uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Kanalga Telegram’da o‘tish

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
256
Obunachilar
-524 soatlar
-57 kun
+330 kun
Postlar arxiv
این پیام رو فوروارد کنید و همراهش فقط اسم یک نفر رو بنویسید. من بر اساس همون اسم، یک داستان می‌نویسم؛ داستانِ دیداری که بعد از سال‌ها، کاملا اتفاقی روبه‌روی هم قرار می‌گیرید و برای اولین بار دوباره چشم‌هاتون به هم می‌افته. از لحظه‌ی دیدنتون، سکوت بینتون، حرف‌هایی که گفته می‌شه یا نمی‌شه، خاطره‌هایی که زنده می‌شن و حالِ هر دوتون می‌نویسم؛ طوری که انگار چند صفحه از یک رمان، فقط برای شما نوشته شده.
فقط یک اسم بنویسید ؛ بقیه‌اش با من. ظرفیت این چالش: فقط ۳۰ کانال بعد از تکمیل ۳۰ ظرفیت، چالش بسته می‌شه.

از افتخارات زندگی‌ام همین بس که هنوز برای بعضی چیزها ذوق دارم. هنوز ممکن است یک کتاب تازه، مرا چند ساعت از دنیا جدا کند. هنوز گاهی یک آهنگ قدیمی، حال و هوای یک روز فراموش‌شده را برگرداند. هنوز برای یک دیدار ساده ذوق می‌کنم، برای چای خوردن کنار کسی که دوستش دارم، برای یک گفت‌وگوی طولانی که قرار نیست هیچ نتیجه‌ای داشته باشد. زندگی برایم همیشه اتفاق‌های بزرگ نبوده؛ بیشترش همین لحظه‌های کوچکی بوده که آن موقع جدی‌شان نگرفتم و بعدها فهمیدم چقدر دوستشان داشته‌ام. آدم‌های زیادی را در مسیرم دیدم. بعضی‌ها شدند بخشی از خاطراتم، بعضی‌ها درس شدند و بعضی‌ها فقط گذشتند. من هم در کنارشان بارها عوض شدم؛ چیزهایی را یاد گرفتم، چیزهایی را فراموش کردم و از بعضی خواسته‌هایم دست کشیدم. اما یک چیز را نگه داشتم: تواناییِ ذوق کردن. هنوز اگر چیزی را دوست داشته باشم، دلم می‌خواهد با تمام وجود دوستش داشته باشم. هنوز اگر کسی برایم عزیز باشد، محبت کردن به او را حساب‌وکتاب نمی‌کنم. هنوز وقتی دلم می‌گیرد، به جای اینکه وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده، می‌گذارم دلم کمی گرفته بماند. شاید این‌ها افتخارهای بزرگی نباشند؛ اما برای من، زندگی دقیقاً همین‌جاها معنا پیدا می‌کند.

اگر اینجا را دوست دارید، شاید آن یکی را هم دوست داشته باشید. آنجا کمی شخصی‌تر می‌نویسم؛ از شعر، فکر، زندگی و چیزهایی که اینجا کمتر می‌شود گفت. خوشحال می‌شوم آنجا هم ببینمتان. https://t.me/+8JNrExgSuf00ZDll

ابتدا بسمِ ربِّ چشمانش، انعکاسِ تمامِ زیبایی؛ صورتش، قبله‌گاهِ حیرانی، خنده‌اش، آفتابِ پنهانی! ابروانش کمانِ تقدیرند، چشم‌هایش دو شب که درگیرند؛ لب، انارِ رسیده‌ی تبریز، بوسه‌اش، وعده‌ی بهشتِ عزیز! مویِ او، شب‌نشینِ شانه‌ها، قدّ او، سروِ سبزِ رؤیاها؛ شانه‌هایش حصارِ امنِ من‌اند، دست‌هایش قرارِ قلبِ من‌اند! راه رفتن، وقارِ یک سردار، حرف‌هایش نسیمِ نیمه‌شب است؛ در سکوتش هزار حرف نهان، در نگاهش هزار قصه عیان! من زنی بودم از تبارِ گریز، دل نبستم به هیچ عشقِ عزیز؛ تا نگاهش به چشم من افتاد، دلِ سرکش به دستِ او افتاد، من که از عشق دم نمی‌زدم پیشِ او خویشتن نمی‌یافتم؛ حال، هر شب میانِ خلوتِ خویش نامِ او را غزل غزل خواندم!
#آبی

سلام دوستان وقتتون بخیر یکم دیر شده ولی ما تصمیم گرفتیم به مناسبت ولادت با سعادت امام حسن عسکری "ع" برای دوتا پسر بچه‌ی ابتدایی که وضعیت مالی مناسبی ندارن؛ لوازم التحریر تهیه کنیم و لبخند به لباشون بیاریم. قطعا هممون میدونیم اول مهر بدون لوازم التحریر چقدر سخته و چقدر بچه ها احساس ناراحتی می‌کنن. پس بیاین ما دل دو نفر رو هم که شده شاد کنیم. هم می‌تونید هر مبلغی دلتون خواست واریز کنید هم می‌تونید به صورت سهم های ۱۱۰ هزارتومنی واریز کنید به برکت اسم امیرالمؤمنین "ع" ان شاالله که بودجه‌مون به حد نصاب برسه 5894631110938081 ریحانه شهیدپوری گزارش کار هم جهت اطمینان ارسال میشه ان شاالله.

