uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Kanalga Telegram’da o‘tish

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
274
Obunachilar
+1724 soatlar
+77 kun
+1530 kun
Postlar arxiv
و سرانجام، همان چیزی را که یک عمر برایش جنگیده بودی، خودت رها می‌کنی... نه از روی بی‌اهمیتی، نه از روی دل‌سردی، بلکه از شدتِ خستگیِ روحی که دیگر توانِ ادامه دادن ندارد. گاهی انسان تمامِ زندگی‌اش را صرفِ نگه داشتنِ چیزی می‌کند؛ با آن نفس می‌کشد، برایش می‌ترسد، برای بودنش دعا می‌کند، و حتی بخشی از خودش را آرام‌آرام قربانیِ آن می‌سازد. اما عجیب است... در آخر، این دشمنان نیستند که آن را از تو می‌گیرند، این خودِ تویی که با دستانی خاموش، رهایش می‌کنی. شاید چون بعضی جنگ‌ها، آدم را قبل از شکست، خسته می‌کنند. و بعضی دوست داشتن‌ها، پیش از پایان، روح انسان را فرسوده می‌سازند. و بعد، انسان می‌ماند و سکوتی سنگین... سکوتِ کسی که هنوز دوست دارد، اما دیگر توانِ جنگیدن ندارد.

بعضی آدم‌ها شبیه کتابخانه‌اند؛ آرام، ساکت، و پر از حرف‌هایی که هیچ‌کس سراغشان نمی‌رود. کنارشان که می‌نشینی فکر می‌کنی چیزی برای گفتن ندارند، اما اگر کسی بلد باشد در سکوتِ چشم‌هایشان ورق بزند، جهانی پنهان پیدا می‌کند؛ جهانی از خاطره، ترس، رویا، و بغض‌های قدیمی. و غم‌انگیزترین اتفاق شاید این باشد که بعضی کتابخانه‌ها تمام عمر منتظرِ یک نفر می‌مانند که فقط بپرسد: «درونِ تو چه می‌گذرد؟»

بعضی شب‌ها آدم دلش نمی‌خواهد حرف بزند؛ فقط می‌خواهد به سقف خیره شود و به تمام چیزهایی فکر کند که هیچ‌وقت نتوانست بگوید. به آدم‌هایی که آرام آرام دور شدند، بدون دعوا، بدون خداحافظی… انگار فقط یک روز تصمیم گرفتند دیگر در قلبِ ما زندگی نکنند. و دردناک‌ترین قسمتِ ماجرا همین است؛ این‌که بعضی نبودن‌ها آن‌قدر آرام اتفاق می‌افتند که وقتی می‌فهمی کسی رفته، مدت‌هاست که تنها شده‌ای.

کتاب فوق‌العاده زیبا...
کتاب فوق‌العاده زیبا...

یک نفس ای پیک سحری بر سر کویش کن گذری...

سلام بر کسی که چون خون، برای این آدم حیاتی‌ست؛ شبیه کسی که بودنش، شبیه تپیدن همین قلبِ به اندازه‌ی مشت است. سلام بر کسی که خداوند او را قرارِ دل بی‌قرارم قرار داده است. سلام عشقِ من... تصدقت شوم، عزیزِ دلِ من، جانانم. امروز نمی‌دانی چه شد. به دور و برم فکر کردم؛ به آدم‌هایی که کنارم هستند و نیستند، به آدم‌هایی که تظاهر به دوست داشتنم می‌کنند، اما هیچ‌گاه محبتِ من به دلشان نبوده و نیست. بعد به این فکر کردم که دیگر نه کودکم و نه نوجوان، و چهار ماهِ دیگر نوزده ساله می‌شوم. بعد به مرگ فکر کردم... فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم؛ و از آن فکرهایی که رنگ و بوی مرگ می‌دهد، خوشم آمد؛ حتی دلم خواست به پیشوازش بروم و در آغوشش بکشم. اما ناگهان به یادِ تو افتادم؛ به یادِ تو که هنوز ندیدمت، که هنوز نمی‌دانم چشمانت چه رنگی‌ست، عطرت چگونه است، و آن خالِ کنجِ لبت، وقتِ لبخند، چقدر زیباترت می‌کند. به این فکر کردم که رکوع و سجود و قنوتت چقدر زیباست، که دعایت، پشتِ لبانِ بسته‌ات، چقدر دلنشین است. من همین‌قدر عاشقم؛ همین‌قدر لیلی‌وار. من از تو چیزِ زیادی نمی‌خواهم، که این حق را ندارم. همین که ندایی بدهی و من لبیک بگویم، کافی‌ست. زیرا پس از آن، این قلب دیگر از تپش می‌ایستد و جان، فدای جانانِ خویش خواهد شد.

