا اینجا بزارم حمایت شه.🪷 + و تعریف کنم ازشون.✨️
439
Repost from 𝐻𝒾𝓂𝑒𝓀𝑜 𝐻𝑒𝓃𝓀𝒶 ♡OC MHA♡
☆این پیام و آرتو فور کنید یه آرت مشخص کنید که فور کنم چنلم ویو بگیره
●اگه ارتمو فور نکنی فور نمیکنم✨
لیمیت: خط میزنم
439
Repost from N/a
≡این پیام رو فور بزنید و رو یکی از ارت هاتون ریپ بزنید، تا اینجا بزارم حمایت شه.🪷 + و تعریف کنم ازشون.✨️
439
Repost from «غریق!»
☀️ آفتاب؛ برداشتِ دوم
«این بار، مقصد ما جاییست میان خاطره و خیال؛ جایی که یک دخترکِ مو قرمز، با رویاهای بزرگش منتظر ماست.»
📖 در دورهی دوم آفتاب، با آنهشرلی همراه میشویم؛
چهار جلد اول را میخوانیم، دربارهشان مینویسیم، حرف میزنیم و برای سه ماه، به گرینگیبلز سفر میکنیم.
بازه زمانی دوره: ۱ مهر تا ۱ دی
🌿 کاملاً رایگان! برای عضویت میتوانید از همین لحظه، به آیدیِ زیر پیام دهید:
@baadbeman
مهلت ثبتنام و عضویت در دوره تا ۳۱ شهریور ادامه دارد.
🎁 این دوره، پشتیبانیِ رایگان هم دارد؛ تا در طول این سفر، تنها نمانید.
💌 همچنین حامیان دوره،
کتابفروشی نقطهویرگول؛ و پیچک
🪻 سفری که میتابد روی پوستِ اندیشه!
- توسطِ غریق
439
Repost from N/a
نامههایم را برای تو مینویسم؛ برای تو که خاکستریترین خیالِ این ماتمزدهای.
تویی که جان به دستانت سپردم تا دیگر منی نباشد و از من تنها روحی باقی بماند که بخشی از وجود تو محسوب گردد. جان از کفم برود برای تویی که، زمستانِ بیبرف و سردِ دیگران را سزاوارتر از بارانِ عشقِ من میدانی. صدایم را میشنوی، عزیزم؟ این گلهها را به پای تو نوشتم؛ تو که نه فهمیدی و نه تلاشی برایِ فهمیدنِ «ما»ای که در خیالم، از تو و مفردترین شخص درون آیینه ساخته بودم، کردی. تو مرا بیچاره کردی، عزیزکم! گفتم که جان گرویت دارم؛ رفتی در پیِ عشقِ حقیقی، عطش و عشقام را دروغ خواندی و جان از من گرفتی. از منِ حقیقی، از قلبی که پیالهٔ احساس بود... پیاله و پیمانهٔ عمرم را شکستی و من دیدهٔ نگرانام را بر دستِ به خونآلودهشدهات دوختم. اگرچه من بسیار احمق بودم، اما پیچکِ بیرحمیِ تو نیز خیلی تند به دورِ قلبت تنیده شده بود.