جهان آمیزه‌ای از شور و شیرینی‌ست، باور کن گهی لبخند و گاهی چشمِ خونینی‌ست، باور کن اگر امروز جامت از شرابِ غم لبالب شد همین پیمانه فردا پر ز شیرینی‌ست، باور کن نمک بر زخمِ دل بسیار خواهد ریخت این دنیا ولی در عاقبت هر زخم، تسکینی‌ست، باور کن غمِ دیروز اگر امروز خنده بر لبت آورد بدان هر رنج، در تقدیر، تمرینی‌ست، باور کن چه می‌دانی که فردا از همین اندوهِ جان‌فرسا برای خاطراتت قصه‌ای شیرین‌ست، باور کن نه شادی را بقا باشد، نه اندوهی تا ابد ماند که هر حالِ جهان روزی دگرگون می‌شود، باور کن دلا، از گردشِ گردون شکایت کمترت باشد که هر چیزی که می‌آید، گذر کردنی‌ست، باور کن
#آبی

«اما سکوت من به معنای بی‌تفاوتی نیست عزیزِ من.»

تو را نمی‌شناسم، اما دلم برایت مثل کسی تنگ می‌شود که سال‌ها کنار تو زندگی کرده و حالا ناگهان تو را گم کرده است. نمی‌دانم صدایت چگونه است، وقتی خسته‌ای چطور رفتار می‌کنی، وقتی خوشحالی چشم‌هایت چه شکلی می‌شوند، و دستت وقتی دستم را می‌گیرد چه اندازه آرامم خواهد کرد. از تو هیچ خاطره‌ای ندارم، اما خیال تو آن‌قدر در من ریشه دوانده که گاهی دلم می‌خواهد تمام اتفاق‌های خوب زندگی‌ام کمی صبر کنند تا تو هم از راه برسی. دلم می‌خواهد یک روز بی‌خبر از تمام این سال‌ها روبه‌رویم بایستی و من، میان آن همه آدم، ناگهان بفهمم چرا هیچ‌کس شبیه تو نبود. دلم می‌خواهد اولین بار که نامم را صدا می‌زنی، صدایت برای قلبم آشنا باشد؛ انگار سال‌هاست جایی دور منتظر شنیدن همین یک کلمه بوده‌ام. من تو را در گذشته‌ام ندارم، اما در آینده‌ام بارها دیده‌ام؛ کنارم، در روزهای معمولی، میان خریدهای کوچک، خستگی‌های عصرانه، خنده‌های بی‌دلیل و سکوت‌هایی که فقط میان دو نفرِ عاشق این‌همه حرف دارند. شاید عشق همیشه از یک دیدار شروع نمی‌شود؛ گاهی پیش از آن‌که کسی بیاید، جایی در دل آدم برای او نوری روشن است. و من نمی‌دانم تو کیستی، کجایی، و آیا روزی راهت به من می‌رسد یا نه؟ فقط می‌دانم اگر روزی آمدی، من سال‌هاست جای تو را در قلبم خالی گذاشته‌ام. تو هنوز نیامده‌ای، اما من چیزی را درباره‌ات پیشاپیش از دست داده‌ام: تمامِ روزهایی را که می‌توانستم دوستت داشته باشم.

اگرچه سوخت دلم از فراقِ یار، ولی هنوز شعله‌ی امید در دلم باقی‌ست
#آبی

کمی بیشتر صبر کن؛ آدم‌ها بالاخره برایت ثابت می‌کنند که گاهی، تنهایی آرام‌ترین و بهترین شکلِ غربت است.

آدم باید نگاهشو عوض کنه رفته بودم بالای درخت خودم و بکشم یه هو دستم خورد به یه چیز نرم، دیدم «توت‌‌» اولی رو خوردم شیرین بود، دومی رو خوردم شیرین بود، همینطور نشستم به توت خوردن ... رفته بودم خود‌کشی کنم «توت» چیدم آوردم خونه، آقا یه توت ما رو نجات داد... بدیعی: «توت» رو خوردی و خانمت هم توت رو خورد و همه چیز خوب شد؟! - خوب نشد! فکرم عوض شد! نگاهم عوض شد... آدم باید نگاهش و عوض کنه... پ.ن: سکانسی از فیلم طعم گیلاس

تشریف نمی‌آورید؟

چه غمگین است پاییزی که بی‌تو می‌رسد از راه...
+1
چه غمگین است پاییزی که بی‌تو می‌رسد از راه...

خسته از این شهرِ بی‌رحم، می‌روم دریا شوم دور از این آدم‌نمایان، همدمِ دریا شوم می‌روم تا انتهای جاده‌های بی‌نشان در غروبِ یک افق گم، غرقِ یک رؤیا شوم
#آبی

جانِ دگری به جسم و جانم دادی دریا آن‌سو بود نشانم دادی من برکه‌ی راکِدی بدون هیجان تو سنگ زدی مرا تکانم دادی
#محمد‌امین_طاهری

پرایوت من!