در خیالات مبهمم بودم یک نفر داشت چای دم می‌کرد عاشق چای بود مثل خودم چای ما را شبیه هم می‌کرد کاش می‌شد که حرف‌هایم را روبروی
در خیالات مبهمم بودم یک نفر داشت چای دم می‌کرد عاشق چای بود مثل خودم چای ما را شبیه هم می‌کرد کاش می‌شد که حرف‌هایم را روبروی تو مو به مو بزنم تا که آزرده خاطرت نکنم باز باید به شعر رو بزنم

امروز واژه‌ی «سایکوپت» تمام ذهنم را درگیر کرده بود... هرچه بیشتر درباره‌اش خواندم، بیشتر شوکه شدم. می‌گویند این اختلال، بیشتر ریشه‌ی ژنتیکی دارد، اما محیط و تربیت می‌تواند شدتِ آن را کمتر یا بیشتر کند. این آدم‌ها ممکن است در ظاهر، فوق‌العاده عادی، جذاب، آرام و حتی دوست‌داشتنی به نظر برسند... اما کافی‌ست کمی بیشتر کنارشـان بمانی؛ آن‌وقت، تَرَک‌های پنهانِ شخصیت‌شان آرام‌آرام خودشان را نشان می‌دهند... می‌گویند این افراد چرب‌زبان‌اند. دروغ گفتن برایشان شبیه نفس کشیدن است. همدلی را نمی‌فهمند، وجدان در آن‌ها کمرنگ است، و احساسات را مثل بقیه‌ی آدم‌ها درک نمی‌کنند... می‌گویند ممکن است فریبکار باشند، تکانشگر، بی‌پروا... اما میان تمام آن مقاله‌ها، یک جمله بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرد: «محیط، می‌تواند یک انسان را نجات بدهد.» اگر کودکی زود تشخیص داده شود... اگر به‌جای خشونت، فهمیده شود... اگر به‌جای طرد شدن، کمی محبت ببیند... شاید یاد بگیرد چگونه با جهان کنار بیاید. شاید حتی بی‌آزار شود. شاید شبیه بقیه زندگی کند. اما آیا سایکوپت درمان قطعی ندارد؟ تا امروز، درمان قطعی‌ای برایش پیدا نشده... اما روان‌درمانی و بعضی داروها می‌توانند شدتِ رفتارها را کمتر کنند. واقعاً این آدم‌ها معمولاً تمایلی به درمان ندارند؟ بله، چون اغلب فکر می‌کنند مشکلی وجود ندارد. یعنی این آدم‌ها هیچ‌وقت عاشق نمی‌شوند؟ نمی‌دانیم... علم تا هنوز همه‌چیز را نفهمیده است. در این دنیا، چه چیزی واقعاً غیرممکن است؟ می‌دانی؟ شاید بعضی آدم‌ها، فقط زیادی دیر دوست داشته شده‌اند... شاید بعضی قلب‌ها، قبل از آنکه یاد بگیرند محبت کنند، بیش از حد زخم خورده‌اند. و شاید... اگر کسی واقعاً درک‌شان کند، اگر روزی محبت را بدون ترس لمس کنند... آن‌ها هم بتوانند زندگی کنند. عاشق شوند. و برای اولین بار، چیزی را احساس کنند که همیشه از فهمیدنش محروم بوده‌اند. احساسات.

من باز هم متفاوت‌ام. حتی در ساده‌ترین چیزها... هیچ لاک ناخنی برای من، همان رنگِ واقعیِ خودش نمانده است. همه‌شان را با هم ترکیب کرده‌ام؛ رنگ‌ها را به هم ریخته‌ام، مرزهایشان را شکسته‌ام و از میانِ آن آشفتگی، رنگ تازه‌ای ساخته‌ام که دیگر شبیه هیچ‌کدامشان نیست. شاید من در زندگی هم همین‌گونه باشم. همه‌چیز را با هم ترکیب می‌کنم؛ احساسات، آدم‌ها، فکرها، رویاها، حتی دردها را... و شاید برای همین است که زندگی، هرگز برایم تکراری و یکنواخت نشده. من همیشه چیزی تازه، از دلِ چیزهای معمولی ساخته‌ام.

