یادداشتهای مهآلود
Kanalga Telegram’da o‘tish
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
272
Obunachilar
-124 soatlar
+97 kun
+1430 kun
Postlar arxiv
یادته؟
قول دادم قوی باشم
از همانجایی که زمین میخوردم، بلند شوم
قول دادم آنجا که باید هقهق کنم،
قهقهه بزنم
قول دادم در سکوت
روز به روز بهتر شوم
قول دادم خودم را بزرگ کنم
آنقدر
که دیگر
هرگز
زانو نزنم
و حالا
وقتشه
به قولهام
عمل کنم.
تصدقِ بودنت، خداوندا…
که اگر نبودی
جهان فقط تکرارِ نفسهای بیپناه بود
و من
میان این همه رفتنها
جایی برای ماندن نداشتم.
تصدقِ بودنت
که هنوز میشود
به صبحی نرسیده
دل بست
و به شبهای شلوغِ دل
چراغی روشن کرد.
خداوندا
بودنت
تنها دلیلیست
که هنوز
به معجزهی دوام آوردن
ایمان دارم.
من همیشه با این شعر همذاتپنداری میکنم؛ آنقدر که قبلاً خودم هم شعری شبیه به این شعرِ فروغ نوشته بودم.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هردم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو میروند
پردههای تیرهٔ دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من، با یاد من بیگانهای
در بر آیینه میماند به جای
تار مویی، نقش دستی، شانهای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
میشتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفتهها و ماهها
چشم تو در انتظار نامهای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاکِ دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربههای قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
چه شبها که تو بارون بهاری
نشستی اسممو تکرار کردی
چقدر با اون صدای گرم و معصوم
نماز صبح منو بیدار کردی
تو این دنیای اغلب تلخ و دلگیر
چقدر خوبه که با هم بد نبودیم
تصور کن چه آغاز بدی بود
اگه ماه عسل مشهد نبودیم
تو انگشتر فیروزه و باز
قنوت ساده و راز و نیازت
من و سنگینی یه بغض مسموم
من و بوییدن چادر نمازت
زمستون میشه دنیام تو نباشی
زمستون گفتمو دستام یخ کرد
ببخش از اینکه گاهی دیر کردم
ببخش از اینکه گاهی شام یخ کرد
هنوز حرف نگفته خیلی مونده
هنوز شعر نخونده خیلی دارم
تو این گنجشکای معصومُ بشمار
منم میرم دوتا چایی بیارم
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند
حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامیست اگر شهد و شکر هم بدهند
همهی غصهی یعقوب از این بود که کاش
بادها عطر که دادند خبر هم بدهند
ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند
قوت ما لقمهی نانیست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند
دوست که دل خوشیام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند
خستهام مثل یتیمی که از او فرفرهای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
آنچه کردی، آنچه گفتی غایت مطلوب بود
هر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود
من چرا در عشق اندیشم ز سنگ طعن غیر
آنکه مجنون بود اینش در جهان سرکوب بود
چند گویی قصهٔ ایوب و صبر او بس است
بیش از این ما صبر نتوانیم آن ایوب بود
بود از مجنون به لیلی لاف یکرنگی دروغ
در میان گر احتیاج قاصد و مکتوب بود
من نمیدانم که این عشق و محبت از کجاست
اینقدر دانم که میل از جانب مطلوب بود
این عجایب بین که یوسف داشت در زندان مصر
پای در زنجیر و جایش در دل یعقوب بود
وحشی این مژگان خون پالا که گرد غم گرفت
یاد آن روزی که در راه کسی جاروب بود
دوست دارم این یادآوریهای ناگهانیِ خدا را؛
وقتی بیهوا میآید،
قلبم را لمس میکند و نجوایی میکند: برخیز،
آستینهایت را بزن بالا،
از همین تردید، از همین خستگی شروع کن؛
حتی اگر دیر باشد،
حتی اگر راه به «هرگز» ختم شود،
باز هم برخیز…
گاهی معجزه فقط همین بلند شدن است.