عاشقانه...
عاشقانه...

امروز توی ماشین، خانومی بهم گفت: «چه چشمان زیبایی داری… چشمانت زلال و پاک و معصوم‌اند.» و عجیب است که تمامِ امروز، همان چند ک
امروز توی ماشین، خانومی بهم گفت: «چه چشمان زیبایی داری… چشمانت زلال و پاک و معصوم‌اند.» و عجیب است که تمامِ امروز، همان چند کلمه در ذهنم تکرار می‌شود. هی مرور می‌شود، هی آرام روی دلم می‌نشیند. بعد فهمیدم چقدر راحت می‌شود حالِ یک آدم را خوب کرد. گاهی فقط با یک جمله، یک نگاهِ مهربان، یا چند کلمه‌ی ساده. و فهمیدم آدم‌های زیادی شبیه من‌اند؛ آدم‌هایی که شاید با یک حرفِ قشنگ، تمام روزشان روشن شود. خوبی‌هایی را که از دست‌مان برمی‌آید، دریغ نکنیم. جهان، به اندازه‌ی کافی ناراحت‌کننده و ناگوار هست.

نقاش‌ها چه وقت برای نخستین بار روی سفیدیِ خامِ یک بوم خم شدند و فهمیدند بعضی دردها فقط با رنگ آرام می‌گیرند؟ خواننده‌ها چه وقت میانِ شلوغیِ جهان ناگهان گلوی‌شان پُر از ترانه شد و کلمات به جای حرف زدن شروع کردند به آواز شدن؟ نویسنده‌ها را چه چیزی وادار می‌کند شب‌ها تا صبح با واژه‌ها زندگی کنند و تکه‌هایی از روح‌شان را روی کاغذ جا بگذارند؟ چه چیزی آدم را می‌کشاند سمتِ خلق کردن؟ سمتِ نوشتن خواندن کشیدن دوست داشتن... شاید یک رودِ پنهان درونِ همه‌ی آدم‌ها جاری‌ست چیزی شبیهِ نور شبیهِ دلتنگی شبیهِ حیات و اسمِ تمامِ آن شاید فقط یک چیز باشد: عشق.

وقتى شازده کوچولو روباه را اهلی کرد، انگار در دل روباه خانه‌ای ساخت؛ خانه‌ای از عادت، امید و انتظار… اما بعد، خیلی آرام برگشت به سیارهٔ خودش و روباه ماند؛ میان دشت‌های خالی و غروب‌هایی که دیگر رنگ سابق را نداشتند. من هیچ‌وقت نتوانستم آن کتاب را تمام کنم. نه به خاطر پایانش… به خاطر روباه. همیشه فکر می‌کردم بعد از رفتن شازده کوچولو، روباه چه کرد با آن همه دلبستگی؟ با آن قلبی که یک نفر آمد، بیدارش کرد، به تپش انداخت و بعد تنهایش گذاشت. و من همیشه شازده کوچولو را کمی گناهکار می‌دانستم. چون بعضی آدم‌ها بلدند طعم دوست داشته شدن را به تو بچشانند، امید را در قلبت روشن کنند، به بودنت عادتت بدهند… اما وقتی وقتِ ماندن و پذیرفتن مسئولیت می‌رسد، خیلی قشنگ و آرام، به سیارهٔ خودشان برمی‌گردند. مهم نیست آدم‌ها برای رفتن‌شان چه‌قدر دلیل‌های قشنگ بیاورند؛ آخرِ قصه، همیشه یک روباه می‌ماند با دلتنگی‌ای که هیچ‌کس توضیحش نمی‌دهد.

کاشکی، وقت را شتاب نبود فصل رحلت در این کتاب نبود کاش، در بحر بیکران جهان نام طوفان و انقلاب نبود مرغکان می‌پراند این گنجشک گر که همسایهٔ عقاب نبود ما ندیدیم و راه کج رفتیم ور نه در راه، پیچ و تاب نبود اینکه خواندیم شمع، نور نداشت اینکه در کوزه بود، آب نبود هر چه کردیم ماه و سال، حساب کار ایام را حساب نبود غیر مردار، طعمه‌ای نشناخت طوطی چرخ، جز غراب نبود ره دل زد زمانه، این دزدی همچو دزدیدن ثیاب نبود چو تهی گشت، پر نشد دیگر خم هستی، خم شراب نبود خانهٔ خود، به اهرمن منمای پرسش دیو را جواب نبود دورهٔ پیرت، چراست سیاه مگرت دورهٔ شباب نبود بس بگشت آسیای دهر، ولیک هیچ گندم در آسیاب نبود نکشید آب، دلو ما زین چاه زانکه در دست ما طناب نبود گر نمی‌بود تیشهٔ پندار ملک معمور دل، خراب نبود زین منه، اسب آز را بر پشت پای نیکان، درین رکاب نبود تو، فریب سراب تن خوردی در بیابان جان سراب نبود ز اتش جهل، سوخت خرمن ما گنه برق و آفتاب نبود سال و مه رفت و ما همی خفتیم خواب ما مرگ بود، خواب نبود

بعضی آدم‌ها را نه با چهره‌شان، نه با رفتارشان، بلکه با واژه‌هایشان دوست می‌داریم… با همان کلمه‌هایی که آرام و بی‌ادعا از دهانشان بیرون می‌آید و مستقیم جایی میان قلب می‌نشیند. دوستی دارم که وقتی می‌گوید: «یا روحی… یا عینی… عیونی…» نمی‌دانم چرا دنیا برای چند ثانیه آرام‌تر می‌شود. انگار این واژه‌ها فقط خطاب نیستند؛ نوعی پناه‌اند، نوعی نوازشِ نرمِ روح. دوست دیگری داشتم که می‌گفت: «چاوانم…» و من همیشه فکر می‌کردم بعضی زبان‌ها بلدند محبت را قشنگ‌تر تلفظ کنند. طوری که حتی اگر معنی دقیقش را ندانی، دلت می‌فهمد که دوست داشته شده است. مثلاً عربی… وقتی کسی می‌گوید: «یا قلبی» احساس می‌کنی واقعاً قلبش را در دستان تو گذاشته. یا «نور عینی» که انگار می‌گوید: تو روشناییِ نگاه منی. ترکی را دوست دارم وقتی می‌گویند: «جانیم» این “جان” گفتن‌ها عجیب صمیمی‌ست؛ انگار آدم را نه صدا می‌زنند، بلکه در آغوش می‌گیرند. کردی هم همین‌طور است… واژه‌هایش بوی کوه و باران و دلتنگی می‌دهد. وقتی می‌گویند: «دلکم» یا «چاوانم» یا هم «باوانم» محبت در آن فقط شنیده نمی‌شود؛ زندگی می‌کند. حتی فرانسوی، با آن همه نرمیِ اغراق‌آمیزش، وقتی می‌گوید: «Mon amour» انگار عشق را آهسته روی شانه‌هایت می‌اندازد. و ایتالیایی… آن کشیدگیِ شیرینِ کلماتش، حتی دعوا کردنش هم شبیه دوست داشتن است. فارسی برایم عزیز است؛ زبان شعر و حافظ و عاشقی‌ست… اما بعضی دوست‌داشتن‌ها در زبان‌های دیگر، رنگ دیگری دارند. گرم‌ترند، نزدیک‌ترند، انگار آدم را دور نمی‌زنند و مستقیم به قلب می‌رسند. شاید چون عشق، پیش از آن‌که معنی شود، باید احساس شود… و بعضی واژه‌ها، معنی نیستند؛ لمس‌اند.

امروز حسابِ چند بار بغض کردنم از دستم خارج شده است… نمی‌دانم چند مرتبه اشک تا پشتِ پلک‌هایم آمد، لانه کرد و من با تمامِ توان، اجازهٔ فرو ریختنش را ندادم. نمی‌دانم چند بار گونه‌هایم بی‌صدا خیس شد و من وانمود کردم هنوز می‌توانم محکم بمانم. امروز، من ضعیف‌ترین نسخهٔ خودم بودم؛ نسخه‌ای خسته، فرسوده و خاموش… انگار تمامِ جهان بر شانه‌هایم سنگینی می‌کرد و هیچ‌کس حتی متوجه خم شدنِ این شانه‌ها نبود. و چه تلخ است فهمیدنِ این حقیقت که آدم، تمامِ عمر برای دردِ دیگران دل بسوزاند، برای غم‌هایشان بی‌خوابی بکشد، خودش را آرام‌آرام فراموش کند تا مبادا کسی آزرده شود… اما درست در روزی که روحِ خودش در آستانهٔ فروپاشی‌ست، هیچ آغوشی، هیچ پناهی و هیچ دستی برای نجاتش وجود نداشته باشد. امروز دلم از زمین گرفته است؛ از آدم‌هایش، از رابطه‌هایش، از تمامِ دوست داشتن‌هایش و من، میانِ این همه هیاهو، فقط دلم سکوتی عمیق می‌خواهد؛ سکوتی دور از آدم‌ها، دور از توضیح دادن، دور از تظاهر به خوب بودن. گاهی خستگیِ روح، آن‌قدر عمیق می‌شود که انسان دیگر آرزوی خوشحال بودن ندارد؛ فقط دلش می‌خواهد کمی درد نکشد.

و اکنون تنها آرزویی که قلبم خواهان آن است، رفتن از میان آدمیان است، به جایی دور که نه تعریفی از من بشود و نه من نادیده گرفته
و اکنون تنها آرزویی که قلبم خواهان آن است، رفتن از میان آدمیان است، به جایی دور که نه تعریفی از من بشود و نه من نادیده گرفته شوم. نه کسی عاشق من باشد و نه کسی از من متنفر باشد. فکر می‌کنم آرزوی خیلی بزرگی دارم.

تو برای این آدمِ خسته، شبیه پناهی امنی. تو برای من فقط یک احساس زودگذر نیستی. بودنت شبیه آرامشی‌ست که بی‌دلیل در دلم می‌نشیند؛ همان حس امنی که نمی‌شود دقیق توضیحش داد، فقط می‌شود لمسش کرد. می‌گویند آدم وقتی عاشق می‌شود، جهان را کمی متفاوت‌تر می‌بیند. شاید برای من هم همین‌طور است؛ چون از وقتی تو آمده‌ای، انگار خودم را واضح‌تر می‌فهمم. کنار تو، همه‌چیز ساده‌تر می‌شود. نه به این معنا که دنیا دیگر سخت نیست، بلکه انگار حضور تو، شلوغی ذهنم را کمتر می‌کند. بیشتر لبخند می‌زنم و دلم سبک‌تر از قبل است. صدایت، حتی از دور، برایم آشنا و آرامش‌بخش است؛ شبیه کسی که فقط با چند کلمه می‌تواند حال آدم را بهتر کند. بعضی آدم‌ها در زندگی، هیجان می‌آورند و می‌روند؛ اما بعضی دیگر، شبیه خانه‌اند. نه به خاطر عادت، بلکه چون کنارشان لازم نیست نقش بازی کنی. می‌توانی همان‌طور که هستی بمانی و احساس کمبود نکنی. تو برای من از جنس همین آرامشی؛ شبیه رسیدن بعد از یک روز خسته‌کننده به جایی که دلت می‌خواهد همان‌جا بمانی.

و چه بسا باید قدردانِ آدم‌هایی باشیم که بی‌آن‌که خود بدانند، حقیقتِ وجودشان را برای ما آشکار می‌کنند؛ همان‌هایی که در هیاهوی لبخندها و ادعاهای زیبا، ناگهان نقاب از چهره برمی‌دارند و ما را با واقعیتی روبه‌رو می‌کنند که شاید تلخ باشد، اما روشنگر است. آدم‌هایی که حضورشان، ما را یک قدم به شناختِ عمیق‌ترِ جهان و انسان نزدیک‌تر می‌کند؛ چرا که گاهی شناختِ «آنچه نیستند»، مهم‌تر از باور کردنِ «آنچه نشان می‌دهند» است. و چه نعمت بزرگی‌ست که زندگی، فرصتِ آزمودن را از ما دریغ نمی‌کند؛ فرصتی برای دیدن، برای سنجیدن، برای عبور دادنِ آدم‌ها از صافیِ زمان و رفتار. آنجاست که چهره‌های به‌ظاهر آرام و مهربان، در بزنگاه‌ها رنگ می‌بازند، و حقیقت، آرام و بی‌صدا، خود را آشکار می‌سازد. و سپاس خدای را، که این جهان را تنها صحنه‌ی گذر و تماشا نیافرید، بلکه آن را عرصه‌ای قرار داد برای بازتابِ اعمال، برای مکافاتِ نیت‌ها، و برای آن‌که هیچ چیز، حتی در سکوت، بی‌پاسخ نماند. در این جهان، هر رفتار، پژواکی دارد و هر نیتی، روزی به صاحبش بازمی‌گردد؛ و همین، دل را قرص می‌کند که عدالت، هرچند آرام، اما بی‌وقفه در جریان است.